صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

طراح قالب

 

حماسه سازان

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
:: لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ

موضوعات وبلاگ

::امام (ره)ولایت فقیه ولایت وشهداء
::4 دیپلمات-حاج احمد متوسلیان
::سردار شهید حسین املاکی
::راه وهدف شهدا
::دفاع مقدس و بسیج
::فیلم و تصاوير و تمبر دفاع مقدس
::تهدیدات وجنگ نرم
::دفاع مقدس واستان یزد
::بيداري اسلامي
::شهدای جهاد علمی
::امام زمان(عج) در کلام شهدا
::ولایت فقیه در کلام شهدا
::مقالات دفاع مقدس
::نرم افزارها دانلود آهنگهاي دفاع مقدس
::معرفي سايتهاي دفاع مقدس
::معرفي وبلاگهاي دفاع مقدس
::سرداران شهيد
::اخبار دفاع مقدس ارسالي من به خبرگزاری قرآنی (ايكنا
::جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس
::كدهاي جاواي دفاع مقدس
::کتب ومجلات دفاع مقدس
::مناسبتها
::خاطرات دفاع مقدس
::شعر دفاع مقدس
::داستان و قطعه ادبی دفاع مقدس
::دل نوشته دفاع مقدس
::راهیان نور
::سوم خرداد وخرمشهر
::زنان ایثارگر ودفاع مقدس-نقش زنان


        LANGUAGES

ENGLISH  

SPANISH

ITALIAN

KOREAN

TURKISH

RUSSIAN

FRENCH

DUTCH

ARABIC


         پایگاههای ایثار وشهادت

www.isaar.ir

www.shohada.org

www.aviny.com

www.nahad.net

www.sabokbalan.com

www.jelveisar.ir

www.sabz-sorkh.com

www.navideshahed.com

www.sajed.ir

www.farhangeisar.com

www.3000shahid.ir

www.Motahari.org

www.sabzavaran.org

www.26khordad.ir

www.4diplomats.org

www.farhanggostar.ir

www.chemical-victims.com

www.hemaseh.com

www.qafelenoor.com

www.emtedad.ir

www.rahianSayyad.ir

www.imamsadr.ir

www.davodabadi.com

www.rahianenoor.ir

www.ravyan.com

www.sardaran.com

www.isaarcwv.ir

www.isaarsci.ir

www.rangekhoda.ir

www.tafahos.net

www.fadakci.com


         زیارت آنلاین


پیوند های روزانه

تمام لينکها تماس با ما

پیام آنلاین شهدا

 

        نظرسنجی حماسه سازان

 


وبلاگ تخصصی قرآنی زلال وحی

سایت جامع یادواره های شهدای کاشان

 

 

امکانات


جشنواره وبلاگ نویسی جهاد سایبری اورموی

مسابقه وبلاگ‌نويسی سنگرهای مجازی

سنگر نماز وبلاگ تخصصی نماز-نماز در کلام شهیدان

اسرار غدیر وبلاگ تخصصی غدیر امامت ولایت

رزمایش بزرگ سایبری با عنوان بسیج  امتداد عاشورا و رمز عملیات سایبری لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین است

وبلاگ تخصصی فروغ ابدیت

لباس ملی-وبلاگ تخصصی حجاب وعفاف

Pulpit rock

حماسه سازان را به سرعت بخوانید.


 

پیام و مناسبت روز وهفته

مقام معظم رهبري:

آن كساني كه سعي مي كنند نام ايثارگري، نام جهاد، نام شهادت، نام صبر و پايداري را در كشور ما از ذهنها ببرند، اينها به دشمن ملت ايران خدمت مي كنند. آن كساني كه ياد شهيدان را گرامي مي دارند، اينها هستند كه به ملت ايران خدمت مي كنند. همين روحيه ي صبر شهيدان عزيز شماست كه توانسته است اين ملت را پيش ببرد.
شهداي ما مظهر فضايل انساني بودند. من روزها و شبهاي زيادي را با جوانها در دوران جنگ به سر برده ام و از نزديك شخصيت، هويت و عظمت روحي جواناني را كه بعدها چهره هاي ماندگار شهيد شدند، لمس كرده ام، اينها حقيقتا نمادهاي فضيلت بودند.

 

خواندنی ترین خاطره دفاع مقدس

خواندنی ترین خاطره دفاع مقدس

خاطره ای خواندنی برگرفته از دست نوشته های یک شهید

زمین مسطح بود و کاملا زیر دید دشمن قرار داشتیم . با حالت مجروحی که به عقب بر می گشتیم، به دو سه تا از برادران دیگر رسیدیم که مجروح شده بودند و بر روی زمین افتاده بودند . برای این که این برادران جان ندهند، گفتیم: بلند شوید . تا برویم . پاسخ دادند که شما بروید، ما کم کم می آییم . در 50 متری سمت راستمان نخلستان بود . به طرف آن رفتیم تا از داخل نخلها با حالت ضعف و ناتوانی حرکت خود را ادامه دهیم . پاهای من خسته و دستم مجروح بود . شریان دستم هم قطع شده بود . خونریزی زیادی داشتم . صورتم زرد شده بود و به سرگیجه مبتلا شده بودم .

 

خرمشهر

مثل این که به مواضع عراقی ها رسیده بودیم . دیگر توان جلو رفتن را نداشتم . همراهان اصرار می کردند که حرکت کنم . گفتم: من دیگر توان ندارم . شما که وضعتان بهتر و  زخمتان کمتر است، بروید .

آنها رفتند و بحمد الله ظاهرا به بچه های خودمان رسیدند . من یک اتاق خرابه ای دیدم و برای این که یک مقداری از تیر و ترکش در امان باشم، به آن جا رفتم و بی حال افتادم . بعد از چندی، سه، چهار نفر از برادران خودمان هم آمدند و در آن اتاقک به من پیوستیم  وقتی آنها آمدند، گفتم: چطور به اینجا آمدید . گفتند که رد خونهای ریخته شده را گرفتیم تا به اینجا رسیدیم . ما هم از راه منحرف شدیم .

*** 

ناگهان صدای عراقی ها به گوشم رسید که داد و فریاد می کردند . چشمهایم را باز کردم . دیدم پنج نفر عراقی داخل اتاق آمده اند و به عربی چیزهایی به هم می گویند . ما هیچ حرفی نزدیم و از جا هم بلند نشدیم . آنها چند لگد به ما زدند و چند رگبار کنار ما زدند . ولی باز هم کسی بلند نشد . خودشان ما را بلند کردند و با چفیه ای که همراهمان بود، دستهایمان را به هم دیگر بستند و ما را از اطاق بیرون بردند . در بیرون اطاق دیدم که چهار، پنج نفر عراقی دیگر هم بیرون هستند . در بیرون، یک کوله پشتی از بچه های ما افتاده بود و هر کس چیزی برمی داشت . یکی اورکت بر می داشت و دیگری چیز دیگر . 10 الی 12 نفر هم دور اتاق را محاصره کرده بودند .

ما را به پشت دیوار اتاق بردند و چند نفر هم روبه روی ما به حالت تیراندازی زانو زدند تا ما را تیر باران کنند . طبیعتا در یک چنین موقعی، انسان هیچ فکری جز فکر آن دنیا و گفتن شهادتین خود و ذکر «یا حسین » و «یا زهرا» و دیگر چیزها ندارد . در همین حین بود که ناگهان یک خمپاره در نزدیکی ما خورد و عراقی ها پخش شدند .

بعد دو نفرشان آمدند و ما را کشیدند داخل یک نهر بزرگ که در همان نزدیکی قرار داشت و حدود 1 الی 5/1 متر عمق داشت . ما هم به یک طرف نهر به همان حالت دست بسته افتادیم .

***

فرمانده شان متوجه یک سری ساختمان که در سمت چپ ما قرار داشت، شد . با دست اشاره کرد و چیزهایی گفت . ظاهرا می گفت که احتمال دارد داخل آن ساختمانها ایرانی باشد، آنجا بروید و بیاوریدشان . غیر از دو نفرشان بقیه به آنجا رفتند . یکی از این دو نفر باقی مانده، به حالت آماده باش روبه روی ما ایستاد . و دیگری بادگیرهای ما را پاره می کرد و می گفت: مهمات و اسلحه تان کو، ما را به این طرف و آن طرف انداختند و جیبهایمان را گشتند . جز جانماز و مهر و کارت شناسایی و این جور چیزها، چیز دیگری پیدا نکردند . از جیب من یک عکس امام پیدا کردند . گفتند: این عکس خمینی است؟ با سر اشاره کردم که بله . دست کرد در جیب من، یک بسته سیگار شیراز درآورد . نگاهی به آن کرد وگفت: شیراز؟ با اشاره سر گفتم: بله . دیدم یک بسته سیگار وینستون آمریکایی از جیبش درآورد و گفت: صدام سیگار وینستون آمریکایی، اورکت آمریکایی، در بغداد همه چیز فراوان، من فقط شهر و فراوان را متوجه شدم .

من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته این حرفها را که زدم،...

من در آن لحظه امیدی به زنده ماندن نداشتم . پیش خود گفتم که دست آخر یا اسیر می شوم، یا شهید . پس حرف خودم را بزنم . همین طور که ادامه می داد که چی فراوان، چی فراوان، من گفتم: در ایران الحمدلله اسلام و مذهب فراوان، وجدان و دین فراوان، مکتب اسلامی ما الحمدلله درسته .

این حرفها را که زدم، یک نخ سیگار از جیبش درآورد و زیر دولب من گذاشت و روشن کرد . چون عصب دست چپ من قطع شده بود . کاملا از کار افتاده بود و دست راستم نیز با چفیه به دست برادر محسن علی اصغری بسته بود . سیگار روشن هم به دهانم بود و نمی توانستم از دهانم بگیرم . خاکستر سیگار ریخت وعراقی که دید من نمی توانم کاری انجام دهم، دست راست مرا باز کرد . من فکر کردم که این دو تا خیلی پست و نامرد نیستند و گمانم که بعثی هم نباشند . به آنها گفتم: یا اخی؟ یا بعثی؟ همزمان با هم گفتند: لا ما مسلمانیم . متوجه شدم که می شود گفت که این دو نفر به اجبار به جبهه آمده اند .

من خون زیادی از بدنم رفته بود . عطش زیادی مرا گرفته بود . به او گفتم: یا اخی عطشان ماء، یعنی تشنه ام، آب بده . آنها به هر کدام از ما یک در قمقمه آب دادند، ولی با آن گلوی خشک و تشنگی فراوان، یک در قمقمه آب که یک قاشق آب می شود، چیزی از تشنگی ما کم نکرد . یکی از برادران گفت: خیلی تشنه ام . عراقی گفت: مجروح ماء مضر، یعنی برای مجروح آب ضرر دارد . در عین حال، یک در قمقمه دیگر آب به هر کدام ما دادند .

نیمی از آن عراقیها که قبلا به طرف ساختمان رفته بودند، بازگشتند . ما را بلند کردند و حرکت دادند که ببرند . من که از ناحیه پا و دست مجروح بودم و خونریزی زیادی داشتم، اصلا نمی توانستم راه بروم و مرتب به زمین می افتادم . بلندم می کردند . باز به زمین می افتادم . با زدن لگد باز مرا بلند می کردند و کتک می زدند . بعضی از آن ها خیلی مرا اذیت کردند، بعضی از آنها هم کمتر . خلاصه با آن وضع دردآور و سخت تا حدود 200 متر راه از داخل نهر رفتیم . مثل یک تکه گوشت یقه مان را می گرفتند و من بی اختیار به زمین می افتادم . دیدند فایده ای ندارد . دستهایم را با چفیه بستند و در همان نهر رها کردند .

منتظر تیر خلاص بودم . «اشهد» م را گفتم، ولی آنها کاری نکردند . فقط آن سه نفر که با من بودند، رفتند و مرا به همان حال رها کردند . بعد از مدتی که حالم بهتر شد، به خود گفتم که خوب عراقیها از این طرف رفتند . پس من باید به طرف مخالف حرکت کنم تا به نیروهای خودی برسم . برگشتم و در همان نهر در جهت مخالف حرکت کردم . باز مقداری که حرکت می کردم، به زمین می افتادم . موقع بلند شدن، برایم خیلی مشکل بود و به سختی و با درد و مشقت این کار انجام می گرفت . بالاخره با این وضع و حالم توانستم تا حدود 50 الی 60 متری اطاق قبل که در آن بودیم، برسم . در آن جا باز به زمین خوردم .

دفاع مقدس

ناگهان دیدم که یک گروه دیگر از عراقیها آمدند، اما آنها کوتاهی نکردند، آن قدر با لگد و قنداق تفنگ به من زدند که در مدت 2 ماه در بیمارستان بدنم کوبیده بود و چون کمرم سیاه شده بود، از کیسه آب گرم در زیر کمرم استفاده می کردم و هم چنین موقع زدن آمپول در بیمارستان برایم خیلی مشکل بود . خلاصه عراقیها من را خیلی زدند و مثل توپ فوتبال بین خود پاس می دادند و فکر می کردند که من فرار کرده ام، چون دستهایم محکم بسته بود . من هم مثل یک تکه گوشت بی جان به این طرف و آن طرف می افتادم . آنها مرتب می زدند و می گفتند: امشب هجوم، امشب هجوم، من هم که نمی دانستم منظورشان چیست . خلاصه در آن نهر آن قدر مرا به زمین کشیدند که پوست بدنم زخم شده بود و استخوانهایم پیدا بود . موقعی که باز می خواستند مرا ببرند، متوجه شدم که با هم صحبت می کنند . یکی می گفت: بکشیم، یکی می گفت: نکشیم، خودش دارد می میرد . بعد مرا رها کردند و رفتند .

نزدیک غروب آفتاب بود و تقریبا بیهوش بودم . وقتی باز مقداری سر حال آمدم، متوجه شدم که آن جا میدان مین بود و من از میدان مین بیرون آمده ام . داخل یک جوی فرعی که در نزدیکی آن نهر بود، افتادم . با خودم گفتم که الان شب است و هوا تاریک، اگر به طرف نیروهای خودمان بروم، چون از طرف مخالف می آیم، احتمال خطر دارد . در همان جا ماندم . باز دیدم که مرتب تیر و ترکش می خورد و سمت چپ و راستم را می کوبند . در وسط جوی، دراز کشیدم . چون نسیم خنکی می وزید و بدنم هم زخم بود، سردم شد . خودم را به طرف آن اطاق خرابه ای که حدود 3×3 بود، رساندم . تشنگی خیلی اذیت می کرد و فشار می آورد . زانوهایم و دستهایم را به طرف دهانم بردم تا بتوانم به وسیله جویدن، چفیه را باز کنم . توانستم با هزار سختی و مشقت چند ساعته چفیه را باز کنم . در آن حال به یاد خدا و روز قیامت افتادم و ذکر خدا می گفتم .

ساعت حدود 12 شب بود . از سرما مرتب می لرزیدم و هواپیماها مرتب منور خوشه ای می ریختند . توپخانه هم مرتب می کوبید . درست مثل روز روشن شده بود . به فکر چاره ای برای سرما افتادم . اورکت هم نداشتم . به فکر روشن کردن آتش افتادم . گفتم که شاید مشخص شود . باز فکر کردم که من آب از سرم گذشته است (چه یک وجب چه صد وجب). خورده چوبهای داخل اطاق را گوشه ای جمع کردم وکبریت زدم . هر کاری کردم روشن نشد . به فکر باد گیر شلوارم افتادم . گفتم: چون پلاستیک دارد زود روشن می شود . و تکه پاره هایی از بادگیر را روی چوبها انداختم و کبریت کشیدم و آتش را روشن کردم و با آن کمی گرم شدم، ولی ناراحتی زخمها مرا آزار می داد . در گوشه ای افتادم و راز و نیاز کردم . تصمیم گرفتم بلند شوم و حرکت کنم، ولی نتوانستم، دیگر مثل اول شب نمی توانستم بلند شوم . دیگر توان ایستادن نداشتم . خیز خیز به طرف درب اطاق رفتم . دیدم با این وضع نمی توانم بروم . چون این منطقه بین نیروهای خودی و دشمن بود و از هر دو طرف زیر آتش قرار داشت . توپ و خمپاره مرتب می بارید . نا امید باز به داخل اطاق برگشتم و به خدا توکل کردم . منتظر بودم که بچه ها از کجا عملیات می کنند تا برای نجات بیایند، ولی هیچ خبری نشد . به خودم روحیه می دادم . این بار متوسل به ائمه اطهار (علیهم السلام) شدم . دلم شکست و توسل به حضرت ابوالفضل پیدا کردم . چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع به یاد برادر مفقود الاثر مسعود دانایی که برادر خانمم است، افتادم که در والفجر 4 مفقود شد و خواهرش که همسر من است، هنوز چشم انتظار است . گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهد هستید که من از شهادت نمی ترسم، ولی دلم نمی خواهد که اسیر یا مفقود شوم و همه فامیل و دوست و آشنا چشم انتظار من باشند . از تو می خواهم که از خداوند بخواهی تا برایم فرج حاصل شود . ساعت حدود 7 صبح بود .

چون اسم گردانمان ابوالفضل بود، چند بار گفتم: «یا ابوالفضل » تو و خدا شاهدید که من روزی که از خانه بیرون آمدم، برای شهادت آماده بودم، اما دلم نمی خواست اسیر شوم . در همین موقع ...

 بعد از اندکی متوجه سر و صدا و صحبت شدم دقت کردم، دیدم که از بچه های خودمان هستند . دارند فارسی صحبت می کنند، صدا کردم برادر، اخوی یک نفر اینجا بیاید، ولی با این حال که تشنگی بر من غلبه کرده بود، صدایم در نمی آمد . شیشه عطری داشتم آن را بیرون آوردم و به زبانم زدم تا بلکه زبانم تر شود، ولی زبانم می سوخت و ضعف تشنگی من هم کم نشد . باز صدا کردم، ولی جوابی نشنیدم . منتظر در اطاق بودم . چشمم به در بود، ولی خبری نشد . با دست اشاره کردم . یک نفر جلو آمد، یک نفر دیگر هم همراهش بود . به من گفتند: پاشو بیا اینجا . گفتم: نمی توانم، مجروح هستم . گفتند: کی مجروح شدی؟ کجا بودی؟ گفتم: دیروز صبح . گفتند: دیروز صبح ما این جا نیرو نداشتیم، دیشب بچه های مشهد عملیات داشتند . دیروز کسی اینجا نبود . گفتم من از لشکر دیگر هستم و از راه منحرف شده ام . آنها دیدند که داخل اطاق خون زیادی ریخته شده، وقتی مرا با این وضعیت مشاهده کردند، خیلی ناراحت شدند مرا از همان نهر که قبلا اسیر شده بودم، می بردند و مرتب جنازه های کثیف عراقی را می دیدم که برادران می گفتند: دیشب عملیات شد و اینها همه به درک واصل شده اند .

مرا بردند و به آمبولانس اورژانس رساندند . به خود حضرت ابوالفضل قسم، از آن وقتی که متوسل به حضرت ابوالفضل شدم تا وقتی که مرا به آمبولانس رساندند، کلا یک ساعت نشد و من در آن شب به چشم دل خدا را چند بار دیدم و این یک امداد غیبی بود که من از آن زنده و سربلند بیرون آمدم . خلاصه مرا به اورژانس صحرایی بردند و بعد هم به اهواز و از آن جا به مشهد مقدس و دو ماه در آن جا بستری بودم و بعد به تهران آمدم و پس از بهبودی به شهر خود قم برگشتم .

اشاره:

عصب دست این جانباز، در زمان مجروحیت قطع می شود به طوری که دکترها از معالجه او مایوس شده بودند . وی با توسل به حضرت ابوالفضل نذر می کند که اگر دستش خوب شد، دوباره به جبهه برگردد . در همین حال خاطره اسارت و جانبازی خود را مکتوب می نماید که در مسابقات خاطره نویسی لشکر 17 علی بن ابی طالب موفق به کسب رتبه اول می شود . او پس از مدتی شفاء می یابد و برای ادای نذر خود به جبهه های حق علیه باطل می شتابد و در عملیات والفجر 10، منطقه عملیاتی حلبچه به فیض شهادت نائل می گردد .

دستنوشته جانباز شهید حاج فتح الله رجب پور



:: موضوعات مرتبط: خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389

 

مطالب گذشته

:: عکس/ بوسه رییس جمهور بر چادر مادر شهید
:: اعلام فراخوان همايش ملی «نقش سبك زندگی در اقتصاد مقاومتی» در خراسان شمالی
:: نتایج مسابقه وبلاگ نویسی «زیر نور جبهه» اعلام شد
:: برنامه های عمومی هفته بسیج دانش آموزی
:: كتاب «پايه‌های فكری جنگ نرم» منتشر شد
:: فراخوان مسابقه وبلاگ نویسی لاله های سرخ
:: انتشار نشريه «حصر سايبری»
:: وبلاگ‌های شهدای هنرمند زنجان راه‌اندازی می‌شود
:: مجوز ساخت بازی رايانه‌ای «نبرد فانتزی» صادر شد
:: برگزيدگان مسابقه وبلاگ‌نويسی «خاطرات جبهه»
:: توليد نرم‌افزار «مُلك آسمان» نخستين سفر مجازی سه بعدی به راهيان نور
:: 3 اسفند؛ برگزاری جشنواره «ره‌آورد سرزمين نور» در خوزستان
:: ۲۰ جمله كليدی رهبر معظم انقلاب درباره «دفاع مقدس»
:: جشنواره عکس و خاطره دفاع مقدس
:: پرتال جامع دفاع مقدس اردبيل رونمايی شد


درباره




مقام معظم رهبري:

بسيج در واقع آن پوششى است، آن قالبى است كه بهترين جوانان اين كشور براى رسيدن به آرمانهاى بلند اين ملت بزرگ، ميتوانند در زير اين پوشش گرد هم بيايند و جمع بشوند. بسيج، پير و جوان و زن و مرد و اين قشر و آن قشر نميشناسد. هر كدام از ما آن روزى كه به معناى حقيقى كلمه بتوانيم خود را بسيجى بدانيم، بايد افتخار كنيم؛ و افتخار ميكنيم.

بسیجی پاک از هرنقص و عیب است
بسیجی صاف از هر شک و ریب است
بسیجی را توقع نیست در کار
بسیجی نه تشریفات می خواهد نه دستار
بسیجی بنده شایسته اوست
بسیجی سر به سر وابسته اوست
بسیجی دل به این عالم ندارد
دلش را بر خدای خود سپارد
بسیجی سنگرش سجاده اوست
وصالش در شراب باده اوست
بسیجی مخلص دین مبین است
بسیجی پیرو مولای دین است
بسیجی فانی اندر انقلاب است
بسیجی حامی اسلام ناب است
بسیجی نی به فکر ملک ومال است
نه اندر غصه اهل وعیال است
بسیجی شعله ائی از نار عشق است
بسیجی سنبل گلزار عشق است
نه دل بسته به این دنیای فانی
نه غمناک است از بهر زندگانی
خدایا حق پیغمبر وآلش
بسیجی را نگهدار از زوالش
بسیجی آرزوی مومنین است
بسیجی نور چشمان امین است



همسنگران

:: :: منجی در ادیان
:: خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)
:: کنگره شهدای فردوس
:: ندای قلم
:: مسابقه وبلاگ‌نويسی سنگرهای مجازی
:: مسابقه با شقایق ها
:: جشنواره وبلاگ نویسی حماسه و مقاومت
:: مسابقه وب نویسی با موضوع: بصیرت،جوانان و انقلاب " 9 دی، 19دی و22 بهمن
:: مسابقه وبلاگ نویسی در امتداد بیداری
:: پایگاه شهید چمران بفروئیه
:: رهپویان1404
:: بهشت همت
:: جشنواره وبلاگ نویسی هفته بسیج
:: 15 حمزه سیدالشهدا
:: رزمایش بزرگ سایبری با عنوان بسیج امتداد عاشورا
:: کانون بصيرت بسيج دانشجويي استان بوشهر
:: مسابقه وبلاگ نویسی با عنوان عرصه حضور
:: سازمان بسیج مهندسین تهران
:: ستارگان کویر - آران وبیدگل
:: چهارمین جشنواره هنری مقاومت (پایتخت پنجره ها)
:: نخستین جشنواره و نظرسنجی مردمی سینمای دفاع مقدس
:: سومين سالانه جشنواره سرا‌‌سري كاريكاتور با موضوع: جنگ نرم
:: لاله ها
:: سازمان بسیج مهندسین استان سمنان
:: ستاد بزرگداشت حماسه سوم خرداد شهرستان ساری
:: تصویر سه بعدی آرامگاه سردار شهید حسین املاکی
:: مسابقه بزرگ فرهنگی از غدیر تا عاشورا
:: جشنواره ملی وبلاگ نویسی مبارزان سایبری
:: مرکز فرهنگی شهید برونسی
:: نهمین جشنواره فرهنگی هنری ره آورد سرزمین نور
:: پایگاه اطلاع رسانی برهان
:: وب سايتهای استانی راهیان نور
:: سپاه نیوز
:: گرداب
:: خبرگزاری بسیج
:: امتداد
:: پایگاه تخصصی ادبیات دفاع مقدس
:: پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
:: مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید-
:: صبح قریب
:: جشنواره وبلاگ نویسی افسران جنگ نرم
:: نحوه شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید
:: مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی فرصت
:: مسابقه وبلاگ نويسي شيرمرد شيرکوه
:: مسابقه وبلاگ نویسی همسنگر
:: انجمن صنفی رسانه های مجازی استان مازندران
:: پایگاه اطلاع رسانی چهار دیپلمات ربوده شده ایرانی در لبنان
:: به رنگ حماسه
:: شهيد جواد كريمي
:: مردان خدا (شهدای دارالمومنین کاشان)
:: پايگاه كانون فرهنگی ورزشی جوانان بسيج دزفول
:: مسابقه وبلاگ نويسي «فتح جاوید» در کاشان
:: خبرنگاران افتخاری خبرگزاری قرآنی
:: #بيسيمچي# شهدا
:: اولین جشنواره وبلاگ های بسیجی
:: خاكريز
:: جشنواره مجازی دفاع مقدس
:: دومين جشنواره اينترنتي داستان کوتاه دفاع مقدس
:: مسابقه وبلاگ نويسي دفاع مقدس
:: وبلاگ لاله هاي آسماني
:: گنجينه ها-بانك جامع اطلاعات دفاع مقدس استان كرمان
:: طنين ايثار
:: وبلاگ تخصصی معلم شهید همت
:: كتابهاي رايگان دفاع مقدس
:: دانلود كتابهاي دفاع مقدس
:: طرح 10000وبلاگ فرهنگي بسيج
:: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان گیلان
:: معرفي استان گیلان
:: مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی مطبوعاتی دفاع مقدس استان گیلان
:: اولین جشنواره وبلاگ نویسی دفاع مقدس استان گیلان
:: شهدا در آئينه آمار
:: پایگاه اطلاع رسانی فرهنگی شاهد
:: كانون فرهنگی رهپویان وصال
:: امتداد
:: سبكبالان
:: طوبا گرافیك
:: مركز رسیدگی به مصدومین شیمیایی
:: انجمن دفاع از قربانیان سلاحهای شیمیایی
:: هابیلیان
:: چهار دیپلمات
:: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها (لینك شاهدان دانشگاه)
:: آوینی (سایت جهانی سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی)
:: ذره بین (بهترین مرجع آشنایی با منافقین )
:: كانون فرهنگی شهید سلطانی
:: لاله گون
:: پلاك بهشت
:: مجلات شاهد
:: مردان خورشيد
:: سيب معطر(كربلا عاشورا امام حسين عليه السلام
:: فجر آفتاب
:: نوارغزه
:: هبوط
:: وبلاگ دفاع مقدس
:: یاد لاله ها
:: هنرمردان خدا
:: کانون فرهنگی هنری امام زمان شهرستان آران و بیدگل
:: بسيج دزفول
:: آستان مقدس حضرت محمد هلال بن علی عليه السلام
:: امور بانوان آ-پ شهرستان آران وبیدگل
:: سردار سپاه اسلام شهید جواد عنایتی
:: کانون فرهنگی و تربیتی شهید قاسم عربیان
:: پایگاه بسیج صاحب الزمان بیدگل
:: پايگاه اطلاع رساني طاووس بهشت
:: کانون دخترانه شهید ربانی زاده شهر نوش آباد
:: کانون فرهنگی تربیتی شهید بنی طباءآران وبيدگل
:: پایگاه خبری تخصصی مسابقات اینترنتی
:: وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران
:: صبح قریب
:: وبلاگ "پایگاه فرهنگی واطلاع رسانی بسیج1391"
:: شمس توس

     تقویم روز

 

عضویت در خبرنامه

 





Powered by WebGozar

 

جشنواره های وبلاگ

بسیج مهندسین استان سمنان

نهمین جشنواره ره آورد سرزمین نور


     تصاویر شهدای شهرنوش آباد
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 2
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 3
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 4
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 5
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 6
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 7
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 8
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 9
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱0
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱1
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱2
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد-3 ۱
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد-14
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱5
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 16
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 17
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 18
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 19
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 20

لوگوی وبلاگ

حماسه سازان-وبلاگ تخصصی ایثار وشهادت وراهیان نور و بسیج


بایگانی

:: آبان 1392
:: مهر 1392
:: شهریور 1392
:: مرداد 1392
:: تیر 1392
:: اسفند 1391
:: بهمن 1391
:: دی 1391
:: آذر 1391
:: آبان 1391
:: مهر 1391
:: شهریور 1391
:: ادامه ی آرشیو ماهانه

owered By blogfa.com Copyright © 2009 by hamasehsazan