راز گمنامی شهید ماه عسل چه بود؟

آسمان روز 19دی ماه که روشن شد دیگر دژ شلمچه تسخیر شده بود و در معبر حضرت زهرا(س) اسکله لشگر10 سیدالشهداء(ع) استقرار پیدا کرد و بچه های تخریب مشغول جمع آوری پیکر مطهر غواصان شهید از داخل موانع و از کنار خاکریزها شدند.

 

 

به گزارش فارس، در ایام ماه مبارک رمضان سال 92 در یکی از برنامه‌های تلویزیونی ماه عسل که از شبکه سوم سیما پخش شد، موضوع برنامه پیرامون رزمنده‌ای بود که پیکرش در زمان جنگ تشییع شده بود و در گلزار شهر همدان دفن شده بود و پس از پایان جنگ با آزادگان به میهن اسلامی بازگشته بود. با نشان دادن تصویر پیکر آن شهید خانواده واقعی آن رزمنده پیدا شد. حالا یکی از همرزمان غواص شهید ایرج خرم جاه مطلبی را ارسال نموده که لحظه شهادت این رزمنده غواص را نقل می‌کند:

سرگذشت فرزندان غریب امام خمینی که دژ شلمچه را شکستند شنیدنی است. اصلا شلمچه دیدنی است و خاک شلمچه که با قدم‌های ثامن الحجج علی ابن موسی الرضا (ع) متبرک شده بویدنی است. نقل است که حضرت زهرا(س) نظر خاص به این سرزمین دارد. سند این گفته کسانی هستند که در رزمگاه شلمچه با همه وجود، حضرت صدیقه سلام الله علیها را درک کردند و اضافه کنید که رمز این نبرد هم نام مقدس بی بی دو عالم بود. این روزها حکایت غریبی سر زبان‌ها افتاده کسی که از دژ شلمچه پرواز کرد و در گلزار شهدای همدان مهمان خاک شد.

حق جوان های امروز است که بدانند چه گذشت و ایرج خرم جاه چگونه در این سفر غریبانه از شلمچه به همدان رسید.

شب 18 دیماه 65 بود که همه تدبیرها و تقدیرها را رقم زد. حمله به دژ شلمچه کار عقل نبود بلکه کار عشق بود. رزمنده های دل شکسته از کربلای 4 آماده برای آفریدن کربلای دیگر شده بودند. دلها نا آرام بود. از فرمانده‌مان شنیدم که امام دستور حمله به دشمن از این منطقه را داده. امام گفته که این سرزمین غریب‌ترین نقطه سرزمین ماست. از اینجا به دشمن حمله کنید و این قول امام اشک ما را سرازیر کرد. او فرمود از قول من به رزمندگان بگویید: شما کربلا می‌روید و من هم می‌آیم و آنجا با هم نماز می‌خوانیم. اینها همه مقدمه شد تا همه پای کار آمدند برای شکستن دژ شلمچه...

 

اسلکه لشگر10- دژ شلمچه

ماموریت شکستن دژ به رزمندگان لشگر ده سیدالشهداء(ع) سپرده شد و گردان های حضرت علی اکبر (ع) از مقابل 5 ضلعی و گردان حضرت زینب (س) از مقابل نونی شکل‌های شلمچه و در مجاورت جاده شلمچه-بصره و گردان امام سجاد (ع) برای الحاق با لشگر فجر و عبور از آب گرفتگی بوبیان و کمک به گردان علی اکبر (ع) برای ادامه عملیات در 5 ضلعی و خاکریزهای مقطع مهیای حمله به دشمن شدند.

آسمان شلمچه که تاریک شد غواص های تخریبچی و اطلاعات عملیات جلو افتادند و رزمنده های گردانها هم برای شکستن دژ شلمچه از پی آنها وارد آب شدند.

گروهان نصر به فرماندهی شهید علیرضا آملی هم وارد آب شد و از کنار خاکریزی که عمود بر دژ شلمچه بود به سمت دشمن حرکت کرد. حرکت در آب به سختی و کندی صورت می‌گرفت. بعضی جاها عمق آب تا زانو می‌رسید و صدای شالاپ شلوپ بچه‌ها بلند می‌شد و بعضی جاها هم که آب عمیق بود صدای سرفه‌ها سکوت شب را می‌شکست. نزدیکی‌های خط دشمن خطر زیر پاهای بچه‌ها بود. میدان مین و موانع زیر آب رفته  و تنها سایه ای از سیم خاردارهای توپی در زیر نور منور دیده می‌شد.

گروهان نصر متوقف شد و منتظر ماند تا بچه‌ها تخریب معبری در میدان مین و موانع برای رسیدن به دژ شلمچه باز کنند. هنوز دشمن متوجه حضور غواص‌های گردان حضرت علی اکبر (ع) پشت مواضعش نشده بود و همه جا را سکوت گرفته بود و گلوله و خمپاره‌ای رد و بدل نمی‌شد. شب از نیمه گذشته بود که جناحین لشگرده سیدالشهداء(ع) با دشمن درگیر شدند و منورها آسمان را روشن کرد. در این معرکه آتش دشمن به روی غواص‌ها متمرکز شد. آنقدر منور در آسمان بود که در تاریکی شب غواصهایی که با لباس سیاه رنگ و تنها از گردن به بالای بیرون از آب بودند قابل روئیت بود. تیربارهای سنگین دشمن که روی دژ قرار داشتند از روبرو و از پهلو روی معبر حضرت زهرا(س) که راهکار گردان حضرت علی اکبر (ع) برای شکستن دژ شلمچه بود قفل شد. رگبار اول کمین های دشمن به داخل آب غواصهای تخریبچی را بی جان کرد که مشغول باز کردن موانع بودند.

 

محل حرکت غواص‌ها - خاکریز عمود به دژ شلمچه

مهدی اسماعیل پور، علیرضا پیکاری، صبرعلی کلانتر، سیدمحمدعلی موسوی زاده و  مجیدعسگری بی جان روی آب آمدند و خمپاره‌های دشمن هم به کمک آمد و ستون رزمندگان گروهان نصر زیر آتش سنگین قرار گرفت. بچه‌ها هیچ جان پناهی نداشتند غیر از سایه خاکریزی که هر لحظه کوتاهتر می شد و فرمانده با تجربه گروهان نصر هم کاری از دستش بر نمی‌آمد غیر از اینکه شاهد پرپر شدن نیروهایش باشد. بچه‌های اطلاعات عملیات و تخریبچی او یا شهید شده و یا به سختی مجروح بودند. او تلاش کرد تا راهی برای گذشتن از موانع دشمن پیدا کند و به دژ برسد. اما رگبار دشمن به علیرضا  امان نداد و او هم مقابل چشمان رزمندگان گروهان نصر که عاشق او بودند به خیل شهدا پیوست. بچه‌های گروهان نصر آنهایی که جلوی ستون بودند، بیجان در آب غوطه ور شدند و آنهایی که عقب تر بودند هم به سختی مجروح شدند. در آن شرایط سخت کاری از کسی ساخته نبود. مجروحانی که خود را به کنار باقیمانده خاکریز رسانده بودند لحظات آخر را می‌گذراندند و فرشته‌ها بالای سر آنها در پرواز بودند. یکی از این مجروح‌ها، ایرج خرم جاه که روحش بین زمین و آسمان دست به دست می شد.

خبر لو رفتن معبر بچه‌های گروهان نصر و شهادت شهید علیرضا آملی و باز نشدن راهکار حضرت زهرا(س)، به اطاق فرماندهی رسید و تدبیر بر آن شد که گردان امام سجاد (ع) با عبور از معبر لشگر فجر، از پهلو به دشمن در 5 ضلعی شلمچه حمله کند تا دشمن فشار بر راه کار حضرت زهرا(س) را کم نموده تا باقی مانده رزمندگان گردان حضرت علی اکبر(ع) بتوانند با قایق به دژ شلمچه برسند.

این تدبیر قفل عملیات را گشود و رزمندگان گردان امام سجاد (ع) و گردان علی اکبر (ع) توانستند تا قبل از روشن شدن هوا محدوده پنج ضلعی شلمچه را فتح کنند و تا غروب آفتاب روز 19 دی ماه 65 با کمک سایر گردان‌ها و یگان‌ها با تصرف نونی شکل‌ها خود را به جاده شلمچه بصره برسانند.

 

موانع مقابل دژ شلمچه - محل شهادت غواصهای لشگر10

آسمان روز 19دی ماه که روشن شد دیگر دژ شلمچه تسخیر شده بود و در معبر حضرت زهرا(س) اسکله لشگر 10 سیدالشهداء(ع) استقرار پیدا کرد و بچه‌های تخریب مشغول جمع آوری پیکر مطهر غواصان شهید از داخل موانع و از کنار خاکریزها شدند و به کمک رزمندگان گردان فرات (یگان دریایی لشگر10) این پیکرهای مطهر با قایق به عقب منتقل شد. بدن‌های غواص‌های شهید زیاد متلاشی نشده بود و اکثر از ناحیه سینه و پهلو به شهادت رسیده بودند و صورت های همگی شان از زیبایی برق می‌زد. شهدای غواص که ایرج خرم جاه هم بین آنان بود به معراج شهدای اهواز منتقل شد.

از اینجا به بعد بخوانید که چرا شهید ایرج خرم جاه بعد از 27 سال نامش بر سر زبانها افتاد.

ماشین حامل شهدا که از شلمچه دور شد، شهید زینال الحسینی فرمانده تخریب لشگر10 سیدالشهداء(ع) به ما ماموریت داد که تا دیر نشده خودمون رو به معراج شهدای اهواز برسونیم. علیرغم اینکه در خط به وجود ما نیاز بود این یک دستور بود و باید انجام می‌دادیم. به معراج شهدای اهواز که رسیدیم، شهدا زیاد نبودند و عمده شهدا متعلق به لشگر سیدالشهداء(ع) و اکثرا هم غواص بودند. همه را در فضای باز معراج شهدا در حالی که پلاستیک های ضخیمی زیرشان پهن شده بود و اکثرا لباس زیر به تن داشتند خوابانیده بودند. اکثر شهدای غواصی که ما عقب آوردیم لباس‌های غواصی شون سالم و قابل استفاده بود. به خاطر این لباس‌های غواصی را از تن شهدا بیرون آورده بودند. بعضی‌ها پلاک به گردن داشتند و بعضی‌ها هم هیچ نشونی نداشتن. بدنها زیاد خونی نبود چون همه رو با آب شستشو داده بودند. فقط جای گلوله‌ها روی سینه و پهلو و بعضا صورت پیدا بود. میان ده‌ها پیکر شهید دنبال بچه‌های تخریب می‌گشتیم و اونها رو پیدا کردیم و مشخصات اونها ثبت شد و داخل پلاستیک پیچیدند. تعدادی از غواصها هم هیچ نشانی نداشتند. اما بدنهای اونها سالم بود و صورتهاشون با آب هم که شسته شده بود زیباتر جلوه می‌کرد. باید زود به خط برمی‌گشتیم. تا وقتی ما در معراج بودیم هویت تعداد دیگری از غواصها مشخص شد و پیکر مطهر چند غواص شهید دیگر روی زمین مانده بود که هیچ نشانی از هویت اونها نبود و شهید ایرج خرم جاه هم یکی از اونها بود. این پیکر مطهر بعد از6 ماه توقف در سردخانه معراج شهدای تهران به علت تشابه چهره با شهیدی که بعدا اسیر شد به همدان منتقل شد و در گلزار شهدای همدان با نام شهید جعفر زمردیان به خاک سپرده شد.

تقدیر الهی چه بود که رزمنده گروهان نصر گردان حضرت علی اکبر (ع)از لشگر ده سیدالشهداء(ع)، نوجوان شهید ایرج خرم جاه بعد از 27 سال شهره آفاق شود و به جای گلزار شهدای یکی از روستاهای ساوجبلاغ از گلزار شهدای همدان سر در بیاورد. چگونه می‌توان حل این معما کرد و به قول امام شهدا، خمینی عزیز که: حاشا حل این معما جز به عشق میسر نگردد.

راوی:جعفر طهماسبی

شهیدی که ۱۶ سال پس از شهادتش با پیکر سالم دفن شد


مادر شهید محمدرضا شفیعی، شهیدی که بعد از ۱۶ سال با پیکر سالم در جریان تفحص شهدا شناسایی شد، گفت: دلیل سالم ماندن بدن فرزندم این بود که هروقت زیارت عاشورا می‌خواند و گریه می‌کرد، اشک‌هایش را با دستانش پاک می‌کرد و به بدنش می‌مالید.

 
به گزارش تسنیم، محمدرضا شفیعی 19ساله، 4 دی‌ماه سال 65 در عملیات کربلای4 از ناحیه شکم مجروح شد و به شهادت رسید. پیکر مطهر این شهید بعد از 16 سال در جریان تفحص پیکر شهدا ــ با کمال ناباوری ــ سالم از زیر خاک بیرون آورده شد. شهید شفیعی در تاریخ 4 مردادماه سال 81 تشییع و به خاک سپرده شد.

 
مادر این شهید درباره فرزندش گفت: آنچه باعث شد محمدرضا به این درجه نایل شود، نان حلال بود. هیچ‌گاه نماز شب و اشک روضه و زیارت جمکرانش ترک نمی‌شد. محمدرضا در عملیات کربلای4 از ناحیه شکم مجروح شد و در حالی که میان مجروحین بوده توسط نیروهای دشمن بعثی به عراق منتقل می‌شود و دیگر از او خبری نبود تا اینکه جنازه‌اش بعد از 16 سال پیدا شد.

 
مادر شهید شفیعی اظهار کرد: وقتی تابوت را از سردخانه آوردند خودم روی محمدرضا را باز کردم و دیدم بعد از این‌همه مدت بدنش سالم است. به‌گفته این مادر شهید دلیل سالم ماندن بدن شهید محمدرضا شفیعی این بوده است که هروقت زیارت عاشورا می‌خواند و گریه می‌کرد، اشک‌هایش را با  دستانش پاک می‌کرد و به بدنش می‌مالید.

 
مادر شعید شفیعی در پاسخ به این پرسش «در زمان تشییع محمدرضا خودتان هم گریه کردید؟» گفت: گریه نکردم، زیرا خدا امانتی را صحیح و سالم به ما داده بود و ما هم توانستیم او را صحیح و سالم به خدا تحویل دهیم. خود محمدرضا وصیت کرده بود که در شهادتش گریه نکنیم و حتی می‌گفت: اگر من شهید شدم جشن بگیرید!

 
این مادر شهید در پایان از دیدارش با مقام معظم رهبری یاد کرد و گفت: رهبر معظم انقلاب برای ما دعا کردند و فرمودند: خدا به شما صبر بدهد؛ فرمودند: خوشا به حال محمدرضا و امثال او.

نفرات برگزيده جشنواره داستان كوتاه پايداری 29 آذر معرفی می‌شوند

نفرات برگزيده جشنواره داستان كوتاه پايداری 29 آذر معرفی می‌شوند/ محسن پرويز؛ مهمان ويژه جشنواره

همزمان با برپايی نشست خبری جشنواره «داستان كوتاه پايداری» كه امروز، 20 آذرماه برگزار شد، اعلام شد كه اختتاميه اين جشنواره با حضور محسن پرويز به عنوان مهمان ويژه اين جشنواره در روز 29 آذرماه برگزار می‌شود.


  نشست خبری جشنواره «داستان كوتاه پايداری» با حضور رضا حاجی‌آبادی، مديرعامل انتشارات «هزاره ققنوس» و حسين عابدينی، مدير عامل انتشارات «سفير اردهال» ظهر امروز، 19 آذرماه در موزه دفاع مقدس برگزار شد.

رضا حاجی‌آبادی، رئيس ستاد برگزاری جشنواره در اين نشست ضمن اعلام زمان برگزاری آئين اختتاميه جشنواره داستان كوتاه كوتاه پايداری، گفت: سومين دوره از اين جشنواره روز چهارشنبه، 29 آذرماه با تجليل از افراد برگزيده به كار خود پايان خواهد داد.

وی عنوان كرد: بيش از 800 اثر به دبيرخانه جشنواره ارسال شده است كه از اين بين با ريزش داستان‌های بلند و چندين مرتبه داوری، 60 اثر به مرحله نهايی راه يافت و از اين تعداد نيز 27 اثر وارد مرحله نهايی رقابت شدند.

حاجی‌آبادی با اعلام اينكه كيفيت آثار اين دوره از جشنواره نسبت به دو دوره قبلی رشد چشمگيری داشته است، اظهار كرد: وجه تمايز اين جشنواره نسبت به دو دوره قبلی اين است كه يك اثر به انتخاب مردم است؛ بدين صورت كه با مراجعه به سايت دبيرخانه جشنواره می‌توانند از بين آثاری كه در آن ميان وجود دارد، يك اثر را با ارسال پيام كوتاه انتخاب كنند.

وی گفت: هدف اصلی ما از قرار دادن بخش مردمی در اين جشنواره ترويج فرهنگ دفاع مقدس در بين مردم بوده است و در واقع مردم خودشان و با رأی خودشان بهترين اثر را انتخاب می‌كنند؛ البته در آمارهايی كه هم‌اكنون به دست ما رسيده، انتخاب مردم به رأی داوران بسيار نزديك بوده است.


دبير اجرايی جشنواره داستان كوتاه كوتاه پايداری در ادامه افزود: شركت‌كنندگان در اين جشنواره بيشتر از ميان جوانان و ميانسالان بوده‌اند، اما كوچكترين فرد شركت‌كننده ما نوجوانی 13 ساله از استان خوزستان بوده است.

حاجی‌آبادی از انتشار اثری با دربرگيری 60 عنوان اثر برگزيده اين دوره از جشنواره داستان كوتاه كوتاه پايداری خبر داد و گفت: اين دوره از جشنواره همچون دو دوره قبلی كتابی با عنوان «پايداری 91 » منتشر خواهد كرد كه رونمايی آن تا پايان سال جاری اتفاق خواهد افتاد.

وی با گله‌مندی از يكی از نهادهای وابسته به وزارت ارشاد در سنگ‌اندازی برگزاری اين جشنواره گفت: شهرداری تهران و وزارت ارشاد كمك‌های خوبی به اين جشنوراه كرده‌اند و اما يكی از نهادهای وابسته به وزارت ارشاد در سال گذشته ضربه سنگينی به اين جشنواره وارد كرد.

حسين عابدينی، مديرعامل انتشارات سفير اردهال نيز در ادامه اظهار كرد: ارسال آثار در اين دوره بسيار چشمگير بوده و به غير از هموطنان، حدود 200 اثر از اقصی نقاط دنيا كه فارسی‌زبان بوده‌اند به دستمان رسيده است.

وی با اعلام اسامی داوران سومين جشنواره داستان كوتاه كوتاه پايداری گفت: جواد محقق، محمد‌جواد جزينی و نازنين جودت از جمله داوران اين جشنواره بوده‌اند كه با ريزش اوليه آثار به دقت در چندين مرحله به داوری آثار پرداخته‌اند.

عابدينی در همين رابطه اضافه كرد: 60 اثر به مرحله نهايی رسيده است و از بين آن 27 داستان انتخاب شده و از آنجايی كه هر شركت‌كننده می‌توانست تا پنج اثر به دبيرخانه جشنواره ارسال كند، برخی از برگزيدگان با دو اثر بالا آمده‌اند.

وی گفت: از بين 27 اثر برگزيده، سه نفر به عنوان برگزيدگان اول تا سوم، سه نفر به عنوان شايستگان تقدير و 20 نفر به عنوان آثار مورد تقدير تجليل می‌شوند. همچنين يك اثر نيز در بخش انتخاب مردمی انتخاب خواهد شد.

عابدينی با اعلام جوايز اين دوره از جشنواره اعلام كرد: به نفر اول 700 هزار تومان، نفر دوم 500 هزار تومان و به نفر سوم 300 هزار توامان خواهد رسيد و به باقی افراد نيز مبلغی مشخص اهداء خواهد شد.

سومين جشنواره داستان كوتاه كوتاه پايداری در روز چهارشنبه، 29 آذرماه و از ساعت 15 در موزه شهدا با اعلام اسامی افراد برگزيده به كار خود پايان خواهد داد. محسن پرويز، رئيس انجمن قلم ايران مهمان ويژه اين مراسم خواهد بود.

چهارمین جشنواره هنری مقاومت (پایتخت پنجره ها)شهریور و مهر 1391

ایمیل جشنواره : Abadan.ravabetomoomi@artkhuzestan.ir

فراخوان

حـــوزه هنری خوزستان – مرکز آبادان

چهارمین جشنواره هنری مقاومت (پایتخت پنجره ها)
شهریور و مهر 1391

 شعــر    داسـتان    عــکس    نمایشنامه

با موضوع دفــاع مقدس
گرامـیداشت سالروز شکست حصر آبادان

اهــــداف
گرامیداشت حماسه بزرگ شکست حصر آبادان
تولید آثار فاخر هنری در عرصه دفاع مقدس
بزرگداشت شهدا و جانبازان حماسه شکست حصر آبادان
شناسایی و جذب استعدادهای جوان علاقمند در عرصه هنر فاخر
گرامیداشت تولیدکنندگان و پدید آورندگان آثار هنری با مضمون دفاع مقدس 

  بخش شعـــر
داوری آثار در دو بخش کلاسیک و نو ، جداگانه صورت می پذیرد
آثار منتخب در کتاب مجموعه شعر منتشر می شود
آثار به نشانی پست الکترونیک ارسال شود

 

بخش داستان
داستان ها در دو بخش کوتاه و مینی مال داوری  می شود
آثار برگزیده به صورت کتاب مجموعه داستان منتشر می شود
نحوه ارسال داستان های مینی مالی از طریق پیامک خواهد بود ( شماره ها در بخش نشانی)
آثار به نشانی پست الکترونیک ارسال شود



بخش عکس
عکس ها در دو بخش  عکاسی مستند و عکاسی خلاقه داوری می شوند
عکس های ارسالی روی لوح فشرده و با کیفیت 300dpiدر ابعاد حداقل 30*20به دبیرخانه جشنواره ارسال گردد
آثار تک عکس حداکثر 10 اثر و مجموعه عکس، دو مجموعه 3 تایی تا 7 تایی باشد
آثار برگزیده به صورت کتاب منتشر می شود

بخش نمایشنامه نویسی
استفاده از متون نمایشی جدید یا چاپ شده نیاز به مجوز کتبی نویسنده دارد
علاقمندان باید 3 نسخه تایپ شده اثر در محیط word و لوح فشرده آن را به نشانی دبیرخانه جشنواره ارسال کنند
متن نمایشی خارجی پذیرفته نمی شود
متن نمایشی با محوریت شکست حصر آبادان و دفاع مقدس در اولویت است
دبیرخانه جشنواره در مورد پذیرش تعدد آثار ارسالی محدودیتی ندارد
متون نمایشی برگزیده به صورت کتاب منتشر می شود

جوایــز
تندیس جشنواره، لوح تقدیر و هدیه نقدی به نفرات اول هر بخش
لوح تقدیر و هدیه نقدی به نفر دوم هر بخش
لوح تقدیر و هدیه نقدی به نفرات سوم هر بخش
لوح تقدیر به نفرات تقدیر شده
هدیه بسته فرهنگی جشنواره به شرکت کنندگان

تقویـــم جشنواره
مهلت ارسال آثار : 15 / 6 / 91
اعلام نتایج : 31 / 6 / 91
اختتامیه : 5 / 7 / 91

نشانی دبیرخانه
 آبادان - چهارراه احمد آباد – طبقه فوقانی سینما ایران – حوزه هنری آبادان

تلفن : 4435966 – 4425626 – 4436636 – 4433522(کد 0631)

نمابر : 4421028 – 4425626

تارنمای حوزه هنری خوزستان : www.artkhuzestan.ir

ایمیل جشنواره : Abadan.ravabetomoomi@artkhuzestan.ir

از ارسال آثار به دیگر ایمیل ها خودداری کنید در غیر این صورت آثار ارسالی به آنها حذف شده و در جشنواره شرکت داده نمی شوند.

شماره تلفن همراه برای ارسال داستان های مینی مال : 09166303061- 09166306634








تمامی حقوق مادی و معنوی این وب ‌سایت به حوزه هنری ا

سومین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پایداری فراخوان داد

سومین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پایداری با موضوع« هشت سال پایداری در مقابل تجاوز بیگانه» با هدف شناسایی و معرفی استعداد‌های تازه در حوزه ادب پایداری و تولید محتوای ادب پایداری در فضای مجازی فراخوان داد.

 به گزارش خبرگزاری شبستان، از برگزاری اولین و دومین دوره جشنواره مردمی داستان کوتاه کوتاه پایداری در سالهای 1390- 1389، سومین جشنواره نیز به همت انتشارات هزاره ققنوس در سال1391 برگزار می‌شود.

 

تلاش دست اندرکاران این‌ است که جشنواره را به صورت مردمی برگزار نمایند چراکه از نظر آنها علی رغم خدمات بیشمار سازمان‌های دولتی مثل ارتش ، سپاه ، ژاندارمری و … در نهایت این مردم عادی بودند که سرنوشت جنگ را رقم زدند. انتشارات هزاره ققنوس به عنوان بانی جشنواره امیدوار است جشنواره با استقبال خوب کلیه داستان نویسان و نویسندگان همراه باشد.

 

شناسایی و معرفی استعداد‌های تازه در حوزه ادب پایداری، تولید محتوای ادب پایداری در فضای مجازی، چاپ و نشر آثار منتخب در قالب کتاب، تقدیر و تشکر از نوقلمان ادب پایداری و تلاش در جهت مردمی شدن برگزاری جشنواره اهداف سومین جشنواره داستان کوتاه کوتاه پایداری است.
 

موضوع جشنواره "هشت سال پایداری در مقابل تجاوز بیگانه" است و داستان فلش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه ( Flash Fiction) نیز قالب شرکت در این جشنواره است.

گفتنی است،  علاقمندان تا پایان مرداد فرصت دارند در این جشنواره شرکت کنند و هر فایل داستان خود را به ایمیل nashr_1000@yahoo.com  و یا لینک و یا متن داستان به بخش نظرات وبلاگ جشنواره hezarehe.blogfa.com

امروز آخرین مهلت:دومین دوره مسابقه خاطره نویسی بال فرشته

دومین دوره مسابقه خاطره نویسی بال فرشته

 

AWT IMAGE

 

تای ارج نهادن به مقام همسر جانبازان هشت سال دفاع مقدس، دفتر امور دانشجویان شاهد و ایثارگر دانشگاه علم و صنعت ایران، دومین دوره  مسابقه خاطره نویسی بال فرشته را همزمان با دیدار از جانبازان آسایشگاه ثارالله (سالروز آزاد سازی خرمشهر)  برگزار می کند:

 

محورهای خاطرات:

اولین دیدار پس از جانبازی

سختی های نگهداری جانباز

شیرینی زندگی با یک جانباز

خواب یا اتفاق جالب در مورد جانباز

موضوع دلخواه

خاطراتی که ارسال می کنید باید از زبان همسر جانباز باشد و در نوشتن در ابتدا مورد زیر را رعایت بفرمایید.

نام و نام خانوادگی همسر جانباز:

نام و نام خانوادگی جانباز:

درصد جانبازی:

شماره تماس:

 

  خاطرات خود را به چند طریق می توانید تحویل دهید:

خاطرات خود را به آدرس ایمیل:

balefereshte1391@gmail.com

ارسال نمایید.

درصورتی که ارسال ایمیل برایتان مقدور نمی باشد می توانید خاطرات خود را به نشانی ما ارسال کنید، به شماره های دفتر امور دانشجویان شاهد و ایثارگر دانشگاه علم و صنعت ایران فکس کنید و یا به مسئول آسایشگاه ثارالله ( آقای علیزاده ( تحویل نمایید.

در صورت داشتن سوال می توانید به آدرس ایمیل داده شده، ایمیل ارسال نمایید یا اینکه با شماره های زیر تماس حاصل نمایید:

۷۷۲۴۰۳۵۷

۷۷۲۴۰۴۰۹

نشانی دفتر امور دانشجویان شاهد و ایثارگر دانشگاه علم و صنعت ایران:

تهران، ميدان رسالت، خ هنگام، خ دانشگاه، دانشگاه علم و صنعت ايران - روبروی آمفی تئاتر روباز

دفتر امور دانشجويان شاهد و ايثارگر دانشگاه علم و صنعت ایران

شماره فکس:

۰۲۱-۷۷۲۴۰۳۵۷

۰۲۱-۷۷۲۴۰۴۰۹

 

 مهلت ارسال آثار : تا پانزدهم خرداد ماه سال نود و یک

به پنج نفر از خاطرات برگزیده از طرف دفتر امور دانشجویان شاهد و ایثارگر دانشگاه علم و صنعت ایران جوایزی اهدا می گردد.

 

تجليل از برترين داستان‌های كوتاه دفاع مقدس و انتشار مجموعه مقالات

دبير علمی پنجمين دوره جايزه ادبی يوسف از انتخاب برترين داستان‌های كوتاه دفاع مقدس و انتشار مجموعه مقالات علمی با اين موضوع در اختتاميه اين دوره از جايزه خبر داد.

عباس جعفری مقدم، دبير علمی پنجمين دوره جايزه ادبی يوسف، در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران (ايكنا)، در ادامه اين مطلب، افزود: امسال برای نخستين بار، برترين داستان‌نويسان داستان‌های كوتاه با موضوع دفاع مقدس در اختتاميه پنجمين دوره از جايزه ادبی يوسف، تجليل خواهند شد.

وی ادامه داد: اين جايزه برای نخستين‌بار در حوزه داستان كوتاه دفاع مقدس درنظر گرفته شده كه البته با جايزه ادبی يوسف متفاوت است؛ اما تجليل از برگزيدگان همزمان با اختتاميه جايزه ادبی يوسف برپا خواهد شد.

جعفری مقدم تصريح كرد: از اين رو، تمامی آثاری كه در اين قالب و محتوا در سال 89 به چاپ رسيده‌اند، مورد بررسی قرار می‌گيرند و در نهايت از سه نفر به عنوان نفرات برتر و از چند تن از داستان‌نويسان به عنوان نويسنگان تقديری، تجليل می‌شود.

دبير علمی اين دوره از جشنواره جايزه اين بخش را متناسب با كيفيت آثار خواند و ادامه داد: از تمامی ناشران و نويسندگان می‌خواهيم تا آثار واجد شرايط خود را به بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس به نشانی تهران، خيابان شهيد بهشتی، خيابان سرافراز، كوچه حق‌پرست ارسال كنند.

مجموعه مقالاتی پیرامون داستان کوتاه دفاع مقدس منتشر می‌شود

دبير علمی اين دوره از جايزه ادبی يوسف همچنين از انتشار مجموعه مقالاتی پيرامون داستان كوتاه دفاع مقدس و توزيع آن در روز اختتاميه خبر داد و اظهار داشت: اين اثر دربردارنده 20 مقاله پيرامون داستان‌های كوتاه دفاع مقدس است كه به سفارش بنياد حفظ آثار به قلم نويسندگان متعددی به رشته تحرير درخواهد آمد. اين مجموعه در حال آماده‌سازی است و تلاش می‌شود تا اختتاميه جشنواره به بازار كتاب عرضه شود.

جعفری مقدم نامی از نويسندگان اين مقالات نبرد و يادآور شد: چون تعدادی از قراردادها منعقد نشده، بهتر است اسامی نويسندگان گفته نشود.

وی در پايان زمان اختتاميه را نيمه دوم بهمن ماه سال جاری اعلام كرد و ادامه داد: فراخوان ارسال آثار به دبيرخانه پنجمين جايزه ادبی يوسف تا 15 آبان ماه تعيين شده كه البته امكان تمديد اين زمان نيز وجود دارد. اختتاميه نيز در نيمه دوم بهمن ماه سال جاری برپا می‌شود؛ اما هنوز زمان و مكان دقيق آن مشخص نيست.

دومين جشنواره خصوصي “داستان كوتاه پايداري” تا 20 شهريور اعلام شد

مهلت ارسال اثار به؛

دومين جشنواره خصوصي “داستان كوتاه پايداري” تا 20 شهريور اعلام شد

علاقه مندان به شركت در دومين جشنواره خصوصي “داستان كوتاه پايداري” كه به همت انتشارات هزاره ققنوس و همكاري خانه كتاب و انتشارات سفير اردهال برگزار مي شود تا 20 شهريور ماه فرصت دارند كه آثار خود را به دبير خانه جشنواره ارسال كنند.

به گزارش خبرنگار نويد شاهد،موضوع كلي اين جشنواره “هشت سال پايداري ملت ايران در مقابل تجاوز بيگانه” است . تمامي موضوعات پيرامون جنگ عراق عليه ايران و نيز تاثيرات پس از آن ، ايثارگران ، پشت جبهه و … در اين محدوده قرار مي گيرند.

آثار مي بايست در قالب داستانك يا داستان كوتاه كوتاه ( Flash Fiction)، داستان كوتاه (short story ) و داستان ميني مال باشد. به عبارت ديگر حجم و تعداد سطور داستان از يك صفحه بيشتر نباشد. بديهي است داستان هاي بلند به مرحله نهايي داوري راه داده نخواهند شد.
آثار ارسالي نبايد در جشنواره هاي ديگر حائز رتبه شده باشد و تعداد داستان هاي ارسالي از سوي يك نويسنده براي شركت در جشنواره محدوديتي ندارد.

نويسندگان براي ارسال اثار خود مي توانند از يكي از اين روشها بهره ببرندارسال فايل داستان به ايميل nashr_1000@yahoo.com،ارسال لينك يا متن داستان خود را در بخش نظرات وبلاگ و سايت جشنواره،ارسال داستان به آدرس تهران صندوق پستي ۱۳۸-۱۵۷۱۵،ارسال داستان از طريق پيامك به شماره ۰۹۱۲۵۱۱۰۷۲۸، تحويل داستان به دبير خانه جشنواره.


مجموعه آثار برگزيده اين جشنواره توسط انتشارات هزاره ققنوس در قالب يك كتاب منتشر خواهد شد.

در بخش جنبي جشنواره علاقمندان مي توانند مقالات خود را درمحور هاي داستان هاي فلش فيكشن چرايي و چگونگي شكل گيري،نقش و جايگاه داستان هاي فلش فيكشن در فرهنگ شرق و ايران،ادبيات پايداري و داستان هاي فلش فيكشن،ظرفيت هاي داستان هاي فلش فيكشن براي انتقال فرهنگ به دبير خانه ارسال نمايند . گفتني است،مقالات برگزيده در كتاب جشنواره منتشر و در مراسم اختتاميه قرائت خواهد شد.

لازم به ذكر است،سال گذشته اولين دوره اين جشنواره برگزار شد در مراسم اختتاميه به برگزيده گان سكه بهار آزادي و جوايز نفيس ديگر اهدا شد. همچنين آثار منتخب در سه كتاب تحت عنوان « كتاب پايداري ۸۹» منتشر شد كه رونمايي از اين كتاب در روزهاي پاياني سال ۱۳۸۹ برگزار شد.

نمی دانم چرا باید اینجا را كند...

در آن اطراف( فكه) پنجاه شهید پیدا كرده بودیم. فكر می كردیم كه دیگر چیزی نباشد. دوروبر را هم كه كندیم، دیگر به چیزی بر نخوردیم و این نشان دهنده این بود كه دشمن پیكر شهدا را در یك جا جمع كرده و چه بسا دوربین های وحشت زدگان صدامی استفاده تبلیغاتی نیز از این صحنه ها برده باشند.

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه ای یك كامیون ایفای عراقی سوخته بود. در كنارش تل خاكی ایجاد شده بود كه مقدار زیادی آت و آشغال میان آن به چشم می خورد. شنی پاره شده تانكی از میان خاك ها بیرون زده، چند لاستیك نیم سوخته ماشین و دیگر وسایل منهدم شده جزو تل خاك بودند.

تفحص

«محمد رضا كاكا» از بچه های تهران، كه خدمت سربازی اش را همراه ما در تفحص می گذراند، با نگاهی مشكوك به تل خاك نظر می كرد. كلید كرد كه الاّ و بلاّ اینجا را بكنیم. هر چه گفتیم كه اینجا فقط مقداری آشغال و وسایل جمع شده و بعید است اینجا شهید باشد، نمی پذیرفت.

خوبی تفحص به این است كه بودن یا نبودن شهید بستگی به نظر «رئیس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهیدی صدایش می زند، بقیه تابع می شوند. با خستگی گفتم: «آخر پدر آمرزیده، تو چطوری می خواهی شنی تانك را در بیاوری، یا بدون هرگونه امكاناتی كامیون سوخته را جابجا كنی؟ ول كن اینجا چیزی گیرت نمی آید...»

ولی او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به زیرورو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلویش و خودم با دو سه نفر دیگر رفتیم كه شیار روبه رویی را كه خیلی مشكوك به نظر می رسید بگردیم. چند قدمی كه رفتم، دلم رضایت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را می كاویدند. مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بیل دستی را برداشتم و شروع كردم به كندن از یك طرف دیگر از تل خاك.

هر چی بیشتر می كندیم. بچه ها بیشتر به «كاكا» تیكه می انداختند. همه را خسته كرده بود ولی خودش می گفت: «شما بروید دنبال شیار، من خودم تنها می مانم و تكلیف اینجا را معلوم می كنم».

برخوردیم به تكه ای سیم سیاه تلفن، یك دفعه كاكا داد زد: «اینهاش. دیدید گفتم. خودشه». سیم تلفن را گرفت تا رد آن را بیابد. با خودم گفتم اشتباه می كند و بعید است اینجا شهید باشد. ولی او ول كن نبود. اصلاً می خواست آن تل خاك را از میان بردارد تا خیالش راحت شود.

رسیدیم به سختی زمین یعنی جایی كه دیگر ثابت می شد شهیدی اینجا نیست. ولی سیم تلفن پیچ خورده و كمی آن طرَفتر زیر خاك ها رفته بود. برای خودم هم جالب شد. با اینكه خسته بودیم، با شدت بیشتری می كندیم. ناگهان كاكا فریاد زد: «یافتم... یافتم...».

دشمن خبیث با سیم تلفن دست و پای آنها را بسته و روی هم دیگر انداخته بود. شهید بوده اند یا مجروح، خدا می داند. ولی انسان كشته شده كه نیازی ندارد دست و پایش را با سیم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بیل می زد و مدام صلوات می فرستاد.

رسیدیم به چند تكه استخوان پای انسان، این را كه دیدم، گفتم: «حالا باید با احتیاط اطراف را خالی كنیم» همه دست به بیل شدیم و در كمال دقت و احتیاط، تپه خاك را برداشتیم و در كمال تعجب برخوردیم به پیكر چند شهید كه در كنار یكدیگر دفن شده بودند.

دشمن خبیث با سیم تلفن دست و پای آنها را بسته و روی هم دیگر انداخته بود. شهید بوده اند یا مجروح، خدا می داند. ولی انسان كشته شده كه نیازی ندارد دست و پایش را با سیم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بیل می زد و مدام صلوات می فرستاد.

در عطر آگینی صلوات، پیكر هشت شهید را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زیر تل خاك و میان وسایل بیرون آوردیم و هریك را با احترام و بغض خاص، داخل كیسه سفید گذاشتیم، و آنهایی را كه پلاك داشتند، شماره را روی كیسه شان نوشتیم و آن كه نداشت روی پارچه و كارتش این طور نوشتیم:

دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملیاتی والفجر یك.

 

منبع : نویدشاهد

ترکش ولگرد

نگاهی به علی کردم و با افسوس گفتم: «بازم خوش به حال تو. من که اگر حرف از جبهه بزنم ننه‏ام غش می‏کند و آقاجان با کمربند می‏افتد به جانم. به جان علی، عشق جبهه دارد دیوانه‏ام می‏کند.»

علی که از دو ساعت پیش کلافه و بی ‏حوصله پای حرف‌هایم نشسته بود، مثل اسپند روی آتش جست زد و با خوشحالی گفت: «آفرین، خودشه!»

با حیرت پرسیدم: «چی خودشه؟»

ـ دیوانگی!

ترش کردم و گفتم: «مرد حسابی، دو ساعته دارم درد دل می‏کنم که ننه‌ ـ بابام نمی‏گذارند بروم جبهه و ماندم معطل که اگه تو بروی جبهه دیگر کی سنگ صبورم می‏شود، حالا تو هم پرت و پلا می‏گویی؟»

اعزام

علی چفیه نواش را دور گردن انداخت. لباس نظامی خوش رنگ پلنگی‏ پوشیده بود که مخصوص کماندوهاست. نیش‏ علی تا بناگوش باز شد و گفت: «مگر دنبال راهی برای جیم شدن به طرف جبهه نیستی، پسرعموجان؟»

با خوشحالی گفتم: «هستم. چطور؟»

ـ دندان روی جگر بگذار عزیز جان. ببینم، پول ـ مول چقدر داری؟

ـ پول می‏خواهی چه‌کار؟ اگر به فکر این هستی که با رشوه و پول دل مسئول ثبت‌نام را نرم کنی، اشتباه می‏کنی. یک آدم بی‏احساسیه که آن‌ورش ناپیدا.

علی چشم دراند و جیغ زد: «این‌ قدر حرف نزن. پرسیدم چقدر پول داری. رد کن بیاد!»

هر چی پول داشتم شد سی و پنج تومان. علی با پوزخند گفت: «اگه چهل ـ پنجاه سال پیش بود، این پول بس بود، اما حالا مجبورم بهت قرض بدهم.»

ـ آخه پول چی؟

ـ صبر داشته باش. نقشه‏ای کشیده‏ام که رد خور ندارد. فقط و فقط باید مثل بچه آدم به حرف‌هایم گوش بدهی و مواظب باشی سوتی ندهی و یک موقع نخندی.

• 

مادرم جیغ زد: «وای! بسم‌اللّه، بچه چه‌ کار می‏کنی؟»

برای آن که چشمم به حیاط نیفتد و سرم گیج نرود، سرم ‏را رو به آسمان بلند کردم. دستانم را از دو طرف باز کردم و خوش خوشانه خندیدم و فریاد زدم: «من یک هواپیمای جنگنده هستم. می‏خواهم بروم بغداد را روی سر صدام خراب کنم.»

مادرم یک جیغ بنفش دیگر کشید. پایم لغزید. خدایی شد که با کله به کف حیاط شوت نشدم! کشیدم کنار و دور  پشت بام شروع کردم به چرخیدن و جیغ‌ زدن. بعد صدای شلیک مسلسل درآوردم و مثلاً شروع به بمباران بغداد کردم. صدای مادرم و همسایه‏ها محله را پرکرده بود.

از پله‏ها رفتم پایین. زن‌های همسایه که همیشه دنباله همچین سوژه‏ای بودند، ریخته بودند تو حیاط و داشتند شانه و گردن مادرم را می‏مالیدند و با چشمان حیرت‌زده نگاهم می‌کردند. مادرم ناله کرد: «ای خدا، بچه‏ام از دست رفت. دیوانه شده.»

صغرا، دختر همسایه دیوار به دیوارمان به بازوی مادرش چسبید و گفت: «من می‏ترسم.»

می‏خواستم در همان عالم دیوانگی یک اردنگی مشتی حواله‏اش کنم، اما فکر بهتری بر سرم زد. رفتم جلو و دستانم را شبیه تفنگ بلند کردم و صدای تیراندازی درآوردم.

مادر صغرا دستپاچه شد و دخترش را پشت خودش جا داد و گفت: «حیوونی راستی راستکی خُل شده‌ها.»

زن‏های همسایه پقی زدند زیر خنده. درجا شیرجه زدم تو حوض وسط حیاط. آب پاشید روی سر جماعت. از سرما داشتم می‏مردم. از حوض پریدم بیرون و نعره زدم: «من یک زیردریایی هستم. می‏خواهم کشتی‏های عراقی را غرق کنم.» اما تو دلم داشتم به خودم بد و بیراه می‏گفتم که چرا در آن سیاهی زمستان که تف می‏کنی، تکه یخ روی زمین می‏افتد، تو حوض شیرجه زدم!

دویدم تو اتاق‏ها و شروع کردم به لگد و پنجول انداختن به در و دیوار و لحاف و تشک. با لگد قابلمه پر از آبگوشت را پرت کردم تو حیاط. متکا را گذاشتم روی سرم و با کله رفتم تو سینه دیوار. در همین لحظه آقاجان و عمو اصغر از راه رسیدند. دست و پایم را گرفتند تا آرام شوم. جیغ می‏زدم و خودم را تکان می‏دادم تا از دستان پُر زورشان نجات پیدا کنم. عمواصغر گفت: «باید ببریمش پیش دعانویس. جنّی شده!»

مادرم گریه‏ کنان گفت: «طفل معصوم از بس جبهه جبهه کرد، مغزش تکان خورد و خُل شد. یا ضامن آهو! دستم به دامنت. بچه‏ام را شفا بده!»

ـ باید ببریمش پیش دکتر اعتماد. شاید بفهمد دردش چیه.

علی با نگرانی ساختگی جلوتر آمد و با دلسوزی نگاهم کرد و چشمکی ریز زد و گفت: «بله، تنها راه همینه.»

لحظه‏ای بعد در حالی‌که دست و پایم بسته بود و روی شانه عمو بودم، روانه مطب دکتر اعتماد شدیم. علی از پشت سر می‏آمد و هر هر می‏خندید و من خدا خدا می‌کردم که نقشه‏مان بگیرد و دکتر اعتماد آبروریزی نکند.

مادرم آلوچه آلوچه اشک می‏ریخت و در حالی‌که یک بند دعا و صلوات می‏فرستاد و به من فوت می‌کرد. مطب دکتر اعتماد شلوغ بود. اما آقاجان و عمواصغر بی‏توجه به جماعت در را باز کردند و مرا مثل گوشت قربانی انداختند روی تخت کنار دیوار. دکتر اعتماد که یک پیرمرد لاغر و چروکیده با عینک شیشه کلفت بود با صدای نازکش جیغ زد: «اینجا چه خبره؟»

مادرم دماغش را با پر چادر گرفت و گفت: «آقای دکتر، دستم به دامنت. بچه‏ام دیوانه شده.»

ـ من که روانشناس نیستم.

علی رفت جلو و گفت: «سلام جناب دکتر. حال شما خوبه؟»

دکتر اعتماد با دیدن علی تُرش کرد و گفت: «دورش را خلوت کنید.»

عمواصغر گفت: «مراقب باشید آقا دکتر. مشت و لگد سنگینی دارد!»

دکتر اعتنایی نکرد و بالای سرم آمد. چشمم به قیافه‏اش که افتاد، کم مانده بود پقی زیر خنده بزنم. دکتر به بهانه اینکه می‏خواهد نبض‏ام را بگیرد با انگشتان لاغر و استخوانی‏اش مچ دستم را محکم فشار داد و آهسته گفت: «امان از دست شما بچه‏های پررو!» بعد سر بلند کرد و گفت: «یک جنون آنی.»

آقاجان با نگرانی پرسید: «یعنی چی آقای دکتر؟»

دکتر اعتماد با بداخلاقی گفت: «یعنی اینکه عاشق شده و آدم عاشق دچار همچین جنونی می‏شه. ببینید دردش چیه.»

آقاجان با حیرت به مادرم نگاه کرد و گفت: «عاشق کی شده؟»

مادرم که گریه و دعا یادش رفته بود، گفت: «خاک عالم، بچه‏ام تو حیاط یه نگاه‌هایی به دختر کبرا خانم می‌‌کرد.»

کار داشت خراب می‏شد. شروع کردم به داد و هوار کردن.

ـ کربلا کربلا ما داریم می‏آییم.... ای صدام نامرد، صبر کن تا بیایم و به خاک سیاه بمالمت! جنگ جنگ تا پیروزی!

علی سریع گفت: «این عاشق جبهه شده، نه عاشق صغرا.»

دکتر گفت: «اگر می‏خواهید حالش خوب شود، باید اجازه بدهید که جبهه برود.»

آقاجان گفت: «اگر با جبهه رفتن حالش خوب می‏شود، من حرفی ندارم. فقط حالش خوب شود.»

مادرم گفت: «حرف دل مرا زدی حشمت‏ خان!»

کم‌کم دست و پایم شل شد. سه روز بعد من و علی، پسرعموی نازنینم روانه پادگان آموزشی شدیم تا بعد به جبهه برویم؛ جبهه‌ای که صد تومان ناقابل خرجش کرده بودم.

مادر شهيدي كه بازيگر شد

حليمه سعيدي، مادر شهيد رضا لشكري/

مادر شهيدي كه بازيگر شد

وقتي از گوشه و كنار خبر شديم كه بازيگر نقش«خاله قزي» در سريال پرطرفدار «خوش نشين ها» مادر شهيد است، به فكر افتاديم كه براي مصاحبه برويم سر وقتش.شب جمعه ، سوم محرم مطابق قرار قبلي به منزل خانم سعيدي ، واقع در يكي از محلات جنوب شهر تهران رفتيم.

 خبرگزاري فارس گفت و گويي را با بازيگر نقش خاله قزي در سريال خوش نشين ها كه از قضا مادر شهيد لشگري نيز مي باشد انجام داده است، اين گفتگو را با هم مي خوانيم:

اشاره:
وقتي از گوشه و كنار خبر شديم كه بازيگر نقش "خاله قزي " در سريال پرطرفدار "خوش نشين ها " مادر شهيد است، به فكر افتاديم كه براي مصاحبه برويم سر وقتش. بچه هاي حماسه و مقاومت چون سر و كاري با هنرپيشه جماعت ندارند، دسترسي شان هم به آن ها سخت است.
به رفيقي قديمي تلفن زدم كه اصلا ربطي به سينما و تلويزيون نداشت اما خيلي تيز بود. گفت برايت پيدايش مي كنم اما در عوض بايد نوار صوتي پيام امام خميني را كه داشتي به من هم بدهي. گفتم شما ما را راه بيانداز.بنده تقديم مي كنم. به 12 ساعت نكشيد كه زنگ زد و گفت: يادداشت كن... از اين جا به بعد ترس داشتيم كه اين بنده خدا يا جواب درستي به ما ندهد ، يا اصلا قضيه شهيد شدن پسرش درست نباشد. راستش خيلي با عزت و احترام هم برخورد كردند و وقتي فهميدند كار ما به شهيدشان مربوط است ، بيشتر هم تحويلمان گرفتند.

شب جمعه ، سوم محرم مطابق قرار قبلي به منزل خانم سعيدي ، واقع در يكي از محلات جنوب شهر تهران رفتيم. خانم سعيدي ، همان خاله قزي بود كه در فيلم ها مي ديديم. او اصلا بازي نمي كرد بلكه خود خودش بود. انرژي خارق العاده اين زن 76 ساله انسان را به حيرت مي انداخت. باقي آن چه را كه ما شاهد بوديم ، شما نيز با خواندن اين گفتگو خواهيد دانست. سعي زيادي كرده ايم كه ادبيات و گويش ايشان را به هم نزنيم اما بعضي مواقع به دليل تفاوت هاي فراوان گويش تركي و فارسي ، مجبور بوديم دست به ويرايش بزنيم كه البته چشمگير نيست.


*فارس: صحبت را با معرفي خودتان آغاز كنيد.

*خانم سعيدي: "حليمه سعيدي " مادر شهيد "رضا لشكري " هستم. تاريخ تولدم را هم به شما نمي گم اگر هم اصرار كنيد دروغ مي گويم. (باخنده). سال 1313در شهر "ضياءآباد " قزوين به دنيا آمدم. اين شهر 9 فرسخ بعد از شهر "قزوين "كنار تاكستان قرار گرفته .پدرم "حاج فتح الله " كشاورز بود و گندم مي كاشت و باغ انگور و گوسفند هم داشتيم. پدرم خيلي كار داشت و براي اين كه بتواند به همه كارهايش رسيدگي كند كارگر مي گرفت. مادرم اسمش "طاووس " بود، پدرم سواد قرآني داشت اما مادرم سواد نداشت . خودم هم 6 كلاس اكابر رفتم.(با خنده) شش سال را تو بيست سال تمام كردم، يكسال مي رفتم، ده سال نمي رفتم.

*از خانواده تان بيشتر بگوييد:

خانم سعيدي: مادرم 7 پسر و 7 دختر به دنيا آورد اما پسرها همه شان در همان كودكي نظر خوردند و مردند . از 7 دختر هم فقط 5 نفر زنده ماندند. من خودم هم 7 پسر و 2 دختر به دنيا آوردم كه الان فقط دو پسر و يك دختر دارم. تا مي گفتند چقدر پسرت قشنگ است به دكتر نمي رسيد و مي مرد. مثلا يكي از آنها را كه اسمش "حسن " بود تا دو سال و نيم اش شد، مردم گفتند: چقدر قشنگ است. بچه نظر خورد، غروب مريض شد و تا صبح مرد.

*فارس:حمله روس ها در 1320 يادتان هست؟

*خانم سعيدي: دوران "رضا قلدر " وقتي روس ها به ايران حمله كردند من بچه بودم و عقلم نمي رسيد اما مادرم برايم تعريف مي كرد كه آن ها چادر و چارقد را از سر زن ها مي كشيدند.

*فارس: از ازدواجتان بگوييد.

خاله قزي: خواهر حاج آقا آمد خواستگاري و خواهر بزرگ من هم قبول كرد . قديم ها كه با هم حرف نمي زدند. يك هفته قبل از عروسي عقد بود و بعد هم ازدواج مي كرديم.

*فارس:چند سالتان بود كه ازدواج كرديد؟

*خانم سعيدي: 18 سالم بود

*فارس: در آن زمان اين سن براي ازدواج دخترها دير نبود؟

*چرا بابا ! (با جديت) من ترشيده بودم! خواهرم خواستگار ها را رد مي كرد.

*فارس: مزاح مي كنيد؟

*خانم سعيدي: نه بابا ! يك خواهر من 9 سالش بود كه ازدواج كرد و يك خواهرم هم 12 سالش. من آخري بودم . توي يك ماه كلي خواستگار داشتم اما خواهر بزرگم نمي گذاشت ازدواج كنم و هر كدام را به نوعي رد مي كرد.من آن موقع كه نفهميدم، بعدا متوجه شدم كه خواهرم كلي خواستگار را جواب كرده. البته من هم 18 ساله نبودم. قديم ها شناسنامه پسر را 2 سال ديرتر مي گرفتند كه ديرتر برود سربازي و دخترها را هم دو سال زودتر مي گرفتند تا زودتر بتوانند عقدش كند .يعني من 16 ساله بودم كه ازدواج كردم.

*فارس: باعث آشنايي و ازدواجتان چي بود؟ قبلا حاجي را ديده بوديد؟

*خانم سعيدي: حاجي را هم قبل از ازدواج اصلا نديده بودم چون زياد از خانه بيرون نمي رفتم، وقتي هم مي رفتم با آقام مي رفتم . حاجي هم تهران كار مي كرد.

*حاج عباس لشكري: من ايشان را ديده بودم و كاملا مي شناختم. با هم همسايه بوديم. آن موقع براي كارم مي آمدم تهران و بر مي گشتم و گاهي مي ديدمش. اصلا خودم رفتم به خواهرم پيشنهاد دادم كه برويم خواستگاري ايشان. آن موقع پدرم مرحوم شده بود و من با خواهرم زندگي مي كردم.

*فارس: مهريه تان چقدر است؟

*خانم سعيدي: 700 تومان گفتيم ، اما چونه زدند كردند 400 تومان. شير بها را هم ندادند.

*فارس: از فرزندانتان بگوييد

*خانم سعيدي: فرزند اولمان سال 1335 به دنيا آمد. اسمش حسن بود كه در 2 ساله گي فوت كرد. بعد ناصر به دنيا آمد كه او هم 9 در ماهگي فوت كرد . بعد علي به دنيا آمد كه او هم در چند ماهگي هم مرد. يك بچه ديگر هم به دنيا آمد كه اين يكي به اسم گذاشتن هم نرسيد. بعدش جواد آقا به دنيا آمد. اسم بچه ها را خودم مي گذاشتم. اسم ناصر را كه گذاشتم ننه ام گفت چرا گذاشتي ناصر؟ اسم برادرم بود.اسم حسن را هم كه گذاشتم ، زن عمويم گفت اسم بچه هاي من را چرا گذاشتي ؟ وقتي هم آن دو تا مردند به دلم بد آمد. تا اين كه يكي از همسايه هايمان گفت ايندفعه كه زاييدي اسم پسر هاي من را بذار و به اين طوري شد كه اسم پسرهايم را گذاشتم جواد و جلال رضا . اسم رضا را هم عمه اش گذاشت. يك دختر هم داريم به نام زهرا.

*فارس: چه زماني آمديد به تهران؟

حاج عباس لشكري: سال 1338بود.

*خانم سعيدي: حاجي در تهران كار مي كرد و من از اين كه بچه هايم پشت سر هم مي مردند ناراحت بودم. برايش پيغام دادم يا بيا من را ببر آن جا يا خودت بيا اين جا بمان، يا طلاقم بده.

*حاج عباس لشكري: من در تهران كارگري مي كردم. كارهاي مختلف... مدتي در خياطي بود و مدتي در شهرداري آسفالت مي ريختم و از اين جور كارها.چند وقت به چنو وقت هم مي رفتم به ضياءآباد.

*خانم سعيدي: آن زمان كه آرد آماده نبود. بايد گندم را براي آسياب مي برديم و اين كار از عهده من بر نمي آمد. برادر هم نداشتم و پدر هم خيلي كار داشت و دايي حاجي هم وقتي ازش كمك مي خواستم نمي آمد . من خيلي معذب بودم.به خاطر همين حاجي را مجبور كردم من را هم ببرد تهران.

*حاج عباس لشكري: وقتي خانواده هم آمدند تهران ، در سرسبيل يك اتاق 3 در 4 اجاره كرديم با ماهي 25 تومان . يك همشهري آنجا داشتم و به خاطر همين آمديم سرسبيل.جواد در ضياء آباد به دنيا آمد. جواد را كه باردار بودم آمديم تهران و اينجا به دنيا آمد. رضا را هم باردار بودم كه كه رفتيم ضياءآباد و آن جا به دنيا آمد.

*فارس:پس اين بچه ها قوي بودند كه زنده ماندند؟

*خانم سعيدي: همه بچه هايم قوي بودند. خودم قوي بودم براي همين بچه هايم هم به خصوص رضا موقع به دنيا آمدن بنيه خوبي داشتند. اما آن بچه ها را نظر زدند كه مردند.

*فارس: بچه را فرستاديد مدرسه؟

*خانم سعيدي: همه بچه هايم را فرستادم مدرسه. در همان مدرسه هم بود كه معلم هايشان آن ها را راهنمايي مي كردند كه در انقلاب شركت كنند و بعد هم راهي جبهه شوند. همين پسرم جلال 5 سال جبهه بود.

*فارس: رضا فعاليت هاي انقلابي هم داشت؟

*حاج عباس لشكري: رضا سال 1346 به دنيا آمد به همين دليل در دوران انقلاب 11 ساله بود و نمي توانست در مبارزات شركت كند. وقتي جنگ شروع شد چون سنش براي جبهه رفتن هم كم بود شناسنامه اش را دست كاري كرد.

*فارس: خود شما در تظاهرات شركت نمي كرديد؟

*خانم سعيدي: به محض اعلام مسجد محلمان، "علي ابن ابي طالب(ع) " براي رفتن به تظاهرات آماده مي شدم و تنهايي در تمام تظاهرات قبل از انقلاب شركت مي كردم و يكي را رد نمي دادم، گاهي بچه هايم را هم همراهم مي بردم اما حاجي چون سركار مي رفت نمي توانست هميشه در راهپيمايي ها شركت كند. با رفتن ما هم مخالفتي نداشت.

*حاج عباس لشكري: يك بار در يكي از تظاهرات هاي نزديك دانشگاه تهران شركت كردم اما وقتي ديدم گاردي ها با تفنگ مردم را مي زنند و از كوچه پس كوچه ها فرار كردم و رفتم خانه.

*خانم سعيدي: من كشته شدن كسي را نديدم. موقع انقلاب، در محلمان هم كسي شهيد نشد.

*فارس: زمان انقلاب در همين خزانه زندگي مي كرديد؟

*خانم سعيدي: بله. ما 40 يا 45 سال است كه همين جا هستيم.

*فارس: آمدن امام را يادتان هست؟ 12 بهمن 57؟

*خانم سعيدي: بعله. وقتي امام آمد ، از فرودگاه پياده رفتم تا بهشت زهرا. وقتي هم كه امام به رحمت خدا رفت ، من رفتم خانه امام در جماران و از آن جا تا مصلي پياده رفتم.

*حاج عباس لشكري: امام كه آمد من هم به بهشت زهرا رفتم اما امام را آن جا نديدم. داشتم برمي گشتم كه در راه ايشان را ديدم كه مي رفت به سمت بهشت زهرا.

*فارس: بچه هايتان شر و شور بودند؟

*خانم سعيدي: نه! من اصلا بچه شر نداشتم. چون كارم زياد بود و دائم در خانه بودم هواي بچه هايم را هم داشتم كه شر نشوند. اما مدرسه و تظاهرات و بعد هم جبهه را مي گذاشتم بروند اما براي بازي اجازه نداشتند بروند بيرون. بچه هاي كوچه كه مي آمدند دنبالشان مي گفتم پسرها كار دارند. آن موقع خانه مان دو تا اتاق داشتم كه يكي از آن را مستأجر مي نشست. در يك اتاق يك گوشه چراغ بود گوشه ديگر خياطي مي كردم كنار من بچه ها هم درس مي خواندند. من خيلي كار مي كردم. خودم خياط بودم، آمپول زن بودم، آرايشگر بودم. تل بچه ها مي گرفتم، ناف بچه را مي انداختم، قابله بودم، نظر مي گرفتم، گوش سوراخ مي كردم، باد كمر مي كشيدم، خلاصه خيلي كار مي كردم. بافتني هم مي كردم.

*فارس: اين ها را مثل فيلم هايي كه بازي كرده ايد شوخي مي كنيد يا همه اين كارها را مي كرديد؟

*خانم سعيدي: شوخي چيه آقا؟! من همه لباس هايم را خودم مي دوختم. بافتني هم مي بافتم. سلماني هم بودم.حتي چند تا عروس هم آرايش كردم. من 700 تا بچه را به دنيا آوردم.

*فارس: اين قدر دقيق حسابش را داريد؟

*خانم سعيدي: بله! شمرده ام همه را. آن زمان مردم نمي رفتند دكتر. نصف شب يك مرد و يك زن مي آمدند دنبالم و مي بردنم بالاي سر زائو. بچه هايي كه من به دنيا آورده ام الان هم سن شما و اين پسرهاي خودم هستند. 3 تا از نوه هاي خودم را هم خودم آوردم به دنيا. طراحي اين خانه را هم خودم كردم كه الان سه اتاقه شده است.

*فارس:خانه مال خودتان است؟

*خانم سعيدي:بله. طبقه پايين هم دخترمان زندگي مي كند.

*فارس :بچه ها بعد از انقلاب جذب كميته و سپاه نشدند؟

*خانم سعيدي:بچه ها در بسيج بودند و من خودم هم الان بسيجي هستم. اول انقلاب هم در مسجد جامع علي آباد بسيجي بودم.

*فارس: از كي اين جا كه الان مي نشينيد ساكن شديد؟ انقلاب شده بود؟

*خانم سعيدي: نه بابا. وقتي ما آمديم اين محل، آب نبود. يك منبع بود كه الان هم هست توي خزانه كه الكي گفتند آن آب منطقه شمااست ولي نبود و زمين را فروختند. آن زمان آقاي باقري كه خدا شهيدش را بيامرزد پيش نماز مسجد بود، گفت هر كسي ظرفي بردارد و برويم سازمان آب. همه رفتيم آن جا و گفتيم ما تشنه هستيم و مجبور شدند آب بياورند به آين منطقه. اين مربوط به قبل انقلاب است. آن موقع زمين ها همه خاكي بود.تا اينجا( اشاره به زانويش مي كند) توي خاك راه مي رفتيم. آقاجان! سرسبيل زمين متري 15 تومان بود كه فروختيم و اينجا را متري 27 تومان خريديم. زمين هاي اينجا مال مادر شاه بود كه مي فروخت.

*فارس: زمانش يادتان نيست؟

*خانم سعيدي:يادم نيست چه سالي اينجا را خريديم. من يادم نمي ماند از بس كار دارم. خيلي كار مي كردم.اصلا يك بلاي ناگهاني بودم. كاري نيست كه نكنم. پشت بام بنايي داشتيم كه خودم انجام دادمم مي برم نشانت مي دهم. يك پيراهن بافته ام كه وقتي مي پوشم همه فكر مي كنند ماشيني بافته شده و باور نمي كنند كار خودم هست.

*فارس:اولين پسرتان كي به جبهه رفت؟

*خانم سعيدي: همين پسر (اشاره مي كند به جواد لشكري) چند ماه بعد از انقلاب رفت كردستان براي سربازي. خبر آوردند جواد شهيد شده. حاجي را فرستادم پي او كه خيالم راحت شد.

*فارس: كردستان آن روز ها شلوغ و ترسناك بود

*خانم سعيدي: بعله آقا! بكش بكش بود. همين پسرم تعريف مي كرد آن زمان كردها از پر شلوارشان قمه هاي به اين بزرگي درمي آوردند و گردن مي زدند.

*فارس: پس پسر اولتان سربازي اش را كردستان گذراند. بقيه پسر ها كي رفتند جبهه؟

*خانم سعيدي: جلال هم بعدش رفت جبهه. رضاي خدابيامرز هم 18 ساله بود كه جلال او را هم آنتيريك كرد و برد جبهه.

*فارس: جلوي جلال را نمي گرفتيد نرود جبهه؟

*خانم سعيدي: نه! اگر راه مي دادند ،من خودم هم مي رفتم. آقا گوش بده! اگر زينب (س) نبود كربلا نبود. اگر شهدا نبود ايران نبود. هركس قدر شهدا را نداند خدا نابودش مي كند. اين حرف من است؛ خيالت راحت باشد.

*فارس: شايد چون به شهيد شدنشان فكر نمي كرديد مانعشان نمي شديد.شما كه نمي دانستيد ممكن است شهيد شوند؟

*خانم سعيدي: نمي دانستم؟! هر روز شهيد مي آوردند به محل. توي اين بهشت زهرابه جاي آب، خون مي رفت. چرا نمي دانستم؟! مگر من مثل شما بي خيال بودم آقا! (لبخند مي زند)

*حاج عباس لشكري: جنوب شهر خيلي شهيد داده.همين يك ذره كوچه ما 7-8 شهيد داده.

*فارس: پس هيچ وقت با رفتن رضا و جلال به جبهه مخالفت نكرديد؟

سعيدي: نه. فقط يك مرتبه ما اسم نوشته بوديم براي مكه ، كاغذ آمد كه نوبتتان شده. آن وقت ها 4 ماه قبل از سفر به كاغذ مي دادند تا خودمان را آماده كنيم و بقيه پول را بدهيم. تازه جواد را زن داده بوديم و خانمش با ما زندگي ميكرد، دخترم هم فقط 12 سالش بود. آمدم خانه ديدم رضا كنار راديو دراز كشيده و دستش را زده زير سرش و نوار شهيد صدوقي را گوش مي دهد. گفتم رضا! ببين برگه آمده ما برويم مكه. مادر! تو اين چند وقت نرو جبهه ، قول مي دهم بعدش جلوي رفتنت را نگيرم. الان جواد مي رود سر كار و زنش تنهاست . تو خانه. او غريب است اگر خريدي داشت برايش انجام بده و حواست به خواهرت هم باشد. اما رضا گفت مامان بذار من برم جبهه شهيد بشم و برگردم. گفتم يعني چه؟! تو شهيد شوي كه ديگر مردي نمي ماند! من كه از حج برگشتم برو. در همين صحبت ها بوديم كه جلال از جبهه آمد و گفت رضا! چه نشستي كه امام تنهاست. رضا پريد و رفت. قرار بود فردا برود دنبال اعزامش كه همان روز رفت. يك هفته بعد هم شهيد شد. چله اش را گرفتيم و رفتيم مكه .

*فارس:جلال را چه كسي فرستاد جبهه؟

*خانم سعيدي:هر سه پسرهايم را معلم هايشان آنتيريك مي كردند بروند. مثل شماها نبودند كه بچه شر باشند. شما الان آمديد چند سؤال بپرسيد و برويد اما چه مي دانيد مردم با چه بدبختي و سختي اين انقلاب را نگه داشتند. پدر مردم در آمده. توپ و تفنگ بود. ما هميشه اينجا لرز داشتيم.

*جلال لشكري: البته منظور حاج خانم از توپ و تفنگ ، ايام موشكباران تهران است.

*فارس: راست است كه شما برادرتان را آنتريك كرديد برود جبهه؟

*جلال لشكري: (با خنده) اي طور مي گن. قبل از شهادت رضا برادر خانم من «جعفر نگاهي» هم شهيد شده بود. يكي از دوستانم به همين خاطر به شوخي به من مي گفت اي ناقلا! داري يكي يكي وراث ها را كم مي كني.

*فارس: از برادر خانمتان چيزي يادتان هست؟

*جلال لشكري: برادر خانم من طبقه بالاي منزل پدرش بود و تك پسر هم بود. وقتي پدر و مادرش مي گفتند ما به جز تو ديگر پسر نداريم مي گفت من طبقه بالا چيزهايي ديدم كه عمرا نمي توانم بمانم. در واقع مكاشفه داشت با آن عالم. رضا چند ماه بعداز جعفر شهيد شد.

*فارس: چه سالي بود اين سفر حج؟

*خانم سعيدي: يادم نيست.

*حاج عباس لشكري: سال 63 بود

*خانم سعيدي: موقع رفتن به حج رفتم به مادرم كه شهرستان بود گفتم مي آيي پيش بچه هايم بماني گفت كار دارم . به مادر شوهرم هم گفتم، قبول نكرد. من هم ديدم اين طوري است به رضا التماس مي كردم بماند. گفتم ما ديگر كسي را نداريم. جلال كه اسير جبهه بود و جواد هم سركار مي رفت .كسي نبود بماند به خاطر خواهرش. به رضا خدا بيامرز مي گفتم تو اين دفعه نرو، به ارواح آقام ديگر جلوي رفتنت را نمي گيرم.

*جلال لشكري: اين را كه حاج خانم گفت ، من ياد يك خاطره اي افتادم. زمان جنگ من در قسمت تعاون لشگر سيدشهدا (ع) بودم. همه مي گفتند، تو كه توي تعاون هستي، يخچال و تلويزيون براي خودتان بياور.عموما نمي دانستند تعاون مربوط مي شود به شهدا . يك روز پدر شهيدي آمده بود خط مقدم جبهه، بالاي سرجنازه پسرش و مي گفت ديدي گفتم بروي جبهه اينجوري مي شي؟ با شهيدش توبيخي صحبت مي كرد. يكدفعه يكي از دوستانم بابت دلگرمي دادن گفت حاج آقا! برو خدا را شكر كن. اينجا جوان هايي هستند كه تكه تكه مي شوند مثل گوشت چرخ كرده. بچه شما كه سالم است (منظورش اين بود كه مثل بعضي هاي لهيده شهيد نشده) پدر با تندي گفت چي چيش سالمه؟! فقط حرف نمي زنه!

*خانم سعيدي: آخرش هم كسي براي مكه ما پيش عروس و بچه ها نماند. در مكه وقتي مي گفتم چهلم بچه ام را گرفتم و آمدم، زن ها مي گفتند واه! شما را چه زود آوردند؟ فكر مي كردند چون ما خانواده شهيد هستيم آمديم مكه. گفتم بابا من خودم اسم نوشته بودم و اسمم درآمده. با پول خودم آمدم.

*فارس: نحوه شهادت رضا چه طور بود؟

جلال لشكري: 25/3/63 در جوانرود وقتي در خط مقدم مين خنثي مي كرده سه نفر زخمي مي شوند كه تا مي آورندشان عقب، شهيد مي شوند.

فارس: چطور به شما خبر شهادت رضا را دادند؟ لطفا دقيق تعريف كنيد حاج خانم!

*خانم سعيدي: همچين دقيق برايت تعريف كنم كه خودت حز كني. من همين كه رضا رفت، در آن چند روز در دلم منتظر بودم يكي بيايد به من خبري بدهد. نمي دانستم براي او اتفاقي افتاده اما دلم شور مي زد و منتظر بودم. كار خدا بود. يك روز ديدم پسر بزرگم از كار زود آمد و دوستانش آمدند دنبالش رفتند بيرون. به خودم گفتم اه! اين كجا رفت؟ امشب خبر مي آوردند. همش نگران بودم. هي مي گفتم جواد كجا رفت؟ مي گفتند با دوستانش رفته بيرون. حالا نگو او را بردند خبر شهادت رضا را بدهند. اذان مغرب كه شد، حاجي وضو گرفت رفت مسجد. من هم وضو گرفتم اما هرچه كردم نتوانستم بروم مسجد. هي مي رفتم بالكن ، برمي گشتم. دور خانه را نگاه مي كردم اما نمي توانستم بروم. نمازم را هم نخوانده بودم. ماه رمضان هم بود. دائم بي خود و بي جهت مي رفتم اين ور و آن طرف. بعدش هم ديدم نماز مسجد تمام شد، با خودم گفتم ديگر دو نماز را خواندن ، ديگر كجا بروم. ديدم زنگ زدند. فكر كردم حاجي است. گفتم چي ميگي خب ؟ بيا داخل ديگر. ديدم حاجي دارد به يكي مي گويد بفرما! بفرما! ديدم يكي از همسايه ها هم با اوست. گفتم اي واي! ببخشيد! بفرماييد. وقتي آمد داخل ، نيم خيز نشست. اسمش عيسي بود. گفت حاج خانم! رضا تركش خورده. گفتم نه، نه، نه، رضا شهيد شده.عيسي زد زير گريه گفت آره شهيد شده( اداي عيسي را در مي آورد). گفتم خيلي خب گريه نكن! گفت چرا؟ گفتم مي داني جناب زينب (س) چه گفت؟ گفت «به شب ها گريم و روزها بخندم مبادا دشمنم بر ما بخندد». ديد من شجاع هستم ،و غش نمي كنم و گيس هايم را هم نمي كنم ، بلند شد برود. تا آمد برود گفتم وايسا! گفت بله؟ گفتم مي داني بايد چه كاركني؟ قبلا شنيده بودم زن هاي محل پشت سر دو تا از شهيدها كه جنازه شان را آورده بودند محل مي گفتند اين جنازه كه بچه خودشان نبود. معلوم نيست چه كسي را آوردند. دروغ مي گوييد بچه ماست. يك جنازه اي را آوردند نشان دادند و بردند، هيچ هم مال آن ها نبود. من اين دو تا را با گوش خودم شنيده بودم. به آقا عيسي گفتم برو مسجد به بسيجي ها و مسجدي ها بگو بچه من را مي آريد داخل حياط خانه ولي هيچ كس نيايد تو . مي خواهم بچه ام را بببينم. گفت چشم! تا آمد برود دوباره گفتم وايسا، وايسا! گفت بله؟ گفتم دست اندركارتان كيه؟ برو بهش بگو به جاي رضا خودم مي خواهم بروم اسلحه اش را دستم بگيرم. به خاطر دشمن. آن موقع اين دستواره ها هم تازه شهيد شده بودند و يك روز در ميان در محل شهيد مي آوردند.
آقا عيسي رفت و فردا جنازه را آوردند. من هم در اين مدت حالم يك جوري بود. آن شب سگ گاز گرفته و مار زده خوابيدند اما من نخوابيدم. چون قرار بود بروم مكه ، رفته بودم جنس خريده بودم و بسته بندي كرده بودم يك گوشه. استكان و ليوان و سفره و... خريده بودم. گفتم فردا مهمان مي آيد، رفتم همه را درآوردم و آماده كردم. صبح شد ، سحري هم نخوردم. صبح شهيد را آوردند. گفته بودم مي خواهم شهيدم را ببينم چون زن ها مي گفتند شهيدشان نبود. بسيجي ها نگذاشتند مردم بيايند داخل به جز چند نفر مثل مريم خانم همسايه مان كه آمده بود داخل. وقتي جنازه رضا را آوردند، همه به من نگاه مي كردند و من هم گريه نمي كردم. همانطور وايساده بودم آن جا. به خاطر [شاد نشدن]دشمن گريه نمي كردم، به خاطر[شاد نشدن]آمريكا ، چون مي گفتم آخه چرا بچه ها ما را همينطوري شهيد مي كنند. گفتم خب بياييد بازش كنيد ديگر. وقتي كفن باز شد ديدم هيچ كجاي بدنش زخم نيست. مردم دست و پايشان مي افتد نمي ميرند اما من ديدم ظاهرا او سالم سالم است. گفتم رضا جان! «تو هم راضي شدي آواره گردم! اسير كوچه و بازار گردم» مامان جان؟ بعد گفتم بياييد او را ببريد. همه اش همينطوري بود خدا شاهده. انگار نه انگار بچه ام شهيد شده. مريم خانم هم همينطور نگه مي كرد به من كه چرا گريه نمي كنم. هي پايم را لگد مي كرد و به چشمم نگاه مي كرد. رفتيم بهشت زهرا، مرده شورخانه . البته شهدا را نمي شستند و دفن مي كردند اما چون رضا سه روز بعد ار زخمي شدن مانده بود او را بايد مي شستند. آنجا هم باز مريم خانم آمد جلو. من هر چه دقت كردم آنجا هم زخمي نديدم جز جند جراحت سطحي. پايين بدنش تركش خورده بود و شهيد شده بود. خواهر و مادرم شهرستان بودند و فقط مريم خانم همراهم بود. خواهر و مادر حاجي هم مانده بودند خانه، ولي مريم آمد. در مسجد شنيدم مي گفتند يك شهيد آمده اما مادرش اصلا گريه نمي كنه. بعد از چند روز شهداي دستواره را آوردند. آنقدر گريه كردم كه نگو. مردم مي گفتند واي ! بسم الله! براي پسر خودش گريه نكرد، حالا براي بچه مردم گريه مي كند. گفتم براي خودم گريه نكردم به خاطر [شاد نشدن]دشمن. اون طوري پدر دشمن را در آوردم. براي بچه مردم گريه مي كنم كه چرا جوان هاي ما بايد مثل گل پرپر شوند. اما آدم مي خواست كه حرف هاي من حاليش بشود.مغز درست مي خواست. اما مغز درست نداشتيم كه! من براي همه شهدا گريه كردم الا براي بچه خودم. موقع مكه رفتنم كه شد من عزادار رضا بودم. يكي از خانم هاي همسايه آمد سر من را حنا بگذارد ، گفت زيارت مي روي خانه خدا ، خوب نيست اين طور. هر چه گفتم نمي گذارم، اين قدر دست هايم را نگه داشتند تا حنا را گذاشتند سرم. همين كه رفتند، دويدم و حنا را از روي سرم شستم. دوباره يكي ديگر از همسايه ها آمد آنقدر التماس كرد و سرم را حنا گذاشت اما تا رفت، سرم را شستم. دلم نمي آمد. تا اين كه خواهرم آمد. خواهر كوچك بود و قبل از من. صغيردار بود و هم نادار. آمده بود من را از عزا دربياورد. ديگر چيزي نگفتم. هم او را اصلاح كردم هم خودم را و هم حنا گذاشتم. فردا هم آمد من را برد فرودگاه. در مكه هم وقتي حناي سرم را مي ديدند و مي فهميدند پسرم شهيد شده مي گفتند بسم الله! چه طور بچه ات شهيد شده حنا گذاشتي؟

*فارس: به شما چه طور خبر دادند حاج آقا؟

*حاج عباس لشكري: من در مسجد نماز مي خواندم. مداح مسجد آقاي اجاقي يواش آمد و در گوش من جريان را گفت كه رضا تركش خورده و بيمارستان است. بعد هم چند نفري جمع شدند آمدند خانه ما و قضيه را گفتند.

*خانم سعيدي: حاجي! خانه كه آمدي قبلش به شما گفته بودند.

*حاج عباس لشكري: آره گفته بودند.

*فارس: شما هم مثل حاج خانم سرسختي كرديد؟

*خانم سعيدي: بذار من بهت بگم.حاجي موهاي سرش سفيد نبود كه. بعد از شهادت رضا سفيد شد. هر كس مي ديد اين را مي ديد مي گفت پسر بزرگت است حاج خانم.

*جلال لشكري: من جبهه بودم كه تلگراف زدند رضا تركش خورده، بعد گفتند تير خورده كه خودم فهميدم شهيد شده. من در دوكوهه بودم. صبح مرخصي گرفتم آمدم اما وقتي آمدم جنازه دفن شده بود. من آمدم پيش پدرم و همين طور مي زديم توي صورتمان و گريه مي كرديم.

*فارس: حاج خانم! حقيقتا در خلوت خودتان هم گريه نكرديد براي رضا؟

*خانم سعيدي: در خلوت خودم هم گريه نمي كردم. خدا او را امانت داده بود و بعد هم گرفته بود.

*فارس: حاج خانم! قبل از انقلاب راديو داشتيد؟

*خانم سعيدي: بله ولي من از بس كار داشتم گوش نمي كردم.تلويزيون هم داشتيم. من وقت نداشتم يا بافتني مي كردم يا غذا مي پختم يا بچه ها را رسيدگي مي كردم خيلي كار داشتم.

*فارس: شما مقلد چه كسي بوديد حاج خانم؟

*خانم سعيدي: خدابيامرز آقاي گلپايگاني.

*فارس: چطور ايشان را به عنوان مرجع تقليد انتخاب كرديد؟

*خانم سعيدي: جوان كه بودم، پدرم مرا نشاند و گفت بچه جان! آدم بايد تقليد داشته باشد. گفتم: تقليد چيه؟ گفت آدم اگه تقليد نداشته باشد، مسلمان نيست. توي نماز و روزه ات بايد تقليد داشته باشي. اسم چند مرجع را گفت آقاي نجفي و چند تاي ديگر.(با خنده) اسم آقاي گلپايگاني را كهه گفت من گفتم همين خوبه . اسمش گل داره .گل خوبه، من همين آقاي گلپايگاني را انتخاب مي كنم.

*فارس: معمولا ترك زبان ها مي رفتند طرف آقاي شريعتمداري كه ترك بود. شما چرا مقلد ايشان نشديد؟

*خانم سعيدي: (با خنده) چون اسمش «شر» دارد ديگر.

*فارس: حاج خانم! آقاي گلپايگاني كه با تلويزيون شاه موافق نبود ، پس چرا شما تلويزيون داشتيد؟

*خانم سعيدي: خب ديگر. ما يك مستاجر داشتيم كه تلويزيون داشت. آمد خانه ما و از تلويزيون تعريف كرد. همين كه رفت ، سه تا پسرم به درخانه راه پيمايي راه انداختند و شعار دادند كه «زيون ، زيون، تلويزيون». دو روز بعد 2500 تومان داديم و يك دانه از اين تلويزيون هاي بزرگ و سياه سفيد خريديم. از اين كمد دارها .

*فارس: 2500 تومان پول داديد؟؟

*خانم سعيدي: آره بابا. من پول داشتم. كار مي كردم،وضعم خوب بود. اتفاقا همان وقت ها يك روحاني هم آمد در مسجد محل و خيلي داغ صحبت كرد. بعدش چندين خانواده حدود 30-40 تلويزيون رنگي و سياه و سفيدشان را بردند جلوي مسجد شكستند اما ما دلمان نيامد و نبرديم.
برادر: تلويزيون براي ما سرگرمي داشت.

*فارس: حاج آقا! شما اصلا اهل سياست نبوديد؟

*حاج عباس لشكري: نه! سرم به كارگري خودم بودم.

*خانم سعيدي: ما از دم سياسي نيستم اما حزب الهي هستيم. طمع نداشتيم.الان كساني كه بدگويي انقلاب را مي كنند من بدم مي آيد. مي گويم طمع تان نجس است اصلا چه مي خواهيد از اين انقلاب و دولت؟ به مردم مي گويم شما بابات چه داشته؟ سگ داشته، سگ ماله شماست، الاغ داشته، الاغ ماله شماست. هي نگوييد نفت واسه ماست. نفت براي شما نيست. نفت براي مملكت است و بايد براي بيمارستان و مدرسه و كارخانه خرج كنند. حاليته؟ من خودم اين حرف ها را نمي گويم، به بچه هايم هم ياد دادم كه نگوييد. هي مي گويند نفت داريم، نفت داريم!! ما براي يارانه هم اسم مان را ننوشتيم. ولمون كن بابا. ما با همان مقدار درآمدي كه داريم زندگي را مي چرخاند. وقتي مردم از رئيس جمهور و مملكت بدگويي مي كنند من ناراحت مي شم.ما يك لقمه نان حلال خودمان درمي آورديم و مي خوريم. همين پسرم مي گويد دولت اگر چند تا مثل شما داشت قرض دار نمي شد. حاليته؟

*جلال لشكري: عرض من اين است كه اگر همه مملكت مثل مادرم بودند در سال كل كشور نيم كيلو نان خشك بيرون نمي داد.

*خانم سعيدي: شما نان را دسته دسته مي خريد و مي گذاريد خانه ، كپك مي زند، بعد هم مي دهيد به نمكي ، آنها هم دود مي كنند. من نان خشك را مي ريزم داخل سفره و پودر مي كنم و در تابستان آب دوغ درست مي كنم و در زمستان چنگل.

*فارس: چنگل ديگه چيه؟

*جلال لشكري: پنير و سبزي را مي گذاري داخل نان خشك و وقتي نرم شد خوشمزه مي شود.به زبان تركي مي شود «دويماج»

*خانم سعيدي:من وضع مالي ام بد نيست، هنرپيشه هم هستم اما شلوار و لباس وصله دار مي پوشم. همين لباسي كه تنم است را خودم دوختم ، بيست سال پيش. عارم نيست بپوشمش.با همين وضع هم خيرات مي دهم.

*فارس: بعد از 26 سال ياد رضا نمي افتيد؟

*خانم سعيدي: چرا خب اما چه كار كنم؟ خودم را بكشم؟ مگر مي شود آدم بچه اي را به دنيا بياورد بزرگ كند و از دست بدهد اما يادش نكند؟ فكر مي كنم گاهي كه اگر بود الان زن و بچه داشت اما شهيد شده. اگر خودكشي كنم برمي گردد؟

*اصلا خواب رضا را ديده ايد؟

*خانم سعيدي: دو دفعه خواب رضا را ديدم اما يادم رفت چي بود.

*فارس:امام را از نزديك ديده ايد؟

*خانم سعيدي: دو مرتبه ديدم در حسينيه جماران ديدم. همانجا يك دستبند طلايم را هم براي كمك به جبهه دادم حسينه جماران. يك مرتبه هم آقاي خامنه اي را از دور ديدم.

*بچه ها درس هم خواندند؟

*خانم سعيدي: بله. همه شان درس خواندند.جلال نازي آباد مي رفت مدرسه. چون مدرسه اش دور بود من روزي دوبار مي رفتم دنبال او نازي آباد. قاچاقي مي رفتم كه نفهمد.مي رفتم دنبالشون چون هي مردم مي گفتند بايد بچه هايت را بپايي كه لات نشوند. صبح كه مي رفت مدرسه، مي رفتم و ظهر هم كه تعطيل مي شد همينطور اما او كه مرا نمي شناخت. اما اگر ماشين سوار مي شد دنبالش نمي رفتم.

*جلال لشكري: بعضي وقت ها مي آمدي حاج خانم. هر روز كه نبود.

*خانم سعيدي: خدا شاهده ننه هر روز مي رفتم. اين ها كه نمي شناختند.به روح رضا روزي دوبار مي رفتم.

*فارس: رضا شوخ هم بود؟

*خانم سعيدي: با من هم حرف هاي خنده دار مي زد.

*فارس: مثلا چي؟

*خانم سعيدي: يادم نمي آيد حالا. من زياد حوصله نداشتم. مي گفتم درستان را بخوانيد من حوصله ندارم وگرنه مي زنمتان .

فارس: چه شد كه رفتيد وارد عرصه سينما شديد؟

*خانم سعيدي: ببين آقا! با خدا باش پادشاهي كن، بي خدا باش هر چه خواهي كن. من اين همه كاري كه بلدم، بابت يادگرفتن هيچ كدام پول ندادم و كلاس نرفتم. پيراهن دوختن را ديدم يادگرفتم. بافتني را ديدم بافتم. خاله هايم قابله بودند، من قابله شدم. من 20 تا كار بلدم. هوشم خوب است. حاليته؟ هنرپيشگي را هم همينطور. نمي دانم آقاي عياري من را كجا ديده بود. بنياد شهيد، كربلا، سوريه. نمي دانم كجا؟ از من دعوت كرد كه بروم بازي كنم.

*از چه زماني وارد سينما و تلويزيون شديد؟

*خانم سعيدي:11-12 سال پيش وارد بازيگري شدم. علاقه هم داشت. قبل از آن يك خانمي توي محل ما بود كه آدم مي برد صدا و سيما. گفتم صدا و سيما يعني چه؟ گفت يعني همين تلويزيون. گفتم مي شود من را هم ببري؟ فكر مي كردم الان مي روم توي تلويزيون. رفتم ديدم نه بابا! همه اش مي روند در و بيابان براي فيلم برداري. دفعه اول با سريال دكتر قريب شروع كردم. آن جا مادر «علي زمان» بودم. الان هم در فيلم اخراجي هاي 3 ، نقش مادر رئيس جمهور را بازي مي كنم. با آقاي ده نمكي.

فارس: تا به حال رئيس جمهور را ديديد؟

*خانم سعيدي: نه! شما هم فقط از آدم حرف مي خواهيد. يك كاري كنيد كه بروم پيش رئيس جمهور. مي خواهم از نزديك با او صحبت كنم.
آقاي خامنه اي هم كه آمد اين محل ، جوان هاي محل او را يواشكي بردند خانه دستواره ها. همين كوچه بالايي است اما اينجا نيامده. خانه خديجه خانم رفتند اما خانه ما و رقيه خانم نبردندشان.

*فارس: بازيگري برايتان خستگي ندارد؟

*خانم سعيدي: من خسته مي شوم اما خستگي را نمي شناسم؟ از جوان ها بهتر كار مي كنم.

*جلال لشكري: يك مدتي 3 جا كار مي كرد. من مي بردمش سر صحنه ها و خودم در ماشين استراحت مي كردم اما آخرش كم آوردم.

*خانم سعيدي: جلال من را مي برد و خودش جيم مي شود. من باغ هم بيل مي زنم. بالاي درخت گردو هم مي روم. بنايي هم كردم. كمي آجر و سيمان داشتيم كه حاجي مي گفت من مي خواهم اين ها را بريزيم دور. گفتم نريزبابا، پول داديم. ديدم جخ كرده اين ها را بريزد دور. من هم رفتم بالاي پشت بام و يك ديوار كشيدم از بنا صاف تر.

*هنوز هم ولايت پدري مي رويد؟

*خانم سعيدي: بله! نصف سال را آنجاييم. باغ هم دارم كه از پدرم مانده. خانه پدري ام در ولايت بسيار بزرگ است. پادشاهي است .هر سال 7ماه آنجا هستم. خودم بيل هم مي زنم.

*فارس:با كار سينمايي تان مشكل نداريد؟

*خانم سعيدي: چرا بابا! در اين محل وقت و بي وقت يا در خانه را مي زنند يا تلفن مي كنند كه «خال قضي خال قضي»دوست داريم! اين بچه ها هي مي آيند امضا بگيرند. اما كنار مي آييم با هم.

*فارس: چند تا نوه داريد؟

*خانم سعيدي: 7 نوه هم دارم. يك پسر و شش دختر.

فارس: روحيه تان چه طور است؟

*خانم سعيدي: روحيه من از همه شما بيشتر است. انرژي ام هم بيشتر است.

*فارس:حرفي مانده كه نگفته باشيد؟

*خانم سعيدي: بايد من را ببريد ديدن رييس جمهور. من مي خواهم احمدي نژاد را همين طوري كه الان شما جلوي من نشسته ايد ببينم و با او صحبت كنم. اگر نكنيد مديون من هستيد.

*جلال لشكري: حاج خانم! يك چيزي بگو كه بشود. اين ها كه معاون رييس جمهور نيستند.

*خانم سعيدي: بايد يك جوري بگويم كه كاري بكنند. اگر بخواهند مي توانند.

*فارس: به رو چشم. از ما فقط انتقال پيام شما برمي آيد. بقيه اش با خود رييس جمهور است.

برگزاری نشست هم‌انديشی «بانوان فعال ادبيات دفاع مقدس»

اولين نشست هم‌انديشی «بانوان فعال ادبيات دفاع مقدس» با حضور جمعی از اين بانوان در حوزه هنری استان تهران برگزار می‌شود.


  به نقل روابط عمومی حوزه هنری استان تهران، اولين نشست «هم‌انديشی بانوان فعال ادبيات دفاع مقدس» به همت حوزه هنری استان تهران و با حضور جمعی از بانوان فعال در عرصه هنر و ادبيات پايداری برگزار می‌شود.

بنابراين گزارش، اين نشست با هدف آسيب‌شناسی و ارائه راهكارهای به روز و كارآمد در عرصه ادبيات دفاع مقدس و همچنين آشنايی و معرفی اين عرصه و استفاده از تجربيات موفق اين بانوان در عرصه نگارش و روايت برگزار می‌شود.

«مريم امجدی» راوی كتاب «پوتين‌های مريم»، «سيده زهرا حسينی» راوی كتاب «دا»، «معصومه رامهرمزی» راوی كتاب «يكشنبه آخر »، «شمسی سبحانی» راوی كتاب «از چندده لا تا جنگ»، «زهره ستوده» راوی كتاب «پاييز 59 »، «شهلا غياثوند» راوی كتاب «اينك شوكران3»، «سهيلا فرجام‌فر» راوی كتاب « كفش‌های سرگردان»، «مينا كمايی» راوی كتاب « دختران اپی‌دی»، «اشرف اسادات مساوات» راوی كتاب « كنار رود خيم»، «فرشته ملكی» راوی كتاب «اينك شوكران 1»، «سيده نساء هاشميان» راوی كتاب «منتظر يوسف باش» و... از جمله مدعوين اين نشست هستند.

اين هم‌انديشی روز يكشنبه 21 آذر ماه ساعت 15 در سالن كنفرانس حوزه هنری استان تهران برگزار می‌شود.

گزيده اي از وصيت نامه شهيد اكبر رمضانپور پيرامون قرآن

قرآن در كلام شهدا

گزيده اي از وصيت نامه شهيد اكبر رمضانپور پيرامون قرآن

كتاب خدا قرآن را با عمل نمودن به دستورات آن ياور باشيم و بدانيم عزّت دنيا و آخرت وابسته به عمل كردن به دستورات قرآن مي باشد.

به گزارش نويد شاهد ، شهيد اكبر رمضانپور يكي از شهداي گرانقدر جنگ تحميلي است كه در وصيتنامه اش اشارات زيادي به قرآن كريم كرده است، گزيده اي از وصايت نامه اين شهيد گرانقدر اصفهاني را مي خوانيم:

كتاب خدا قرآن را با عمل نمودن به دستورات آن ياور باشيم و بدانيم عزّت دنيا و آخرت وابسته به عمل كردن به دستورات قرآن مي باشد كه دشمنان قرآن باتوجه به آيات آن پا به كره ماه گذاشته اند و كفار مي خواهند با گوشه گير كردن قرآن بر ما سلطه ي سياسي و اقتصادي ، نظامي و فرهنگي پيدا نمايند و سخن امام عزيز را گوش فرا دهيم كه فرمود : « من از آمريكا نمي ترسم ولي از مساجد خالي مي ترسم . واجبات خدا همچون نماز و روزه را اهميت بدهيد كه خون سالار شهيدان حضرت اباعبدالله (ع) براي حفظ احكام و واجبات خدا بر روي خاك گرم كربلا ريخته شد.

پیامک ( اس ام اس ) روز بسیج

بسیجی عاشق شهد شهادت به خداست
مکتب عاشق ز مکتب ها جداست
گر سر و پا و تن و جان می دهد
بس همین حالت که جنت را رواست
***پیامک ( اس ام اس ) روز بسیج***
بسیجی، بانگ بلند بیداری است و باب رهایی، بلای‏جان استکبار است و برج استوار دیدبانی.
*******بسیجی، بلبل خوشخوان گلزار جبهه‏هاست و باران معنویت در کویر رفاه‏گرایی.
*******بسیجی، بهار آفرین چهار فصل آزادی است و برق خشم الهی برتارک تاریک فکران مزدور و مدعی روشنفکری.
*******بسیجی، برکه غیرت دینی است و برف سپید بامدادی برهربام و بر زن و شهر و دیار اسلامی.
*******بازوان بسیجی بوسه‏گاه روح خداست و بلندای قامتش بازوی امن بندگان الهی.
*******بسیج، سرو بلند باغ پیروزی است و ستاره سهیل سحرهای ستم سوزی.
*******بسیج‏، ستاره سماواتیان در زمین است. و صاعقه مرگ ستمگران زمان، سلاح رهایی محرومان است و سوهان روح مستکبران، سنگرنشین سفره هفت‏سین باصفای آزادی است. مرد سنگر و سجاده و سپیده و سبزه و سرخ‏رویی و ستم سوزی.
*******بسیجی، لاله سرخ‏فام جبهه‏هاست و لؤلؤ صدفهای «لااله الاالله‏». ذوالفقار خشم و غیرت بر سر خناسان و وسوسه‏گران است.
*******سیجی، گل‏سرخ لاله‏زار مروت و مردانگی و آب زلال و شیرین در کویر زندگی است.
*******بسیجی بزرگ، تو فرزند فرزانه کربلایی، تو کبک کوهساران کرامتی، تو کوکب درخشان آسمان کمالی. تو کبوتر سبکبال شبهای حمله‏ای، تو کلام خدا در طور سینای ایرانی.
*******بسیج، ابر رحمت‏خداست و راحت روح مؤمنان و راهب کویر تفتیده زمان، رهیده از پلیدی‏هاست.
*******بسیج، صدای صلابت است و سمبل صبوری، اسوه صالحان است و آموزگار صابران.
*******بسیجی، افسر آزاده اردوی ایمان است.
*******بسیجی، آتش در خرمن نیرنگ شیطان است.
*******بسیجی، تندر خشم خدا بر خرمن بیداد است.
*******بسیجی، اسطوره روزگار است و آیت ایثار.
*******بسیج‏، خدنگ رها شده از سوی عرشیان است که قلب پلید شیاطین شرق و غرب را می‏شکافد.
*******ای بسیجی! رزمت پیروز، عزمت استوار، حرمتت روز افزون، و بزمت با ملکوتیان باد.
*******بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پرثمري است كه شكوفه هاي آن بوي بهار وصل وطراوت تعيين و حديث عشق مي دهد. امام خمینی(ره)
*******اگر بر كشوري نواي دلنشين تفكر بسيجي طنين انداز شد چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گرديد. امام خمینی(ره)
*******بسيج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهيدان گمنامي است که پيروانش برگلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سر داده اند. امام خمینی(ره)
*******بسيج ، ميقات پابرهنگان و معراج انديشه پاک اسلامي است که تربيت يافتگان آن نام و نشان در گمنامي و بي نشاني گرفته اند. امام خمینی(ره)
ملتي كه در خط اسلام ناب محمدي (ص) و مخالف با استكبار و پول پرستي و تحجر گرايي و مقدس نمايي است بايد همه ي افرادش بسيجي باشند. امام خمینی(ره)
*******در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجي ام. امام خمینی(ره)
*******بسيج لشكر مخلص خداست كه دفتر تشكل آن را همه ي مجاهدان از اولين تا آخرين امضاء نموده اند. امام خمینی(ره)
*******بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدسته هاي رفيع آن اذان شهادت و رشادت سرداده اند. امام خمینی(ره)
*******تشكيل بسيج در نظام جمهوري اسلامي ايران يقينا" از بركات و الطاف جليّه ي خداوند تعالي بود كه بر ملت عزيز و انقلاب اسلامي ايران ارزاني شد. امام خمینی(ره)
*******من همواره به خلوص و صفاي بسيجيان غبطه مي خورم و از خدا مي خواهم تا با بسيجيانم محشور گرداند. امام خمینی(ره)
*******هفته بسیج در حقیقت فرصت و بهانه‌ای برای زنده نگه داشتن ارزشها و روح بسیجی در آحاد ملت، مخصوصاً جوانان پرشور و مدافعان عاشق صادق است. مقام معظم رهبری
*******فرهنگ بسیجی، فرهنگ معنویت و شجاعت و غیرت و استقلال و آزادگی و اسیر خواستهای حقیر، نشدن است. مقام معظم رهبری
*******بسيج عظيم مردمي، يکي از نعمتهاي بزرگ الهي است. مقام معظم رهبری
*******بسیج یعنی حضور بهترین و بانشاط ترین و باایمان ترین نیروهای عظیم ملت در میدان هایی که برای منافع ملی، برای اهداف بالا، کشورشان به آنها نیاز دارد. مقام معظم رهبری
*******بسیج یعنی نیروی کارآمد کشور برای همه میدانها. مقام معظم رهبری
*******بسیج عبارت است از مجموعه‌ای که در آنها پاک ترین انسانها، فداکارترین و آماده به کارترین جوانان کشور، در راه اهداف عالی این ملت و برای کمال رساندن و به خوشبختی رساندن این کشور جمع شده اند. مقام معظم رهبری
*******بسیج یکی از برکات انقلاب و از پدیده های بسیار شگفت آور و مخصوص این انقلاب است. مقام معظم رهبری
*******بسیج در حقیقت مظهر یک وحدت مقدس میان افراد ملت است. مقام معظم رهبری
*******بسیج در واقع مظهر عشق و ایمان و آگاهی و مجاهدت و آمادگی کامل، برای سربلند کردن کشور و ملت است. مقام معظم رهبری
*******بسیجی یعنی دل باایمان، مغز متفکّر – دارای آمادگی برای همه میدانهایی که وظیفه این انسان را به آن میدانها فرا می خواند، این معنای بسیجی است. مقام معظم رهبری
*******هرجا وظیفه‌ای باشد، انسان بسیجی در میدان آن وظیفه، حاضر است. مقام معظم رهبری
*******بسیج به معنی حضور آمادگی در همان نقطه‌ای است که اسلام و قرآن و امام زمان (ارواحنا فداه) و این انقلاب مقدس به آن نیازمند است. مقام معظم رهبری
*******فرهنگ بسیجی، فرهنگ معنویت و شجاعت و غیرت و استقلال و آزادگی و اسیر خواستهای حقیر، نشدن است. مقام معظم رهبری
*******بسيجى بايستى در وسط ميدان باشد تا فضيلتهاى اصلى انقلاب زنده بماند. مقام معظم رهبری
*******بسيج يك افتخار و ارزش است. مقام معظم رهبری
*******بسيجى گل سرسبد خيل عظيم انقلاب و اسلام است. مقام معظم رهبری
*******بسيجى، يعنى دل با ايمان، مغز متفكر، داراى آمادگى براى همه‏ى ميدانهايى كه وظيفه‏يى انسان را به آن ميدانها فرا مى‏خواند. مقام معظم رهبری
*******بسيجى، يك عنوان ارزشمند و والا است. مقام معظم رهبری
*******به عنوان يك بسيجى، هرجا كه انقلاب به وجود من نياز داشته باشد، حاضرم خدمت كنم. مقام معظم رهبری
*******جبهه‏هاى جنگ و دفاع مقدس، در طول سالهاى متمادى، از خون عزيزان بسيجى رنگين شد و ناصيه‏ى انقلاب را درخشان كرد. مقام معظم رهبری
منابع :http://aviny.com
http://farsi.leader.ir
http://farsi.khamenei.ir
http://www.hawzah.net
http://www.imam-khomeini.com

لبخند بزن برادر

گاهی در جبهه های دفاع از حق در برابر باطل به تابلو نوشته ها، سنگر نوشته ها و لباس نوشته هایی برخورد می کردیم که در بردارنده نوعی طنز و شوخی بود. در این جا گوشه هایی از این تابلو نوشته ها را که بیانگر روحیه رزمندگان سرافراز اسلام در آن شرایط سخت است را با هم می خوانیم:

لبخند بزن

1- لبخند بزن دلاور. چرا اخم؟!!

2- لطفاً سرزده وارد نشوید (همسنگران بی سنگر) (سنگر نوشته است و خطابش موش ها و سایر حیوانات و حشرات موذی هستند که وقت و بی وقت در سنگر تردد می کردند.)

3- مادرم گفته ترکش نباید وارد شکمت شود لطفاً اطاعت کنید.

4- مسافر بغداد (خمپاره نوشته شده قبل از شلیک)

5- معرفت آهنینت را حفظ کن و نیا داخل (کلاه و سربند نوشته)

6- ورود اکیداً ممنوع حتی شما برادر عزیز (در اوایل میادین مین می نوشتند و خالی از مطایبه نبود.)

7- ورود ترکش های خمپاره به بدن اینجانب اکیداً ممنوع

8-ورود گلوله های کوچکتر از آرپی چی به اینجا ممنوع (پشت کلاه کاسک نوشته بود)

9- ورود هر نوع ترکش خمی از 60،81،120 و کاتی به دست و پا و سر و گردن و شکم ممنوع می باشد.

10- مرگ بر صدام موجی

11- لبخندهای شما را خریداریم.

12- لطفاً پس از رفع حاجت آب بریزید تا کاخ صدام تمیز باشد.

13- ورود برادر ترکش به منطقه ممنوع

14- لطفاً وارد میدان مین نشوید.

15- مرگ بر هزاردام این که صدام است.

16- مزرعه نمونه سیب زمینی (تابلو ورودی میادین مین گذاری شده)

17- مشک آهنی (تانکر آب نوشته)

18- من خندانم قاه قاه قاه (این جمله با خط درشت پشت پیراهن شهید مهدی خندان جمعی گردان عمار لشکر 27 نوشته شده بود)

19- من مرد جنگم (الکی من خالی بندم)

می خواهیم بریم کربلا...منم میام...جا نداریم... با تاکسی بیا میدان مین

20- مواظب باش ترکش کمپوت نخوری (تابلویی بود جلوی در تدارکات در منطقه)

30- لطفاً تک نزنید (روی کفش نوشته شده بود)

32- لطفاً خالی نبندید (داخل چادر نوشته شده بود)

33- مسافرکش کربلا (لباس نوشته راننده مینی بوس در خط)

34- می خواهیم بریم کربلا...منم میام...جا نداریم... با تاکسی بیا میدان مین

35- وایسا که اومدم (سینه لباس نوشته ای که پشت آن نوشته بود: بدو که می رسی!)

36- ورود اشیاء داغ مخصوصاً ترکش ممنوع (لباس نوشته)

37- ورود پاهای متفرقه اکیداً ممنوع (پوتین نوشته پای شهید)

38- هر کس می خواهد حوری های بهشت را ببیند از این طرف برود (تابلویی بود که فلش آن جهت حرکت به خط مقدم را نشان می داد.)

39- هر که زجرش بیش، اجرش بیشتر.

40- همه از من می ترسند، من از لندکروز (روی تریلی نوشته شده بود)

 

منبع : کتاب فرهنگ جبهه جلد دوم (تابلو نوشته ها) نوشته سید مهدی فهیمی

فرهنگ دفاع در ضرب‌المثل‌ها

ضرب‌المثل‌های فارسی، آینه فرهنگ و تاریخ اندیشه ایرانیان است. بسا مَثَل‌هایی که در کوتاه ‌ترین عبارت و ساده‌ ترین کلمات، تجربه چندین ‌قرن زندگی مردمی را در تلخی‌ها و شادکامی‌ها در خود به امانت نگه داشته باشند. به لحاظ معرفتی و دانشوری نیز پاره‌ای از این مثل‌ های رایج و سائر، جهانی از درک و فهم و دانش‌اند. راز ماندگاری امثال و حکم را باید در محتوای غنی و قالب هنری آنها جست. به ‌واقع، تمثیلات ملی، حامل جهان معرفتی و فرهنگی مردم یک سرزمین است و بدین رو هیچ محققی برای مطالعه در فرهنگ ملتی، بی‌نیاز از مراجعه به مجموعه‌های مکتوب و شفاهی ضرب‌ المثل‌ها نیست. در باز کاوی دفاع هشت‌ساله مردم ایران نیز جا دارد تا نیم‌نگاهی به این مجموعه ارزشمند بیندازیم تا شاید بتوان از این منظر نیز رفتار ایرانیان را در مواجهه با بدخواهان و زشت‌سیرتان دید و بررسید.

سینمای دفاع مقدس

آری؛ دفاع مقدس، فقط یک واکنش ملی نبود که تنها از همین منظر نگریستنی باشد؛ بلکه بیش از ملیت و خاک و نژاد، مبتنی بر باورهای قلبی انسان مسلمان به آموزه‌های دینی و ارکان حیات معنوی بود. با وجود این، عنصر ایرانی نیز در این واکنش مقدس، بی‌نقش و اثر نبود و اگر کسی بگوید دفاع مقدس، همه قابلیت‌های ایرانی مسلمان و شیعه را در عرصه حیات معنوی بارور کرد، پذیرفتنی است. برای مطالعه روحیات و رفتارشناسی مردم مسلمان ایران در هشت‌سال دفاع قداست‌بارشان، منظرهای مختلفی را می‌توان گشود که بررسی ضرب‌المثل‌های فارسی یکی از آنها است. بدین رو آنچه در ذیل می‌خوانید، ذکر برخی مَثَل‌های رایج در زبان فارسی است که حاکی از تجربه‌ها و آموخته‌های مردم ایران در مسئله جنگ است و همه این تجربه‌های ارزشمند و بشکوه در دفاع مقدس این مرز و بوم، تبلور یافت. در واقع می‌توان مدعی شد که تجربه‌های مردم کشوری در هر امری، سرمایه آنان در مواجهه با رویدادهای فردی و اجتماعی زندگی است و این تجربه‌ها گاه در قالب شعر و گاه ضرب‌المثل و گاه مدخل‌های فرهنگنامه‌ها می‌تابد و البته گاه نیز در صندوق سینه‌ها خاک غربت می‌خورد.

1. «جنگ از الفاظ خیزد، وز معانی آشتی»1

هر گاه جنگی رخ داد، هر دو سوی جنگ یا یکی از دو سوی آن، اهل معنا و معرفت نیست؛ زیرا هرگز میان مردمی که از ظاهر دنیا گریخته و نقبی به درون عام معنا زده‌اند، نزاعی در نمی‌گیرد. چنین است که سعدی نیز می‌گفت هزار درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند. (2) دفاع سراسرِ جوانمردانه مردم مسلمان ایران در برابر وحشیانه‌ترین هجوم قرن نیز از نوع جنگ‌های است که لفظ‌ پرستانِ دنیا دوست با معناگرایان دارند.

2. «جنگ از سرِ شُخم، آشتی از سرِ خرمن»

این ضرب‌المثل، نشانی مردمی را می‌دهد که هنگام کار و سختی، سر جنگ دارند، اما هنگام چینش محصول، سهم‌خواهی می‌کنند. فرهنگ ایرانی، کسانی را که چنین منش و روشی دارند سرزنش می‌کند. به‌راستی که دفاع مقدس، از این‌گونه شماتت‌ها و سرزنش‌ها بری است؛ زیرا در روزگار سخت دفاع، همگی حضور یافتند و در پایان نیز همه آحاد مردم، طعم شیرین غیرت و ایستادگی را چشیدند. رزمندگان جنگ از همه طبقات اجتماعی بودند و از عامی‌ترین تا فرهیخته‌ترین شهروندان ایرانی در جبهه‌ها حضور رساندند تا خوشه‌خوشه بر خرمن عزت خود بیفزایند.

به‌واقع باید دفاع مقدس را مصداق یکی دیگر از امثال سائره دانست که می‌گوید: «وقت شادی در میان، وقت جنگ اندر کنار». این ضرب‌المثل، قدرت بیشتری برای نشان دادن ماهیت جنگ تحمیلی دارد؛ زیرا مردم مظلوم و مسلمان ایران در غم و شادی، یکدیگر را رها نکردند و اکنون نیز بسی کمتر از آنچه سزاوار و سهمشان است، خواستارند.

3. «جنگ اول به از صلح آخر»

پیر راحل(ره) می‌گفت: «ما مأمور به تکلیفیم نه نتیجه.» زیرا نیک می‌دانست که جنگ و دفاع، فراز و نشیب دارد و در همه صحنه‌ها توأم با پیروزی‌های ظاهری نیست؛ چنان‌که از مولا(ع) نیز نقل شده است که جنگ را فراز است و نشیب. این مَثَل، به گونه‌ای دیگر نیز ثبت شده است: «جنگ، برد و باخت دارد.»

صلح، نیکو است، اما اگر مقدمه و زمینه‌ساز جنگی دیگر نباشد. صلحی که خود آبستن جنگ است، بهتر از جنگی نیست که نوید صلح پایدار می‌دهد. این سخن، فلسفه اصرار مردم ایران و پیشوای فقیدش(ره) در همه سال‌هایی بود که دیگران سخن از صلح می‌گفتند و ایران عزم جنگ تا رفع فتنه داشت. رزمندگان ایران و فرماندهان دفاع مقدس، نیک می‌دانستند که صلحی که همچون اصل جنگ تحمیلی باشد، چندان نمی‌پاید و زودا که به جنگی دیگر بینجامد. بدین رو همه همّ و نیروی خود را صرف آن کردند که این «جنگ اول» را به جایی برسانند که جز صلح دائمی را ثمر ندهد.

4. «جنگ را شمشیر می‌کند، معامله را پول»

این سخن بدان معنا است که در جنگ باید جنگجو و دلاور بود و در تجارت، اهل معامله. عکس آن، یعنی جنگجویی در تجارت، و معامله‌گری در جنگ، به زبونی و زیان می‌انجامد. اقتضای مقاومت دلیرانه آن است که تکیه بر شمشیر خود کرد و معامله را گذاشت برای آنان که در اندیشه مال‌اندوزی و ثروت‌افزایی‌اند. آری؛ در جای خود و در وقت لازم، از معامله و تجارت‌پیشگی هم گریزی نیست؛ اما این دو، عرصه‌های جدا از هم دارند و نباید در کار یکدیگر دخالت کنند. آفت دفاع، سپردن سرنوشت آن به دست کسانی است که جهان را بازار می‌بینند و در همه‌حال آماده معاملات خرد و کلان‌اند. اگر دفاع مقدس، شرف افزود و عزت آورد، از آن رو بود که بر شمشیر شجاعت و غیرت تکیه داشت، و تجارت را به اهل و زمانش سپرده بود.

تیغ چوبین را مبر در کارزار

بنگر اول، تا نگردد کارْ زار

5. «جنگ را باشد دو سر: یا فتح باشد یا شکست»

پیر راحل(ره) می‌گفت: «ما مأمور به تکلیفیم نه نتیجه.» زیرا نیک می‌دانست که جنگ و دفاع، فراز و نشیب دارد و در همه صحنه‌ها توأم با پیروزی‌های ظاهری نیست؛ چنان‌که از مولا(ع) نیز نقل شده است که: إنَّ الْحرْبُ سِجالٌ؛(3) یعنی جنگ را فراز است و نشیب. این مَثَل، به گونه‌ای دیگر نیز ثبت شده است: «جنگ، برد و باخت دارد.»(4) این مثل‌ها و بیانات، گویای آن است که رزمندگان نباید هماره توقع ظفرمندی در همه مراحل جنگ را داشته باشند؛ بلکه آنچه حتمی است پیروزی نهایی در پایان مقاومت است. به قول حافظ:

صبر و ظفر، هر دو دوستان قدیم‌اند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آید

6. «جنگ زرگری میانجی ندارد»

آنان که آن روزهای سرخ را به یاد دارند، به خاطر می‌آورند که هر روز و از هر سو میانجی‌های غربی و شرقی، می‌آمدند تا بر آتش مقاومت ایران، آب سرد تسلیم بریزند. اما چنان نشد که آنان می‌خواستند؛ زیرا آن دفاع غیرتمندانه از سر سودجویی و زرگری‌مآبی نبود که با آمد و رفت میانجیان فرو نشیند و کار را در نیمه رها کند.

 

پی‌نوشت‌ها:

1. همه ضرب‌المثل‌های این نوشتار برگرفته از دو منبع زیر است: ابراهیم شکورزاده بلوری، دوازده‌هزار مثل فارسی، انتشارات آستان قدس رضوی، چاپ اول/ 1380، ص370- 368؛ سید محسن موسوی، ماه در آب، انتشارات دارالحدیث، حرف«ج».

2. گلستان.

3. وسائل‌الشیعه، ج15، ص96.

4. شاملو، کتاب کوچه، ج11، ص296.

جايزه سوم ادبي « رايتينگ فورج » انگليس براي يك داستان جنگي ايراني

جايزه سوم ادبي « رايتينگ فورج » انگليس براي يك داستان جنگي ايراني

يكي از داستان هاي كوتاه كتاب «داستان هاي شهر جنگي» نوشته حبيب احمدزاده برنده جايزه ادبي در كشور انگليس شد.

به گزارش خبرنگار نويد شاهد، ترجمه انگليسي داستان كوتاه «نامه اي به خانواده سعد» اثر حبيب احمدزاده، جايزه سوم ادبي «رايتينگ فورج» انگليس را بدست آورد.

برگزاركنندكان اين مسابقه در سايت خود چنين اظهار داشته اند كه در بررسي داستان هايي از پنج قاره جهان «به جز قطب جنوب»،سه داستان با كيفيت را به علت مفاهيم فوق العاده،تنوع عناصر،سبك خوب نگارش و ايجاد جهان داستاني قانع كننده به عنوان جوايز اين دوره خود برگزيده اند.

1-داگلاس بروتون «

the piano tuner»
2
- اندرو اسكات «

I peel the clouds away»

3-حبيب احمدزاده

«a letter to the sad family»

اين داستان در كتاب «داستانهاي شهرجنگي» از انتشارات سوره مهر به چاپ رسيده است . تاكنون داستان «نامه اي به خانواده سعد» به سه زبان انگليسي ، عربي و فرانسه ترجمه شده و ترجمه انگليسي آن در كتابي با نام «City Under Siege » در كشور آمريكا چاپ و در معرض فروش گذاشته شده است.

گفتني است هر سه داستان كوتاه برگزيده شده در سايت اين هماورد ادبي قرار داده شده است.

http://writingforge.co.uk/writing-forge-competition-result.asp

بچه ها آرام؛حاج احمد بیدار می شود!

با یک عرق گیر سرخ به سرخی رنگ خونت، به سرخی گلبرگ سرخ لاله ها، در کوچه های شهر ما، کنجی دنج گرفتی خوابیدی و 2 بسیجی دم پر تو نشسته اند تا مگر امام را در بیداری ببینند. خمینی اگر هم بیاید، می آید به خواب تو. چند شب نخوابیدی که اینچنین خواب چشمانت را گرفته؟ راستش را بگو. در بیداری که تو یک جا بند نمی شوی. بگذار یک دل سیر نگاهت کنند. خوب بخواب.

حاج احمد متوسلیان

 این چشمان به خون بسته هم بگذار کمی آرام بگیرد. کل فتح خرمشهر را بیدار بودی. با اینکه پایت مجروح بود، عصای دست رزمندگان بودی در جاده اهواز – خرمشهر. از جنگ ما تو را بگیرند، تمام تقدسش را از دست می دهد. از بسیجی تو را بگیرند، بی جگر می شود. معیار بسیجی بودن هر کسی، غیرت بی مثال توست. تناسب شجاعتش با غیرت توست. بسیجی واقعی تو هستی. نام تو ورد زبان هر کس نیست فقط ورد زبان ماست. بعضی این لیاقت را ندارند. حتی نام تو قافیه شعرشان را به هم می زند.

همت و باکری، شاگردان تو بودند. بسیجی واقعی حضرت فرمانده است. همت با آن همه عظمت، عاشق تو بود. تو فرمانده اش بودی. حساب می برد از تو. اگر کلید فتح خرمشهر دست حسن باقری بود، آنکه قفل غم و غصه مغز متفکر جنگ؛ بهشتی جبهه ها را باز می کرد، کلید شهامت تو بود. مثل سگ بنی صدر خائن از تو می ترسید. هر کسی بی وضو دم پر نامت پرید، یک گلوله حرامش می کنیم. تو فقط حاج احمد تندرو ترین بچه بسیجی ها هستی. شیطان با هیچ وسوسه ای نتوانست سد راهت شود. شیطان هم از تو می ترسد. تو را نه با وسوسه ترس، نه با بهانه تقوا، نه با نمایش چرب و شیرین دنیا، نه با توجیه ادب و نه با قرائت های خنده دار از ولایت پذیری نتوانست رام خود کند. بنی صدر فرمانده کل قوا بود و رئیس جمهور منتخب مردم و چو انداخته بودند امام هم به او رای داده اما تو گفتی که هلی کوپتر این نامرد اگر در آسمان پاوه در بام مریوان آفتابی شود، می زنمش. دم غیرتت گرم. گمانم ام البنین باشد مادرت. گمانم تو اگر در کربلا بودی، به تعداد برادران عباس یکی دیگر اضافه می شد. خوب بخواب اما زود بیدار شو. روز واقعه، بسیجی واقعی می خواهد. شنیده ام سال هاست که اسرائیل را به گروگان گرفته ای؟ شیر به تو می گویند و سید حسن نصرالله افتخار می کند که در شجاعت، شاگرد کوچک تو بوده است. حسین بهزاد هر وقت نامی از تو می برد، انگار دارد یکی از صحابی حسین را وصف می کند. تمام زندگی ات تعزیه عباس بود. تو وجه تسمیه غیرتی در این آخرین روزهای زمین. هیچ شمری نتوانست از تو جواب سلام بگیرد و امان نامه ها، جملگی در حسرت پاسخ تو ماندند. شبی که منجر به فتح خرمشهر شد، در قمقمه ات هنوز چند قطره آب باقی بود و تو به یاد علقمه، آن چند قطره را دادی به بسیجی 16 ساله عبدالمجید رحیمی و آب را مثل عباس تشنه معرفت خود کردی. قمقمه تو انشعابی بود از علقمه عباس. اسمت هم به آدم روحیه می دهد. خوب بخواب. خمینی می خواهد به خوابت بیاید و این 2 بسیجی زل زده اند به چشمان تو و نگاه از فرمانده خود برنمی گیرند؛

شنیده ام سال هاست که اسرائیل را به گروگان گرفته ای؟

- با آن همه هیبت چه بی تکلف گرفته خوابیده؟

- چند شبانه روز است نخوابیده.

- آرام صحبت کن.

- چه عرق گیر قشنگی.

- با حاج احمد، ما را هیچ غمی نیست.

- می ترسم روزی شهید شود و ما را یتیم کند.

- او نباشد سر از بدن ما با پنبه وسوسه می برند شیاطین مقدس.

- چند روز پیش می گفت: من به دست شقی ترین انسان های این روزگار به دست صهیونیست ها شهید می شوم.

- گاز بگیر زبانت را.

- می ترسم.

- برادر احمد تا صهیونیسم را از صحنه گیتی محو نکند به شهادت نمی رسد.

- به دلم افتاده او در رکاب امام زمان به شهادت می رسد.

- آرام تر. بلند می شودها!

- دیروز در دوکوهه حواست بود؟

- نه.

- خواست حساب دست من و تو بیاید، همت و دستواره را خواباند در زمین صبحگاه و گرفت شان به سینه خیز.

- خودش هم افتاد به سینه خیز.

- اگر روزی تو را دعوا کند، چی؟

- هیچی؛ پز می دهم برادر احمد مرا دعوا کرده!

- هر کسی را دعوا نمی کند احمد. راستی! بودی در ساختمان گردان مقداد یک سیلی توی گوشم خواباند؟

- نه، چطور؟

- داشتم لباس بچه ها را می شستم و آب همین طور داشت می رفت. یک بار تذکر داد که ببند آب را. بدون اسراف هم می شود کار خیر کرد اما چند دقیقه بعد که آمد، یک سیلی خواباند توی گوشم.

- بعد؟

- گریه ام گرفت.

- بعد؟

- او هم زد زیر گریه.

- بعد؟

- مرا در آغوش گرفت و 2 تایی با هم اشک ریختیم. حلالیت طلبید و گفت: پدر صلواتی! می دانی چند شهید ما داده ایم که با لب تشنه به شهادت رسیده اند؟

- خوش به حالت. به من که تا به حال سیلی نزده. سیلی می زندها اما هیچ کس اندازه او به فکر ما نیست. اینقدر به خاطر دفاع از ما فحش شنیده. شنیدی! شایعه کرده اند؛ برادر احمد منافق است!

***

بچه ها آرام؛ حاج احمد بیدار می شودها. چند شبانه روز است نخوابیده. از دیوار صدا در بیاید، از شما در نیاید. بیدار شد با من طرفید؛ گفته باشم ها.

 

حسین قدیانی

تو پلاکت را گم کردی و من هویتم را ...

شهید! من و تو چقدر شبیه یکدیگریم؛ هر دو لباس خاکی به تن داریم، چون بسیجی هستیم! هر دو زمینی هستیم؛ اما تو آسمانی شدی! هر دو جهاد گریم؛ تو در راه خدا و ارزش‌ها و من برای زیاده‌ طلبی! هر دو گمنامیم؛ تو پلاکت را گم کرده‌ای و من هویتم را!

یادداشت زیر توسط «حامد حبیبی» یکی از مخاطبان حوزه ایثار و شهادت به خبرگزاری فارس ارسال شده است:

بسم رب الشهداء والصدیقین

حمد و سپاس خدای بی ‌نیاز و منان را سزاست که توفیق عهد و پیمان با خون سالار شهیدان و همزیستی و همبستگی با شهداء انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس را به ما عطا فرمود.

شهید! وقتی به فکر فرو می‌روم، می‌بینم چقدر من و تو وجوه اشتراک زیادی داریم!

من و تو هر دو لباس خاکی به تن داریم! هر دو زمینی هستیم! هر دو جهاد گریم! هر دو عاشقیم! هر دو گمنامیم! هر دو "ینظر بنور" هستیم!

گمنام

هر دو لباس خاکی به تن داریم، چون بسیجی هستیم! هر دو زمینی هستیم؛ اما تو آسمانی شدی! هر دو جهاد گریم؛ تو در راه خدا و ارزش‌ها و من برای زیاده ‌طلبی! هر دو عاشقیم؛ تو عاشق مولا و من عاشق دنیا! هر دو گمنامیم؛ تو پلاکت را گم کرده‌ای و من هویتم را! هر دو نظاره‌ گر نور هستیم!

من کجا و تو کجا که شنیدم چقدر راحت چشمت را به روی دنیا و همه لذات آن بستی؛ چشمت را به همه چراغ ‌های چشمک ‌زن شهر بستی، همان چراغ‌ هایی که مصداق بارز «یخرجونهم من‌النور الی الظلمات» است و تو اما چشمت به دنبال ستارگان پر فروغ آسمان بود که مصداق عینی «یخرجونهم من الظلمات الی النور» است و همین شد که خود نیز آسمانی شدی.

چه اکسیر شفابخش بیدارگری خواهد شد، قطرات خونت که با خاک‌ های شلمچه یا طلاییه یا شاید با آب‌های اروند همراه شد تا در خون سیدالشهداء (ع) حل شود تا برای من که بعد از سال‌ها به یاد تو افتاده‌ام، فریاد هوشیاری باشد که ای انسان! آیا خبر داری بهای این خون چیست؟

وقتی در خاک‌هایی که روی آن افتاده بودی، قدم می‌زدم صدایت را شنیدم...!

فریاد می زدی؛ بهای این خون حفظ اسلام است!

بهای این خون، زنده ماندن راه سیدالشهدا (ع) است!

بهای این خون، دفاع از حق از دست رفته امامان (ع) است!

بهای این خون، دفاع از حریم ولایت است!

ولایت؛ یعنی همه هستی من که حاضر شدم خونم را به پای درختش بریزم تا ثمر ببخشد!

و جمله آخری که شنیدم را فراموش نمی‌کنم که گفتی؛ حال اگر با من همراه و هم قسم می‌شوی باید در راه دفاع از ارزش‌های الهی هر چه داری فدا کنی!

شهید! صدایت را شنیدم!

پس با تو و رهبرت و امامت و خدایت هم پیمان می‌شوم تا از هرآنچه که در خدمت اسلام، انقلاب، ولایت، رهبری و ارزش‌ها قرار گرفته باشد، همچون ناموسم دفاع کنم.

گاهی که بار سنگین این مسئولیت را بر دوشم احساس می‌کنم دلم برای آسمان تنگ می‌شود و تو می‌دانی که در این وانفسای دنیا پیمودن راه آسمان چقدر دشوار است.

پس تو همراهیم کن تا شاید من هم به آسمانیان بپیوندم، تا شاید من هم یکی از آنانی باشم که امام عصر (عج) نشان لیاقت به آنان عطا کند؛ تا شاید من هم مثل تو پر باز کنم و پرواز کنم. دعایم کن...

شهید!

کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کرده‌اید؟! آخر از سخن گفتن شرم دارم! از صدای خواب ‌آلوده‌ام شرم دارم! اصلاً مگر صدای خواب‌ آلود من به گوش کسی خواهد رسید؟

شهید!

می‌دانم که اگر امروز من با دوستان شهیدت مواجه شوم، همان سخنی را از آنان خواهم شنید که مردم بی‌ وفا و راحت‌ طلب کوفه از امیرالمؤمنین علی (ع) شنیدند که فرمود:

«و به جانم سوگند اگر ما هم مثل شما [راحت طلب] بودیم، عمود دین برپا نمی‌شد و درخت اسلام خوش شاخ و برگ و خوش قد و قامت نمی‌شد، به خدا سوگند از این به بعد خون خواهید خورد و پشیمانی خواهید برد!» (نهج البلاغه، خطبه 56)

از این رو تشییع پیکر مطهر شهداء به معنای مشایعت شهید در راه ارزش هاست که همانا تبعیت از اوامر ولایی است! نتیجتاً این تشییع جنازه نمی‌تواند یک حرکت نمادین باشد و اگر در این حد تنزل پیدا کند، چنین حرکتی محکوم به انحراف از راه شهیدان است!

می‌دانم که اگر با دوستان شهیدت مواجه شوم آنان به من خواهند گفت «اگر ما هم مثل شما در اصول، تسامح می‌کردیم و پای ارزش‌های انقلاب تساهل، امروز چیزی از نهال انقلاب اسلامی که به شجره طیبه‌ای تبدیل شده که «اصلها ثابت و فرعها فی السماء» باقی نمی‌ماند و از مسیر اهدافش خروج کرده بود و خون هزاران شهید گلگون کفن پایمال شده بود.»

احساس می‌کنم باید بازخوانی دوباره‌ای از "فرهنگ جهاد و شهادت " داشته باشم تا خود را به راه و رسم شهداء نزدیک نمایم!

بازخوانی فرهنگ جهاد و شهادت

1. اشاعه فرهنگ جهاد و شهادت: در این بیان نکته ظریفی نهفته و آن اینکه گفته شده فرهنگ "جهاد و شهادت " و بیان نشده "مجاهد و شهید "؛ از این منظر توجه به "نام و یاد شهید " در درجه بعد از اهمیت در مقایسه با "راه شهید " قرار گرفته است؛ لذا در کلام حضرت امیرالکلام مشاهده می‌شود که جهاد به عنوان راه سعادت بشری معرفی می‌شود:

«الْجِهَادُ عِمَادُ الدِّینِ وَ مِنْهَاجُ السُّعَدَاء، جهاد ستون دین و راه روشن نیک بختان است»/(تصنیف غررالحکم و درر الکلم، ص: 333)

این بدان معناست که پیمودن مسیر جهاد فی‌الله اهمیت فوق العاده‌ای دارد در مقایسه با "ترویج نام و یاد " شهدا! "یاد و نام شهید " فرعی است بر اصل که "راه شهید " باشد. نه آنکه یاد شهید مهم نباشد، "گرامی داشت نام و یاد شهید " بسیار مهم است اما اصل و اهم "ترویج راه شهداست ". رابطه نام و یاد شهید با راه شهید همانند رابطه نماز و جهاد است با اصل دین!

امام صادق (ع) فرمودند: آیا شما را با خبر کنم از اصل و فرع و قله اسلام؟ گفت بله! فرمودند: اصل اسلام نماز است و فرعش زکات و قله رفیع آن جهاد در راه خداست!»/(من لا یحضره الفقیه، ج‏2، ص: 75)

در این روایت شریف نماز به عنوان اصل اسلام و جهاد به عنوان قله رفیع اسلام معرفی می‌شود لکن این اصول خود فرعی هستند بر اصل اساسی دین که ولایت باشد!

امام باقر (ع) :اسلام بر پنج چیز بنا شده است؛ نماز و زکات و روزه و حج و ولایت، و به چیزی مانند ولایت که در روز غدیر تبیین شد، فراخوانده نشده است!»/(کافی، ج 2، ص: 21)

این روایت بدان معناست که نماز و جهاد که خود اساس دین است، در مقایسه با ولایت فرعی هستند بر این اصل اساسی دین! الغرض اینکه "نام و یاد شهید " هم که خود اصلی مهم به شمار می‌آیند، در مقایسه با "راه شهید " فرعی هستند بر این اصل اساسی در ترویج "فرهنگ جهاد و شهادت ".

2. رهپویان راه شهادت: با این شرایط اگر رهرو راه شهید بودیم، نام و یاد او را هم زنده نگاه خواهیم داشت! بلکه پیمودن راه شهید در واقع پیمودن راه شهادت است. گمان نکنند برخی که راه شهادت بسته شده است! شهادت درب ندارد، دروازه‌ای دارد که برای همیشه بازِ باز است!

امام صادق (ع) به نقل از پدرشان فرمودند :شیعه ما نیست مگر صدیق باشد یا شهید! گفتند: چگونه این ممکن است در حالی که اکثر آنان به مرگ طبیعی می‌میرند؟ حضرت فرمودند: آیا سوره حدید را در کتاب خدا نخوانده‌ای؟ و کسانی که به خدا و انبیا ایمان آورده‌اند، همانان صدیقان و شهداء هستند![آیه 19] حضرت فرمودند: اگر شهدا تنها همان هایی بودند که شما می‌گویید [که در میدان جنگ به شهادت می‌رسند] تعداد شهدای امت آخرالزمان بسیار کم می‌بود!»/(بحارالانوار، ج 64، ص: 53)

شهید والامقام، خود راهی را پیموده و ما باید رهرو آن راه باشیم! وقتی در آیه شریفه بیان می‌شود «والذین آمنوا» پس مؤمنان باید شاخصه‌ای داشته باشند! شاخصه مؤمنان در آیه دیگری تبیین می‌شود؛

«وَ الَّذینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه‏؛ و کسانی که ایمان آورده اند [به خدا و رسول] شدت در حب به خدا و برای خدا دارند!»/(بقره: 165) و این حب هم باید شناسه دیگری داشته باشد؛ «قُلْ إِنْ کنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونی‏ یحْبِبْکمُ اللَّهُ؛ [ای پیامبر] بگو اگر حب به خدا دارید مرا تبعیت کنید که خدا هم شما را دوست خواهد داشت!»/(آل عمران: 31)

با این تفاسیر نشانه حب به خدا تبعیت از ائمه (ع) است! یعنی رابطه اولی وجود دارد که مؤمنان و محبان و شهدا، تابعان و شیعیان حضراتشان است.

« شیعیان ما کسانی هستند که در اعمال ما را مشایعت می کنند و از ما تبعیت می کنند!»/(بحار الانوار ، ج‏65، ص: 155)

پس با توجه به آیه شریفه «وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِک هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ» عکس رابطه اول نیز صادق است؛ یعنی شیعیان حضرات معصومین (ع) شهدا امت آخرالزمان هستند!

از این رو تشییع پیکر مطهر شهداء به معنای مشایعت شهید در راه ارزش هاست که همانا تبعیت از اوامر ولایی است! نتیجتاً این تشییع جنازه نمی‌تواند یک حرکت نمادین باشد و اگر در این حد تنزل پیدا کند، چنین حرکتی محکوم به انحراف از راه شهیدان است!

لذا پیامبر (ص) به جهت آنکه فرهنگ شهادت را یک فرهنگ همیشه زنده برای ما تبیین کنند.

فرمودند «مَنْ مَاتَ عَلَى حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیدا؛ هرکس بمیرد در حالی که محب آل محمد باشد، شهید مرده است!»/(بحار الانوار، ج 23، ص: 233)

شاخصه حب به آل رسول (ص) نیز مبین راه شهید و شهادت است و هم حجت را بر همگان تمام می‌کند!

یعنی تبعیت از خدا و رسول و مشایعت عملی ائمه و اطاعت از ولی فقیه جانشین امام معصوم اولاً بر همگان واجب است و ثانیاً راه احیاء فرهنگ "جهاد و شهادت " است و ثالثاً برای انسان، باب ورود به باغ شهادت است.

از این رو جوان انقلابی ما همچنان می‌تواند برای رسیدن به فوز عظیم شهادت تلاش کند! و البته برای آنکه میدان این جهاد را برای رسیدن به فیض شهادت تعریف کنیم و فرهنگ جهاد را در راستای این فرهنگ شهادت معنا کنیم، اشاره‌ای به روایت پیامبر اکرم (ص) خواهیم داشت که فرمودند «أَفْضَلُ جِهَادِ أُمَّتِی انْتِظَارُ الْفَرَج‏؛ برترین جهاد امت من انتظار فرج است»/(بحار الانوار ، ج‏74، ص: 143)

حال اگر به راه شهدای انقلاب اسلامی و هشت سال جنگ تحمیلی بنگریم، جز این مشاهده نخواهیم کرد که دید آنان به مسئله ولایت یک دید کاملاً برگرفته از اصل امامت بوده است؛ چرا که جایگاه ولایت فقیه را جایگاه نیابت از معصوم و راه رسیدن به فرج می‌دانستند. از این رو شهداء عزیز ما ابتدا با دلدادگی به ارزش‌های والای الهی و مبارزه در میدان جهاد اکبر به ارباب بی‌کفنشان اقتداء کردند تا در میدان جهاد اصغر، با اطمینان از رضایت حضرت ولیعصر ارواحنا فداه به منتهی آمالشان و به سدره المنتهای این دنیا رسیدند...!

« هرکس پیام جهاد گری را برساند مانند آن است که اسیری را آزاد کرده باشد و همچنین شریک خواهد بود در جهاد آن مجاهد راه خدا...»/(أمالی الصدوق، ص: 578)

و با این رویکرد بود که پیامبر خدا فرمودند «فَإِنَّ سِیاحَةَ أُمَّتِی الْغَزْوُ وَ الْجِهَاد؛ همانا سیاحت امت من قدم گذاشتن در میدان جنگ و جهاد است!»/(وسائل الشیعه، ج 11، ص: 10)

و اینگونه است که حتی اگر کسی بنابر شرایط زمانی و مکانی از میدان جهاد باز بماند، باز توفیق آن را خواهد داشت که در زمره شاهدان و مجاهدان راه خدا قرار گیرد!

« هرکس پیام جهاد گری را برساند مانند آن است که اسیری را آزاد کرده باشد و همچنین شریک خواهد بود در جهاد آن مجاهد راه خدا...»/(أمالی الصدوق، ص: 578)

از این منظر تبلیغ و تبیین "راه شهید " و اشاعه "فرهنگ جهاد و شهادت " از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است!

واگویه‌های غربت

شهید! نمی‌دانم در این هیاهوی شهر صدایم به گوش کسی می‌رسد یا نه؟ اگر با صدای خواب‌آلود لب به سخن گشودم و آنچه را که احساس می‌کردم از دلت بر می‌آید در جان قلم به روی کاغذ سفید به رقص درآوردم تا با رقاصه‌ها مقابله‌ای نابرابر داشته باشم، تنها عقده گشایی از دلم و گلایه‌ای از نزدیکان اعتقادی‌ام بود!

وقتی می‌بینم که از نام تو و از یاد تو چه سوء استفاده‌ها که نمی‌شود، با خود عهد می‌بندم که یک قدم هم از راه تو انحراف نداشته باشم!

وقتی می‌بینم که کسانی که بدون هیچ توجهی به منصب ولایت هتک حرمت این مقام را می‌کنند، با امام تو عهد می‌بندم که نگذارم یک کلام از اوامر ولایی روی زمین بماند!

وقتی می‌بینم که غرب ‌زدگان و شرق ‌زدگان بدون هیچ توجهی به فرهنگ اصیل اسلامی، به اشاعه فرهنگ غرب و شرق می‌پردازند، با خود عهد می‌بندم که تنها در راه اشاعه فرهنگ انتظار و جهاد و شهادت بکوشم!

وقتی می‌بینم که عده‌ای دست از دهان برداشته و تمام اصول و ارزش‌های تو را زیر پا می‌گذارند، پریشان حال می‌شوم و با خدای تو عهد می‌بندم که مثقالی، پای ارزش‌ها تساهل و با اصول تسامح نکنم.

دعایم کن شهید تا در انجام این مسئولیت توفیقم دهند.

اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک و بین یدی ولیک  /اللهم عجل لولیک الفرج

 

تنظیم : فرهنگ پایداری تبیان

جايزه ادبي ايثار به برگزيدگان در كاشان اهدا شد

 
 
  برگزيدگان مسابقه نخستين جايزه ادبي ايثار طي مراسمي تقدير شدند.
 
 مديرعامل سازمان رفاهي تفريحي شهرداري كاشان در اين مراسم ماندگاري فعاليت‌هاي هنري در پاسداشت سالروز فتح خرمشهر، ايجاد رقابت و همت مضاعف در راستاي ترويج ارزش‌هاي دوران دفاع مقدس در بين نسل جوان را از اهداف برگزاري مسابقه نخستين جايزه ادبي ايثار ذكر كرد.
 
 مهدي نادعلي با اشاره به آغاز مسابقه نخستين جايزه ادبي ايثار از سوم خردادماه سالروز فتح خرمشهر گفت: اين مسابقه با محوريت فتح خرمشهر، شهادت و دفاع مقدس، دفاع مقدس و ظلم‌ستيزي، مقاومت و انتظار در قالب‌هاي متن ادبي، خاطره‌نگاري، مقاله‌نويسي، داستان كوتاه و شعر توسط فرهنگسراي مهر سازمان رفاهي تفريحي برگزار شد.
 
 وي با تقدير از تمام شركت‌كنندگان در اين مسابقه افزود: از ميان آثار ارسالي طي اين مدت به فرهنگسراي مهر 40 اثر به مرحله داوري راه يافت كه 16 اثر به عنوان آثار برگزيده شناخته شدند.
 
 نادعلي هنر را بهترين و موثرترين ابزار براي ماندگاري هر واقعه‌اي دانست و خاطرنشان كرد: هنرمندان مي‌توانند به عنوان كارآمدترين سربازان در دفاع از ارزش‌هاي دفاع مقدس و نظام جمهوري اسلامي باشند.
 
 بر اساس راي هيئت داوران در بخش‌هاي متن ادبي طاهره شريفي كاشاني و عليرضا رجبعلي‌زاده به صورت مشترك رتبه اول و زهرا ميدانگاهي رتبه دوم را كسب كرد و هيئت داوران براي رتبه سوم هيچ انتخابي نداشت.
 
 در بخش خاطره‌نگاري هيئت داوران كسي را شايسته جايزه اول و دوم در اين بخش ندانست و جوادجلالي موفق به دريافت جايزه سوم شد.
 
 در بخش مقاله‌نويسي عباسعلي اخوان ارمكي نفر اول، جميله عنايتي بيدگلي و ليلا استاديان بيدگلي به صورت مشترك نفر دوم و طاهره شريفي كاشاني نفر سوم شدند.
 
 در بخش داستان كوتاه هيئت داوران محمد باي و مصطفي صميميت را براي نويسندگي آثار به عنوان نفر دوم و سوم معرفي كرد و هيچ يك از آثار رسيده را در اين بخش واجد رتبه اول ندانست.
 
 در بخش شعر سنتي سارا باختر نفر اول، حسنا محمدزاده و فاطمه بديعي به طور مشترك دوم، مصطفي صميميت و الهه حمامي به طور مشترك سوم شدند و عليرضا رجبعلي‌زاده كاشاني و مرضيه انصاري‌زاده در بخش شعر نيمايي نيز به ترتيب اول و دوم شدند.