حاجي (احمد متوسليان) با ناراحتي گفت: "نيروها رو فرستاده‌ام نيم پهلو بشن و تانك‌‌هاشون رو بزنن. دست راستتون هر چي تانك مي‌خوره،‌ بدونيد ما زده‌ايم. ما بيكار نيستيم. يك مشت آرپي جي زن روانه كرده‌ايم." حاجي دلش مي‌خواست نيرو وارد زمين بكند،‌ اما در آن وضع و حلقه‌ي محاصره، دستش بسته بود، اگر هزار تا نيرو هم مي‌آمد، فايده نداشت. جنگ گوشت و آهن به جايي نمي‌رسيد. صداي حاجي، دلم را گرم كرد. حاجي هميشه پاي كار بود. نيرو را خوب درك مي‌كرد.

بعدازظهر، تو دل آتش و خون، حسين رفت توك خاكريز. يك گلوله‌ي آرپي جي گذاشت روي قبضه و نشانه رفت طرف تانك‌ها، اما هنوز شليك نكرده بود كه يك گلوله‌ي مستقيم تانك خورد بغل دستش و حسين مزدش را گرفت. افتاد روي خاكريز، غلت خورد و آمد توي سينه‌ي خاكريز و شهيد شد. چند متري با او فاصله داشتم. بلند شدم و دويدم طرفش، كه يكدفعه پشت ساق دستم سوخت.

نشستم. آستينم را بالا زدم و ديدم يك تركش نشسته تو دستم و ازش خون مي‌آيد. روي زخم را محكم با دستمال بستم تا خونش بند بيايد. حدود يك ساعت همان جا نشستم تا اين كه نمي‌دانم بچه‌ها چطور حلقه‌ي محاصره را شكستند و آمدند تو دل محاصره. اول، امدادگرها آمدند و بعد،‌ حاج احمد آمد. من روي شانه‌ي خاكريز نشسته بودم، خسته و خاك‌آلود. ناي بلند شدن نداشتم. حاج احمد رفت بالاي سر حسين نشست و گريه كرد. حمل مجروح‌ها، زخمي‌ها را بردند. جنازه‌ي بچه‌ها اما مانده بود آن طرف خاكريز. هوا كه روبه تاريكي رفت، آتش عراق هم خوابيد. مدلش اين طور بود،‌ روزها آتش مي‌ريخت و شب‌ها ساكت بود. شب‌ها نوبت ما بود كه خودنمايي كنيم. گردان حمزه و ابوذر آمدند و از كنارمان گذشتند.

در تاريك و روشن هوا، من هم بلند شدم و لاجون و بي‌رمق به عقب رفتم. در بيمارستان صحرايي، زخمم راسرپايي پانسمان كردند. بعد با يك ماشين آمدم مقر انرژي اتمي. نيمه‌شب به آن جا رسيدم. فردا صبح، حاج احمد را با آمبولانس آوردند. حاجي هم پاش تير خورده بود. زخمش را با باند سفيدي بسته بود و با عصا راه مي‌رفت. رفتم جلو و بغلش كردم. تا بعدازظهر پيش حاجي ماندم. حاجي با همه رفيق مي‌شد و گرم مي‌گرفت. آن روز از حسين پرسيد و محاصره‌ي عراقي‌ها. من هر چه ديده و شنيده بودم، براش گفتم. حاجي گفت: "حسين،‌مرد بود. مردونگي كرد، اما مي‌تونست بياد عقب. چقدر بهش اصرار كردم؟ آخه سمت چپ شما، ميثم بود كه كار او هم بيخ پيدا كرده بود. محسن (وزوايي) را فرستادم پي‌گير كارشون باشه و جمع و جورشون كنه كه يك گلوله‌ي توپ مي‌خوره و محسن در جا شهيد مي‌شه." از خبر شهادت محسن يكه خوردم. گفتم: "ا... محسن شهيد شد؟" گفت: "آره. ديگه كار خرمشهر يكسره‌ست.

ريشه‌ي عراق رو كنده‌ايم." نشستم يك خرده گريه كردم براي محسن و براي حسين. هر دو واقعا تك خال بودند و لياقتشان شهادت بود. غروب، از حاج احمد خداحافظي كردم و شب را در مقر انرژي اتمي ماندم. صبح، وقتي بيدار شدم، حاجي رفته بود. كلي به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا نتوانستم صبح زود بيدار بشوم و حاجي را ببينم! آن روز از يك عده كه تازه از خط برگشته بودند، پرسيدم: "شما كجا بوديد؟ چه كار كرديد؟" گفتند: "ما محور چپ بوديم. لشكر امام حسين، الان نزديك خرمشهره." همان موقع سوار ماشين شدم و رفتم پيش بچه‌هاي اطلاعات عمليات.

عباس كريمي و ميثم بهرامي، مسئول اطلاعات عمليات بودند. گفتند: "امشب مي‌زنيم به خط." عصر، ‌در چهار تيم چهارنفره قرار گرفتيم و رفتيم طرف خط مقدم. من و اسماعيل‌خاني، قاسم الله‌وردي و مجتبي حسيني، از يك خاكريز گذشتيم و دوربين كشيديم. تانك‌ها، آن طرف پل خرمشهر قطار شده بودند. قاسم الله‌وردي كه بچه سال بود،‌شمار تانك‌ها و جاهايشان را روي كاغذ نوشت. قرار بود شب كار را بكشانند به خيابان‌هاي خرمشهر و يكسره‌اش كنند. شب، رفتم گردان حمزه و در ستون رضا چراغي قرار گرفتم. اين مرحله‌ي چهارم عمليات بيت‌المقدس بود. عباس كريمي نيروها را توجيه مي‌كرد و مي‌گفت: "دو گردان حمزه و حبيب بايد جلوتر بروند و عمل كنند. دو گردان هم از فلان منطقه..." من و اسماعيل خاني، به عنوان نيروي اطلاعات عمليات با گردان حمزه راهي خط مقدم شديم. من تا حدي آن منطقه را مي‌شناختم. يك ساعت و نيم راه رفتيم. در جايي توقف كرديم. رضا چراغي، نيروها را پخش كرد و گفت: "نزديك دشمن و نقطه رهايي هستيم." تو تاريكي مطلق، روبوسي و حلاليت طلبيدن‌ها انجام شد. دوروبر ساعت 12 شب، دستور حمله آمد. در قانون اطلاعات عمليات، همان موقع كه نيروها رسيدند پاي كار، مي‌بايست برمي‌گشتم عقب، اما نگاهي روي زمين انداختم و يك سلاح پيدا كردم. چند دقيقه كه از شروع عمليات گذشت، بچه‌ها ريختند جلو و پيشروي كردند. سلاح كسي اگر مي‌افتاد، رفيقش برمي‌داشت. من بيشتر عشق شكار تانك داشتم.

مي‌خواستم گل كنم تو شكار تانك. آن شب دو تا تانك زديم و تا دم دماي صبح درگير بوديم. يكي از بچه‌ها گفت: "ماشاءالله، ماشاءالله... دروازه‌ي خرمشهر تو دستمونه." هم زمان با ما،‌ لشكر امام حسين(ع) روي پل خرمشهر درگير بود و كارش خوشگل نشست. ما پشت سر آن‌ها رفتيم تا كار آن‌ها را تكميل كنيم. تيپ نجف اشرف و تيپ امام حسين ريختند تو كوچه‌هاي شهر و اين باعث شد درگيري طولاني‌تر بشود و كار بكشد به جنگ تن به تن و خانه به خانه.

من كوچه‌ها و خيابان‌هاي خرمشهر را زياد نمي‌شناختم. پاك‌سازي شهري، بلدي مي‌خواست. گروهي از بچه‌ها كه مال لشكر ولي‌عصر بودند و نيمچه عربي بلد بودند، رسيدند و كار جنگ خياباني را ادامه دادند. دورو بر ظهر، تو خرابه‌هاي خرمشهر، از پشت اين ديوار به پشت آن ديوار خيز برمي‌داشتيم كه يكهو يك نفر فرياد زد: - خرمشهر آزاد شد... خرمشهر آزاد شد... خدا شاهد است همان جا خشكم زد. فكر كردم خيالات برم داشته، ‌اما چند نفر ديگر هم فرياد مي‌زدند و همين را مي‌گفتند. نمي‌توانم بگويم در آن لحظه چه حالي داشتم، حالتي بين گريه و خنده. خيلي از بچه‌ها هنوز مشغول درگيري بودند و عراق شهر را مي‌كوبيد. خبر آزادي خرمشهر را كه شنيدم، با چند تا از بچه‌ها رفتم دم مسجد جامع خرمشهر. خيلي شلوغ بود. مردم عادي و رزمنده‌ها جمع شده بودند و اشك شوق مي‌ريختند. كار خوشگل نشست و همه از اين پيروزي خوشحال بودند.


- برگرفته از كتاب كوچه نقاش‌ها - خاطرات سيدابوالفضل كاظمي - تدوين راحله صبوري - انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنري)