X
تبلیغات
حماسه سازان دفاع مقدس وحماسه های ماندگار - خاطرات دفاع مقدس
 

صفحه نخست

ايميل ما

آرشیو مطالب

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

طراح قالب

 

حماسه سازان

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
::
آرشیو مطالب
:: لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ

موضوعات وبلاگ

::امام (ره)ولایت فقیه ولایت وشهداء
::4 دیپلمات-حاج احمد متوسلیان
::سردار شهید حسین املاکی
::راه وهدف شهدا
::دفاع مقدس و بسیج
::فیلم و تصاوير و تمبر دفاع مقدس
::تهدیدات وجنگ نرم
::دفاع مقدس واستان یزد
::بيداري اسلامي
::شهدای جهاد علمی
::امام زمان(عج) در کلام شهدا
::ولایت فقیه در کلام شهدا
::مقالات دفاع مقدس
::نرم افزارها دانلود آهنگهاي دفاع مقدس
::معرفي سايتهاي دفاع مقدس
::معرفي وبلاگهاي دفاع مقدس
::سرداران شهيد
::اخبار دفاع مقدس ارسالي من به خبرگزاری قرآنی (ايكنا
::جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس
::كدهاي جاواي دفاع مقدس
::کتب ومجلات دفاع مقدس
::مناسبتها
::خاطرات دفاع مقدس
::شعر دفاع مقدس
::داستان و قطعه ادبی دفاع مقدس
::دل نوشته دفاع مقدس
::راهیان نور
::سوم خرداد وخرمشهر
::زنان ایثارگر ودفاع مقدس-نقش زنان


        LANGUAGES

ENGLISH  

SPANISH

ITALIAN

KOREAN

TURKISH

RUSSIAN

FRENCH

DUTCH

ARABIC


         پایگاههای ایثار وشهادت

www.isaar.ir

www.shohada.org

www.aviny.com

www.nahad.net

www.sabokbalan.com

www.jelveisar.ir

www.sabz-sorkh.com

www.navideshahed.com

www.sajed.ir

www.farhangeisar.com

www.3000shahid.ir

www.Motahari.org

www.sabzavaran.org

www.26khordad.ir

www.4diplomats.org

www.farhanggostar.ir

www.chemical-victims.com

www.hemaseh.com

www.qafelenoor.com

www.emtedad.ir

www.rahianSayyad.ir

www.imamsadr.ir

www.davodabadi.com

www.rahianenoor.ir

www.ravyan.com

www.sardaran.com

www.isaarcwv.ir

www.isaarsci.ir

www.rangekhoda.ir

www.tafahos.net

www.fadakci.com


         زیارت آنلاین


پیوند های روزانه

تمام لينکها تماس با ما

پیام آنلاین شهدا

 

        نظرسنجی حماسه سازان

 


وبلاگ تخصصی قرآنی زلال وحی

سایت جامع یادواره های شهدای کاشان

 

 

امکانات


جشنواره وبلاگ نویسی جهاد سایبری اورموی

مسابقه وبلاگ‌نويسی سنگرهای مجازی

سنگر نماز وبلاگ تخصصی نماز-نماز در کلام شهیدان

اسرار غدیر وبلاگ تخصصی غدیر امامت ولایت

رزمایش بزرگ سایبری با عنوان بسیج  امتداد عاشورا و رمز عملیات سایبری لبیک یا خامنه ای لبیک یا حسین است

وبلاگ تخصصی فروغ ابدیت

لباس ملی-وبلاگ تخصصی حجاب وعفاف

Pulpit rock

حماسه سازان را به سرعت بخوانید.


 

پیام و مناسبت روز وهفته

مقام معظم رهبري:

آن كساني كه سعي مي كنند نام ايثارگري، نام جهاد، نام شهادت، نام صبر و پايداري را در كشور ما از ذهنها ببرند، اينها به دشمن ملت ايران خدمت مي كنند. آن كساني كه ياد شهيدان را گرامي مي دارند، اينها هستند كه به ملت ايران خدمت مي كنند. همين روحيه ي صبر شهيدان عزيز شماست كه توانسته است اين ملت را پيش ببرد.
شهداي ما مظهر فضايل انساني بودند. من روزها و شبهاي زيادي را با جوانها در دوران جنگ به سر برده ام و از نزديك شخصيت، هويت و عظمت روحي جواناني را كه بعدها چهره هاي ماندگار شهيد شدند، لمس كرده ام، اينها حقيقتا نمادهاي فضيلت بودند.

 

اولین عکس از جنگ تحمیلی


تصویر زیر، اولین عکس ثبت‌شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است این عکس را پارسینه منتشر کرده است.



:: موضوعات مرتبط: فیلم و تصاوير و تمبر دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392

 

 

تصویر دیده نشده از رهبر انقلاب در جنگ تحمیلی
«دایرةالمعارف جامع مصور تاریخ جنگ ایران و عراق» به همت جعفر شیرعلی‌نیا - محقق و پژوهشگر تاریخ جنگ - پس از تلاشی دوساله و با همکاری یک تیم 30 نفره با قیمت 39هزار و 500 تومان منتشر شده است.

 
در معرفی این کتاب عنوان شده است: ««دایرةالمعارف مصور تاریخ جنگ» با برخورداری از 1000 عکس مستند تاریخی، 200 نقشه و 40 جدول و نمودار آماری به بازار عرضه شده و در تدوین آن از بیش از 300 منبع مکتوب و 30 مصاحبه با فرماندهان و مسؤولان جنگ بهره‌برداری شده است. 200 عکس اختصاصی نیز برای کتاب تهیه و تولید شده است. همچنین عکس‌های مختلفی در کتاب از جنگ هشت‌ساله قرار دارد که برای اولین‌بار منتشر می‌شوند.
تصویر دیده نشده از رهبر انقلاب در جنگ تحمیلی

 
ناشر درباره این اثر جامع توضیح داده است: «در خصوص جنگ هشت‌ساله ایران و عراق تاکنون منابع مکتوب فراوانی منتشر شده که برخی از آن‌ها با استقبال مخاطبان عام نیز مواجه شده است. اغلب این آثار مکتوب دارای تصاویر محدودی بوده‌اند که امکان بازسازی رویدادها را در ذهن مخاطب به شکل محدود فراهم کرده‌اند. در کتاب «دایرةالمعارف مصور تاریخ جنگ» به دلیل استفاده از حجم فراوان عکس، نمودار، نقشه و تصاویر گرافیکی این امکان برای مخاطب ایجاد شده تا تمامی آن‌چه را در بخش‌های متنی کتاب مطالعه می‌کند، در ذهن خود بازسازی کند.

 
در خصوص نقشه‌های استفاده‌شده در کتاب نیز باید گفت بخش عمده‌ای از نقشه‌های به کار گرفته‌شده در کتاب‌های پیشین، نقشه‌هایی نظامی بوده که برای عموم مردم قابل فهم نبوده‌اند، اما در این کتاب حدود 200 نقشه با استناد به اطلس‌های معتبر بازآفرینی و طراحی مجدد شده که مطالعه آن برای عموم مخاطبان قابل فهم است. انتشار جدول‌های آماری برای کمک به مخاطب و امکان مقایسه میان موضوع‌های مختلف از دیگر ویژگی های این کتاب ذکر شده است.

 
مخاطبان کتاب در کنار مطالعه بخش‌های متنی، 200 نقشه از عملیات‌های جنگ ایران و عراق را مشاهده می‌کنند و در فصل‌هایی جداگانه جنگ‌افزارهای استفاده‌شده در جنگ، لوازم شخصی رزمندگان، رسانه‌های جنگ و .... نیز به صورت تصویری به مخاطب معرفی شده‌اند. 
همچنین خلاصه کتاب به سه زبان انگلیسی، فرانسوی و عربی در فصل پایانی کتاب درج شده است.» 


 
در شرح این عکس اینگونه درج شده که «آیت الله خامنه ای پس از پذیرش قطعنامه میان رزمنده های جبهه جنوب آمده بود که عراق همچون روزهای ابتدایی جنگ که او در جبهه بود حمله کرد.» 
این دایره‌المعارف در واقع تلفیقی از کتاب‌های متنی، تصویری، اطلس گونه و اسنادی درباره تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و چگونگی انجام عملیات‌های مختلف در این زمینه است و از این رو کوشیده است تا نظر مخاطبان گوناگون کتاب‌های حوزه جنگ تحمیلی را جلب کند.

 
با آن‌که روایت‌های گوناگون متنی، تصویری، اطلس گونه و اسنادی درباره تاریخ جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ارایه می‌کند و می‌کوشد نظر مخاطبان گوناگون کتاب‌های این حوزه را جلب کند اما توجه کافی نداشتن به مسایل فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی حین جنگ، مخاطب را چشم انتظار جلد دوم این اثر نگه می‌دارد
.

تصاویر منتشر شده در «دایره‌المعارف مصور تاریخ جنگ ایران و عراق» علاوه بر این‌که صحنه‌های رزم را نمایش داده‌، مخاطب را با تجهیزات نظامی به‌کار رفته در جنگ ایران و عراق، چون لباس‌های رزمندگان، ابزار رسانه‌ای و تبلیغی جنگ هم آشنا می‌کند. 
فصل‌هایی جداگانه جنگ‌افزارهای استفاده‌شده در جنگ، لوازم شخصی رزمندگان، رسانه‌های جنگ و .... نیز به صورت تصویری به مخاطب معرفی شده‌اند.



:: موضوعات مرتبط: امام (ره)ولایت فقیه ولایت وشهداء، ولایت فقیه در کلام شهدا، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در دوشنبه یازدهم شهریور 1392

 

 

سفره رنگین ژنرال ها+تصویر

گروهی از فرماندهان ارشد یگان رزمی تهران و فرمانده شان، بر گرد سفره ای رنگین نشسته اند. کاش یادمان نرود که بر چه رسم و یر چه سیره ای جنگیدیم و برپای ایستادیم.

تصویری که در پیش رو دارید، در به احتمال قریب به یقین، در مقر فرماندهی «سپاه ۱۱ قدر»به ثبت رسیده است. شهید حاج محمدابراهیم همت ، فرمانده ی سپاه ۱۱ قدر و محسن رضایی ، فرمانده ی وقت سپاه نیز در تصویر دیده می شوند. زمان عکس برداری، احتمالا نیمه ی دوم سال ۱۳۶۱ می باشد. فرمانده ی کل سپاه و سردارانش، در گرد سفره ای رنگین نشسته اند که گران قیمت ترین غذای آن، کنسرو ماهی است. کاش یادمان نرود که بر چه رسم و یر چه سیره ای جنگیدیم و برپای ایستادیم.



:: موضوعات مرتبط: سرداران شهيد، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه ششم شهریور 1392

 

 

26 مرداد؛ روز تحقق «و بَشِّرِ الصَّابِرِين»
26 مرداد، يادآور بازگشت غرور آفرين مردان و زنان آزاده‌ای است كه پس از تحمل سال‌ها شكنجه و دوری از عزيزان خويش، به وطن بازگشتند و به انتظار ميليون‌ها ايرانی پايان دادنده و وعده «و بَشِّرِ الصَّابِرِين» خداوند محقق شد.

26 مرداد سال 1369، ميهن اسلامی شاهد حضور آزادگان سرافرازی است كه پس از سال‌ها اسارت در زندان‌ها و اسارتگاه‌های مخوف رژيم بعث عراق، قدم به خاك پاك ميهن اسلامی خود گذاشتند.

آزادگان، با ايمان راسخ خود در برابر همه فشارهای جسمی و روحی دشمنان ايستادند و روابط اجتماعی جامعه كوچك اردوگاهی خود را بر پايه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شكنجه‌های مزدوران بعث هراسی به خود راه ندادند.

آزادگان، صبورتر از سنگ صبور و راضی ترين كسان به قضای الهی بودند زيرا آنها سينه‌هايی فراخ‌تر از اقيانوس داشتند كه از همه جا و همه كس بريده و به خدا پيوسته بودند، آزاده ناميده شدند چون از قيد نفس و نفسيات رهايی يافته بودند.

26 مرداد، يادآور بازگشت غرور آفرين مردان و زنان آزاده‌ای است كه پس از تحمل سال‌ها شكنجه و دوری از عزيزان خويش، به وطن بازگشتند و به انتظار ميليون‌ها ايرانی پايان دادند و در اين روز، شكيبايی مادران، پدران، همسران و فرزندان اين آزاد مردان به بار نشست و سال‌های نگرانی و شوق ديدار به پايان رسيد و و و وعده «و بَشِّرِ الصَّابِرِين» خداوند محقق شد.

نه تنها استقامت آزادگان در اردوگاه‌های دژخيمانه رژيم بعث، بلكه صبر و پايداری خانواده‌های اين عزيزان ستودنی است و عرصه پر بركت دفاع مقدس، صحنه حضور مردان و زنان با ايمانی بود كه با پيروی از تعاليم عاليه اسلام و تحت رهبری حكيمانه حضرت امام خمينی(ره) توانستند حماسه‌ای به يادماندنی و جاودان از خود به يادگار بگذارند.

آنها اگر چه در بازگشت از اسارت، مقتدا و امام خويش را نديدند، اما با نايب بر حق وی ميعادی هميشگی بستند و بر عهد خويش با خون شهيدان پايبند ماندند.

آزادگان دلاور و سرافراز با الهام از مكتب انسان ساز اسلام و سيره ائمه اطهار(ع) و با درس گرفتن از زندگی انقلابی و حماسه ساز حضرت زينب (س) كه اسوه صبر و پايداری بود، توانستند دوران دشوار اسارت را پشت سر نهند و شكوه مقاومت و سرافرازی را بر صحيفه درخشان ايران اسلامی ثبت كنند و بی شك سال‌ها محروميت اين سرو قامتان تاريخ باعث شد كه آنان امروز بيش از هر فرد ديگری در مسير سبز موفقيت گام بردارند و الگو، اسوه و افتخار ميهن خويش باشند.

معصومه عليزاده



:: موضوعات مرتبط: مناسبتها، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در شنبه بیست و ششم مرداد 1392

 

 

شناسایی هفت يادمان دوران هشت سال دفاع مقدس كردستان به‌عنوان يادمان‌های گردشگری جنگ
 معاون گردشگری اداره‌كل ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری استان كردستان با اشاره به شناسايی يادمان‌های گردشگری جنگ گفت: هفت يادمان دوران هشت سال دفاع مقدس این استان به‌عنوان يادمان‌های گردشگری جنگ شناسايی شدند.

آرمان وطن‌دوست، معاون گردشگری اداره‌كل ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری استان كردستان در گفت‌وگو با خبرگزاری بين‌المللی قرآن‌(ايكنا) شعبه كردستان، اظهار كرد: كميته تخصصی راهيان نور استان‌های غرب كشور با حضور دبير ستاد گردشگری جنگ سازمان ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری كشور، فرماندهان نظامی و انتظامی و نمايندگان تام‌الاختيار وزارتخانه‌ها در ستاد گردشگری جنگ در محل اداره‌كل حفظ و نشر آثار و ارزش‌های دفاع مقدس تشكيل شد.

وی با اشاره به اينكه در اين نشست 7 يادمان استان كردستان به‌عنوان يادمان‌های جنگ استان ‌تعيين شد، افزود: اين يادمان‌ها شامل بوالحسن، سيرانبند بانه، دالانی، والفجر 4، درياچه زريوار،‌ دزلی و باشگاه افسران سنندج است که برای آنها وزارتخانه مشخص در‌نظر گرفته شده است.

وطن‌دوست يادآور شد: اداره‌كل ميراث فرهنگی، صنايع دستی و گردشگری استان كردستان نيز متعهد شد نسبت به تهيه نقشه گردشگری برای مهمانان و كاروان‌های راهيان نور و ارائه تخفيف‌های لازم در اماكن اقامتی و پذيرايی اقدامات لازم را انجام دهد.



:: موضوعات مرتبط: راه وهدف شهدا، خاطرات دفاع مقدس، راهیان نور

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در شنبه بیست و ششم مرداد 1392

 

 

مسابقه شعر و خاطره«حماسه سرخ»در خدابنده برگزار می شود

  اهمزمان با دهه کرامت و هفته دفاع مقدس مسابقه شعر و خاطره با عنوان ' حماسه سرخ' به همت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خدابنده برگزار می شود.

رضا خدایی، رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خدابنده با بیان این مطلب به خبرنگار شبستان از زنجان گفت: این مسابقه به مناسبت فرارسیدن دهه کرامت در سطح عموم برگزار می شود.
 

وی با اشاره به اینکه مهلت ارسال آثار فراخوان حماسه سرخ تا (25 شهریور) است، افزود: تاکنون 30 اثر در دو گروه سنی الف تا 16 سال و 16 سال به بالا دریافت شده است.
 

این مقام مسئول بیان کرد: این مسابقه به 2 زبان ترکی و فارسی اجرا خواهد شد که از هر گروه سنی 3 نفر برگزیده می ‌شود.
 

وی با بیان اینکه مضمون شعر باید با موضوع دفاع مقدس، شهدا و ایثاگری باشد، ابراز کرد: به تمامی صاحبان آثار، لوح تقدیر اعطاء خواهد شد و به 3 نفر در هر گروه سنی نیز جوایز نفیسی اهداء می ‌شود.

 

خدایی در ادامه به برگزاری جشنواره طراحی و نقاشی هنرمندان شهرستان خدابنده اشاره کرد و گفت: در دهه کرامت، جشنواره طراحی و نقاشی هنرمندان شهرستان برگزار خواهد شد.
 

وی خاطرنشان کرد: همزمان با ایام ولادت حضرت معصومه(س) و میلاد پرخیر و برکت امام هشتم(ع) و همچنین ولادت حضرت شاه‌ چراغ، جشنواره و نمایشگاه هنرمندان خدابنده‌ای برگزار می‌ شود.
 

رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خدابنده افزود: این نمایشگاه در گالری هنری سالن اشراق اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خدابنده دایر خواهد شد.
 

وی ادامه داد: در این جشنواره که پیش ‌بینی می‌شود حدود 50 نفر از هنرمندان خدابنده‌ای حضور داشته باشند، موضوعاتی با محوریت این دهه ارائه خواهد شد تا همزمان در محل جشنواره آثار تولید شوند.
 

رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی خدابنده در پایان خاطر‌نشان کرد: فراخوان این جشنواره در سطح شهرستان توزیع شده و بلافاصله در طول دهه کرامت برگزار می شود.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس، شعر دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391

 

 

برگزاری جشنواره خاطره‌نويسی دفاع مقدس در اراك

سومين جشنواره خاطره‌نويسی دفاع مقدس با عنوان «يادی از آن روزها» در اراك برگزار می‌شود.

به گزارش  خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)، سومين جشنواره خاطره‌نويسی دفاع مقدس با عنوان «يادی از آن روزها» به همت اداره‌كل بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، صدا و سيما، اداره تبليغات اسلامی، حوزه هنری، شورای شهر، گردشگری و اداره‌كل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان مركزی و فرهنگسرای آئينه در قالب موضوعات شوخ‌طبعی‌ها، اعزام، بمباران، پشتيبانی از نيروها و آزادگان برگزار می‌شود.

عموم افراد توانمند در زمينه خاطره‌نويسی جهت شركت در اين جشنواره تا 30 مهرماه سال جاری، فرصت دارند آثار خود را در يك يا دو صفحه A4 به‌صورت تايپ شده به دبيرخانه دائمی جشنواره (اداره‌كل بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس استان مركزی) به نشانی اراك، خيابان آيت‌الله طالقانی، كوچه مسجد امام حسين(ع) و يا نمابر 08612790042 ارسال كنند.

يادآور می‌شود، اختتاميه جشنواره 25 آبان‌ماه سال جاری، برگزار می‌شود و علاقه‌مندان جهت كسب اطلاعات تكميلی می‌توانند با شماره‌های 2790040 و 2790041 با پيش‌شماره 0861 داخلی 118 تماس بگيرند.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در شنبه هجدهم شهریور 1391

 

 

«دختر شینا»؛ دختری که جنگ بزرگش کرد

در گوشه و کنار ایران عزیز افرادی هستند که بر گردن این کشور حق بزرگی دارند. قدم‌خیر محمدی کنعان یکی از این افراد است. او با انقلاب بزرگ شد و با جنگ بزرگ‌تر. قدم‌خیر محمدی کنعان در 17 اردی‌بهشت سال 1341 در روستای قایش رزن همدان به‌دنیا آمد. در سال 1356 و در 14 سالگی با ستار (صمد) ابراهیمی‌هژیر ازدواج می‌کند و صاحب پنج فرزند قد و نیم‌قد می‌شود. در بیست و چهار سالگی ستار را از دست می‌دهد و بزرگ کردن این بچه‌ها به دوش او گذاشته می‌شود و با گذراندن زندگی سخت و پرالتهاب ـ به خاطر حضور همسرش در جبهه‌های جنگ تحمیلی ـ در تاریخ هفدهم دی‌ماه 1388 بدون این‌که انتشار کتاب خاطراتش را ببیند، به دیدار همسرش در دیار باقی می‌پیوندد.
در دومین پنج‌شنبه خردادماه امسال کتاب «دختر شینا» را به دستم رسید. نثر ساده، گیرا و روان بهناز ضرابی‌زاده باعث شد کتاب را در کمتر از سه ساعت بخوانم. از خانم ضرابی‌زاذه به خاطر تدوین و نگارش این کتاب ممنونم. او در این کتاب زندگی سراسر عشق، شور، گذشت و دوست‌داشتن بین دو زوج را در دل جنگ به‌خوبی به تصویر کشیده است.
 

ششصد و دوازدهمین کتاب دفتر ادبیات و هنر مقاومت، «دختر شینا» نام دارد. این کتاب زندگینامه‌ و خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان، همسر سردار شهید حاج ستار (صمد) ابراهیمی‌هژیر، فرمانده گردان 155 لشکر انصارالحسین(ع)، در 19 فصل تدوین شده است. در این کتاب به خاطر این‌که ستار ابراهیمی‌هِژیر در بین خانواده و دوستان معروف به صمد بوده، او را به این نام می‌شناسیم.
 

فصل اول کتاب به تولد و دوران کودکی قدم‌خیر محمدی کنعان می‌پردازد. وی درباره‌ی چگونگی انتخاب اسمش می‌گوید: «پدرم مریض بود. می‌گفتند به بیماری خیلی سختی مبتلا شده است. من که به دنیا آمدم. حالش خوب خوب شد. همه‌ی فامیل و دوست و آشنا تولد من را باعث سلامتی پدر می‌دانستند. عمویم به وجد آمده بود و می‌گفت: «چه بچه‌ی خوش‌قدمی! اصلاً اسمش را بگذارید. قدم‌خیر.» و در ادامه خاطراتی از دوران کودکی، توجه خانواده به خاطر این‌که آخرین فرزند خانواده هست و به نوعی عزیز‌کرده خانواده می‌شود و همچنین بزرگ‌شدن و رسیدن به سن بلوغ، اولین روزه‌‌اش و گرفتن جایزه از طرف پدرش اشاره می‌کند. در صفحه‌ی 19 می‌خوانیم: «... نه ساله‌شده بودم. مادرم نماز خواندن را یادم داد. ماه رمضان آن سال روزه گرفتم، روزهای اول برایم خیلی سخت بود،‌ اما روزه گرفتن را دوست داشتم. با چه ذوق و شوقی سحرها بیدار می‌شدم، سحری می‌خوردم و روزه می‌گرفتم. بعد از ماه رمضان، پدرم دستم را گرفت و مرا برد به مغازه پسرعمویش که بقالی داشت. بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: آمده‌ام برای دخترم جایزه بخرم. آخر، قدم امسال نه‌‌ساله شده و تمام روزه‌هایش را گرفته.»
 

در فصل دوم، زندگی جدیدی پیش روی او قرار می‌گیرد و با ستار ابراهیمی‌هِِژیر آشنا می‌شود. وی در صفحه‌ی 21 اولین دیدارش با صمد را این‌گونه بیان می‌کند: «... داشتم از پله‌های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌برادرم، خدیجه،‌داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بودم، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!» کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او خیلی راحت و خودمانی بودم. او از همه‌ی زن‌برادرهایم به من نزدیک‌تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر ندیده!». در ادامه به مراسم شب خواستگاری صمد از قدم‌خیر و به مخالفت پدرش ـ به خاطر وابستگی شدید بین پدر و دختر ـ اشاره می‌کند.
 

قدم‌خیر محمدی، در فصل سوم از خواستگاری مجدد صمد (ستار)‌، شرط و شروط پدرش برای صمد و پذیرش و تأکید این شرط‌ها توسط وی، مراسم شیرینی‌خوران و نامزدی سخن می‌گوید. در ادامه از ماجراهای دوران نامزدی، دردسرهای صمد برای آمدن مرخصی سربازی و دیدن وی، نقشه‌های خدیجه ـ زن برادرش ـ برای قدم‌خیر و دعوت کردن صمد به خانه‌اش برای دیدن وی به دور از چشمان برادرها و پدر قدم‌خیر و از بوجود‌ آمدن دلبستگی‌اش به صمد تعریف می‌کند: «... حیاطمان خیلی بزرگ بود. دورتادورش اتاق بود. دوتا در داشت؛ یک درش به کوچه باز می‌شد و آن یکی درش به باغی که ما به آن می‌گفتیم باغچه. باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا. باغچه‌های سرسبز و قشنگ شده بود. درخت‌ها جوانه زده بودند و برگ‌های کوچکشان زیر آفتاب دلچسب بهاری می‌درخشید. بعد از پشت سرگذاشتن زمستانی سرد، حالا دیدن این طبیعت سرسبز و هوای مطبوع و دلنشین، لذت‌بخش بود. یک‌دفعه صدایی شنیدم. انگار کسی از پشت درخت‌ها صدایم می‌کرد. اول ترسیدم و جا خوردم، کمی که گوش تیز کردم، صدا واضح‌تر شد و بعد هم یک نفر از دیوار کوتاهی که پشت درخت‌ها بود پرید توی باغچه. تا خواستم حرکتی بکنم،‌ سایه‌ای از روی دیوار دوید و آمد روبه‌رویم ایستاد باورم نمی‌شد. صمد بود. با شادی سلام داد. دستپاچه شدم. چادرم را روی سرم جابه‌جا کردم. سرم را پایین انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی جواب سلامش را بدهم، دوپا داشتم، دو تاهم قرض کردم و دویدم توی حیاط و پله‌ها را دو تا یکی کردم و رفتم توی اتاق و در را از تو قفل کردم. ...» (صفحه‌ی 28).
 

قدم‌خیر محمدی در فصل‌های چهارم و پنجم خاطرات خود را از مراسم‌های ویژه قبل از عروسی، مثل رخت‌بران، اصلاح عروس، جهازبران و خاطره روز عقدش در همدان که مصادف با روزهای پرشور انقلاب اسلامی بود، بیان می‌کند. در فصل ششم به مراسم عروسی قدم‌خیر و صمد اختصاص پیدا کرده است. در صفحه‌ی 50 مراسم عروسی‌اش را این‌گونه تعریف می‌کند: «... صمد رفته بود روی پشت‌بام و به همراه ساقدو‌ش‌هایش انار و قند و نبات توی کوچه پرت می‌کرد. هر لحظه منتظر بودم نبات یا اناری روی سرم بیفتد، اما صمد دلش نیامده بود به طرفم چیزی پرتاب کند. مراسم عروسی با ناهار دادن به مهمان‌ها ادامه پیدا کرد. عصر مهمان‌ها به خانه‌هایشان برگشتند. نزدیکان ماندند و مشغول تهیه شام شدند. دو روز اول، من و صمد از خجالت از اتاق بیرون نیامدیم. مادر صمد صبحانه و ناهار و شام را توی سینی می‌گذاشت. صمد را صدا می‌زد و می‌گفت: «غذا پشت در است.» ما کشیک می‌دادیم، وقتی مطمئن می‌شدیم. کسی آن‌طرف‌ها نیست، سینی را برمی‌داشتیم و غذا را می‌خوردیم ...» و در ادامه خاطره‌ی اولین آشپزی‌اش در خانه خانواده‌ی صمد و تعریف و تمجید مادر صمد از دست‌پختش بین همسایه‌ها و زنان روستا تعریف می‌کند.
 

از فصل هفتم به بعد، روزهای خوب زندگی قدم‌خیر تمام و روزهای سختش شروع می‌شود. او که در خانه‌ی پدری‌اش دست به سیاه و سفید نمی‌زد ولی در خانه‌ی صمد باید کارهای رُفت و روب کردن خانه، ظرف شستن،‌ حیاط جارو کردن و قبل از همه بیدار شدن و آماده کردن تنور برای پختن نان و یا کمک به مادر صمد در بچه‌داری بعد از به‌دنیا آمدن دوقلوهایش را انجام می‌داد.
 

در فصل هشتم، قدم‌خیر از اتمام سربازی صمد و رفتنش به تهران برای پیدا کردن کار، گذراندن اولین عید بعد از عروسی‌شان بدون صمد و دلتنگی‌هایش، اولین بارداری‌اش در ماه رمضان و شکستن روزه‌اش به خاطر ضعف جسمانی‌اش، ساختن خانه‌ی جدیدشان به همراه صمد، سخن می‌گوید.
 

در فصل‌های نهم و دهم خاطراتی از رفتن صمد به تهران به بهانه‌ی یافتن کار و حضورش در تظاهرات، ورود حضرت امام(ره) به تهران و حضور وی در سخنرانی تاریخی ایشان در بهشت زهرا(س)،‌ به دنیا آوردن اولین بچه‌اش در غیاب صمد، پاسدارشدن و شروع به کارکردن در دادگاه انقلاب همدان، برای دومین بار باردارشدنش و باز هم نبود صمد در کنارش و ... ذکر می‌کند.
 

قدم‌خیر حالا دو تا دختر دارد و همسرش نیز به خاطر شغلش فقط پنج‌شنبه‌ها می‌تواند به آن‌ها سربزند؛ در صفحه‌ی 99 می‌خوانیم: «... پنج‌شنبه‌ها حسابش با بقیه روزها فرق می‌کرد. صبح زود که از خواب بیدار می‌شدم، روی پایم بند نبود. اصلاً چهارشنبه‌ شب‌ها زود می‌خوابیدم تا زودتر پنج‌شنبه شود. از صبح زود می‌رفتم و می‌شستم و همه جا را برق می‌انداختم. بچه‌ها را تر و تمیز می‌کردم. همه چیز را دستمال می‌کشیدم هر کس می‌دید، فکر می‌کرد مهمان عزیزی دارم. صمد مهمان عزیزم بود. غذای مورد علاقه‌اش را بار می‌گذاشتم. آن‌قدر به غذا می‌رسیدم که خودم حوصله‌ام سرمی‌رفت ...». در ادامه به اسباب‌کشی کردن به شهر همدان، زخمی‌شدن صمد توسط منافقین و بستری‌شدن در بیمارستان، اشاره می‌کند: «... دیروز صمد و یکی از همکارانش چند تا منافق را دستگیر می‌کنند. یکی از منافق‌ها زن بوده، صمد و دوستش به خاطر حفظ شئونات اسلامی، زن را بازرسی بدنی نمی‌کنند و می‌گویند: «راستش را بگو اسلحه داری؟» زن قسم می‌خورد اسلحه همراهم نیست. صمد و همکارش هم آن‌ها را سوار ماشین می‌کنند تا به دادگاه ببرند. بین راه، زن یک‌دفعه ضامن نارنجک را می‌کشد و می‌اندازد وسط ماشین ...»، این خاطرات را فصل‌های یازده و دوازده می‌خوانیم.
 

خاطرات مربوط به دوران جنگ در فصل سیزدهم اختصاص پیدا کرده است، او در این فصل از جدایی دوباره‌اش با صمد به خاطر شرکت در جنگ، ترس از بمباران شهرها توسط نیروهای عراقی و ... سخن می‌گوید. در صفحه‌ی 123 می‌خوانیم: «... شهر حال و هوای دیگری گرفته بود. شب‌ها خاموشی بود. از رادیو آژیر وضعیت زرد، قرمز و سفید پخش می‌شد و به مردم آموزش می‌دادند هر کدام از آژیرها به چه معنی و مفهومی دارد و موقع پخش آن‌ها باید چه کار کرد. چند بار هم راستی‌راستی وضعیت قرمز شد. برق‌ها قطع شد. اما بدون این‌که اتفاقی بیفتد. وضعیت سفید شد و برق‌ها آمد.».
 

در فصل‌های چهاردهم تا شانزدهم، قدم‌خیر خاطراتش را از حضور دوباره صمد در مناطق جنگی و تنها گذاشتن وی در سومین بارداریش در سال 61، تهیه مایحتاج زندگی در زمستان سرد همدان، حضور در مراسم تشییع پیکر شهدا، بمباران مناطق مسکونی توسط عراق، به دنیاآمدن مهدی ـ بچه‌ی سومش ـ و باز هم نبود صمد در کنارش، مجروحیت صمد و حضور مجددش در منطقه، به‌دنیا آمدن سومین دخترش، سمیه، اسباب‌کشی کردن به سرپل ذهاب و سکونت در پادگان ابوذر و بمباران پادگان، حضور در منطقه‌ی جنگی، بارداری برای پنجمین بار و به دنیا آمدن زهرا، مسافرت به مشهد، رفتن صمد برای زیارت خانه خدا و ... بیان می‌کند.
 

فصل‌های هفدم و هجدم کتاب، شامل خاطرات قدم‌خیر محمدی کنعان از سال 1365 و عملیات کربلای 4 است. در این عملیات برادر صمد ـ ستار ـ شهید می‌شود و به دلیل این‌که صمد در این عملیات فرمانده گردان بوده و جنازه ستار را عقب نمی‌آورد کمی مورد شماتت پدرش قرار می‌گیرد؛ ولی صمد ماجرای آن شب را به پدرش می‌گوید و او قبول نمی‌کند و برای پیدا کردن جنازه ستاره عازم منطقه می‌شود. صمد لحظه‌ی شهادت ستار را برای قدم‌خیر این‌گونه بیان می‌کند: «... نیروهایم یکی یکی یا شهید می‌شدند، یا به اسارت درمی‌آمدند و یا مجروح می‌شدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخ سوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم: «طاقت بیاور، با خودم برمی‌گردانمت.» یکی از بچه‌ها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقی‌ها. موقعی که می‌خواستم ستار را کول کنم و برگردانم. درویشی گفت حاجی! مرا تنها می‌گذاری؟! تورا به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟! ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیرالله درویشی. او را داشتم کول می‌کردم که ستار گفت بی‌معرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظه سختی بود. خیلی سخت. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم ... آخرش تصمیمم را گرفتم و گفتم من فقط یک نفرتان را می‌توانم ببرم. خودتان بگویید کدامتان را ببرم. این بار دوباره هر دو اصرار کردند. رفتم صورت ستار را بوسیدم. گفتم خداحافظ برادر، مرا ببخش گفته بودم نیا ... داشتم با او خداحافظی می‌کردم، صورتش را بوسیدم که عراقی‌ها جلوی سنگر رسیدند و ما را به رگبار بستند. همان وقت بود که تیر خوردم و کفتم مجروح شد. توی سنگر، سوراخی بود. خودم را از آنجا بیرون انداختم و زدم به آب. بچه‌ها می‌گویند خیرالله درویشی همان وقت اسیر شده و عراقی‌ها ستار را به رگبار بستند ...» (صفحه‌ی 233 ـ 234).
 

موضوع فصل نوزدهم، خبر شهادت و تشییع پیکر صمد است. در صفحه‌ی 248 لحظه‌ی جدایی‌اش با صمد را این‌گونه تعریف می‌کند: «... کمی بعد با پنج بچه قد و نیم‌قد نشسته بودم سرخاکش باورم نمی‌شد صمد آن زیر باشد؛ زیر یک خروار خاک. هر کاری کردم بگذارند کمی کنارش بنشینم. نگذاشتند. دستم را گرفتند و سوار ماشین کردند. وقتی برگشتیم، خانه پر از مهمان بود. دوستانش می‌آمدند. از خاطراتشان با صمد می‌گفتند. هیچ کس را نمی‌دیدم هیچ صدایی نمی‌شنیدم. باورم نمی‌شد صمد من آن کسی باشد که آن‌ها می‌گفتند. دلم می‌خواست زودتر همه بروند. خانه خالی بشود. من بمانم و بچه‌ها. مهدی را بغل کنم. زهرا را ببوسم. موهای خدیجه را ببافم. معصومه را روی پاهایم بنشانم. در گوش سمیه لالایی بخوانم. بچه هایم را بو کنم. آن‌ها بوی صمد را می‌دادند. هر کدامشان نشانی از صمد توی صورتشان داشتند. همه رفتند تنها شدم. تنها ماندم. تنها ماندیم. مهدی سه ساله مرد خانه ما شد ...».
 

کتاب «دختر شینا»، خاطرات قدم‌خیر محمد کنعان است. او با انقلاب بزرگ و با جنگ بزرگ‌تر می‌شود. در 24 سالگی همسر خود را از دست می‌دهد. و با پنج بچه قد و نیم‌قد زندگی سختی را می‌گذراند. او در این کتاب معنی زندگی، عشق و دوست‌داشتن را به وضوح به تصویر می‌کشد. قدم‌خیر دختر شینا و دختر همدان نبود و نیست او دختر ایران است. زنی که همه‌ی جوانی و زندگی‌اش را فدای انقلاب و ایران می‌کند. حالا دیگر بچه‌های قد و نیم‌قد او بزرگ شده‌اند اما خودش دیگر نیست. یک بیماری سخت او را از فرزندانش جدا می‌کند. فرزندانی که در دوران جنگ و دست تنها آن‌ها را بزرگ کرده بود.
 

کتاب «دختر شینا» از معدود کتاب‌های خاطرات است که زندگی پرفراز و نشیب یک دختر جوان روستایی را در برابر چشمان ما به نمایش می‌گذارد. دختری که دوران جنگ تاوان سنگینی می‌دهد. آن‌قدر می‌ایستد و می‌افتد تا جنگ را که ضدزندگی است تحقیرکند و دامن زندگی‌اش را از زیر پای غول‌آسای جنگ بیرون بکشد. کتاب «دختر شینا» نشان‌ می‌دهد که در دل جنگ هم می‌توان عاشق شد و زندگی کرد و به دنیای قدرتمند که آتش این جنگ را با دست صدام روشن کرد پیام داد که شعله‌های عشق و زندگی به شعله‌های جنگ آن‌ها غلبه می‌کند.
 

بهناز ضرابی‌زاده که با تلاش او کتاب «دختر شینا» سامان یافته است. کتاب دیگری از خاطرات زنان این مرز و بوم را به قفسه‌های کتاب‌های جنگ اضافه می‌کند؛ که خواندن آن تا سال‌های دور تصویر قدم‌خیر و زنانی که در دوران جنگ ایستادگی کردند در حافظه جامعه‌مان به روشنی بماند.

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی تاریخ شفاهی

 



:: موضوعات مرتبط: کتب ومجلات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در دوشنبه سیزدهم شهریور 1391

 

 

اعلام فراخوان مسابقه استانی خاطره نویسی انقلاب و دفاع مقدس در هرمزگان
سرپرست حوزه هنری هرمزگان از اعلام فراخوان نخستین مسابقه استانی خاطره نویسی انقلاب و دفاع مقدس در این استان خبر داد.

علی رضایی، سرپرست حوزه هنری هرمزگان به خبرنگار شبستان گفت: واحد ادبیات پایداری این حوزه، اقدام به انتشار فراخوان نخستین مسابقه استانی خاطره نویسی و دفاع مقدس کرده است.
 

وی با اشاره به موضوعات فراخوان این مسابقه، اظهار داشت: خاطرات مبارزان انقلاب، رزمندگان، شهدا و خانواده های آنان، راهپیمایی و تظاهرات، خاطرات زندان، اعتصاب ها، خاطرات مناطق جنگی و اعزام به جبهه از جمله این موضوعات است.
 

رضایی، خط مقدم، لحظه شهادت، ارسال کمک های مردمی، بیمارستان ها و جانبازان، بمباران شهرها و ... را از دیگر موضوعات نخستین مسابقه استانی خاطره نویسی انقلاب و دفاع مقدس برشمرد.
 

وی آخرین مهلت ارسال آثار را 30 شهریورماه سال جاری اعلام کرد و بیان داشت: در خاطرات ارسالی، ذکر اسامی افراد، زمان و مکان رویداد الزامی است.
 

سرپرست حوزه هنری استان هرمزگان افزود: خاطرات ارسالی در بخش انقلاب و دفاع مقدس باید مربوط به اتفاقات و رویدادهای این 2 حوزه در استان باشد.
 

وی گفت: خاطرات در 2 بخش انقلاب و دفاع مقدس به طور جداگانه بررسی و مورد داوری قرار خواهند گرفت.
 

رضایی در پایان اذعان کرد: علاقه مندان جهت شرکت در این مسابقه می توانند آثار خود را تا پایان مهلت مقرر به نشانی بندرعباس، خیابان آیت الله غفاری، کوچه مدرس 2، روبروی اداره آگاهی، حوزه هنری هرمزگان ارسال کنند.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391

 

 

ناگفته هاى فتح خرمشهر در گفتگو با سرلشگرپاسدارغلامعلى رشيد
 
ناگفته هاى فتح خرمشهر


ناگفته هاى فتح خرمشهر در گفتگو با سرلشگرپاسدارغلامعلى رشيد 

پيش از انقلاب در صف مبارزان مسلح گلوله و باروت را تجربه كرد، پس بى جهت نبود كه در سال ۱۳۵۹ و در آيينه ۲۵سالگى جانشين فرماندهى و چندى بعد فرمانده عمليات جنوب شد. بى سيم چى ها و گردونه بى سيم ها، عمليات طريق القدس را با صداى او به خاطر مى آورند، آنگاه كه حنجره اش از رمز «يا حسين(ع)» پر و خالى مى شد. عمليات بيت المقدس و فتح خرمشهر ، ثمره انديشه سه آهنين مرد بود.ناگفته هاى فتح خرمشهر شهيد حسن باقرى فرمانده قرارگاه نصر، رحيم صفوى فرمانده قرارگاه فجر و غلامعلى رشيد فرمانده قرارگاه فتح.طراحى مؤثر عملياتهاى والفجر،۸ كربلاى،۵ والفجر۱۰ و… نشان هاى جاويدى است بردوش اين سردار بى نشان و امروز و در آستانه سالگشت فتح خرمشهر، سرلشگر غلامعلى رشيدجانشين ستاد كل نيروهاى مسلح رو در روى شماست.
قبل از آن كه بخواهيم درباره چگونگى عمليات فتح خرمشهر صحبت كنيم، بعضى اوقات ابهاماتى مطرح مى شود و به توانمندى و حضور نيروهاى جوان در عرصه فرماندهى دفاع مقدس به ديده ترديد نگاه مى شود. از آنجايى كه جنابعالى يكى از همين ژنرالهاى جوان محسوب مى شويد، در اين باره توضيح دهيد؟
يكى از ويژگى هاى عصر انقلاب اسلامى و رهبرى امام خمينى(ره) وجود چهره هاى جوان خصوصاً در عرصه هاى دفاعى ـ امنيتى است كه قهرمانان ملى شمرده مى شوند. خداوند بزرگ به ايران اسلامى همواره اين لطف خفيه را داشته است كه به اين كشور، چهره هاى درخشانى بخشيده است كه غالباً در جوانى منشأ تحول بوده اند؛ افرادى همچون سهروردى فيلسوف بزرگ شرق و عالم اسلام و صاحب حكمت اشراق، ابن سينا كه غالب آثار او در جوانى تصنيف شده است، ملاصدرا، شهيد مطهرى، دكتر شريعتى و از همه مهمتر حضرت امام (ره) كه اعجوبه قرن بود و در جوانى آثار اعجاب انگيزى نگاشته است.
در دوران پيروزى انقلاب اسلامى كه امام(ره) در آستانه هشتاد سالگى بودند، اعتماد بى نظيرى به جوانان داشتند و جوانى ۲۷ساله به نام محسن رضايى را به فرماندهى سپاه يكصد هزار نفرى منصوب كردند. اين فرمانده جوان، با ده سال تجربه قبل و بعد از انقلاب، سپاه را در اندك زمانى با درايت و شجاعت چنان فرماندهى كرد كه ارتش دشمن را با وجود ژنرالهاى مسن بارها شكست داد. چرا برخى از دوستان از اين كه اين نيروهاى جوان، ژنرالها يا سرداران و اميران جوان ناميده مى شوند، اظهار تعجب مى كنند و آشفته مى شوند؟ حقيقت اين است كه همين فرماندهان جوان (خواه سپاهى و خواه ارتشى)بودند كه جرأت سنت شكنى و ابتكار و خلاقيت و طرد تفكرات وارداتى آمريكايى را داشتند.شهيد صياد نيز يك افسر جوان بود و در ۳۶سالگى فرمانده نيروى زمينى بود و اميرحسنى سعدى نيز در زمان جنگ و در سمت فرماندهى لشگر يك افسر جوان بود. چرا مى خواهيم اين حقيقت را انكار كنيم؟ برادران ارتشى هم همين اعتقاد را دارند كه اوج پيروزى رزمندگان اسلام با روى كار آمدن فرماندهان جوان و انقلابى از سال دوم جنگ در رأس سپاه و يگانهاى ارتش تحقق يافت.
در آستانه سوم خرداد و سالروز عمليات بيت المقدس قرارداريم، تحليل شما از اين عمليات چيست و آيا شيوه مديريت فتح خرمشهر مى تواند مشكل گشاى معضلات كشور باشد؟
فتح خرمشهر در روند تحولات جنگ تحميلى، نمادو مظهر مقاومت سرسختانه ملت ايران و پيروزى بردشمن متجاوز عراقى است. خرمشهر با مقاومت به آزادى رسيد و به يك حماسه فرازمانى و فرامكانى بدل شد. ما براساس الگوى مقاومت در خرمشهر ، جنگ جديدى را با دشمن پى ريزى كرديم و با اعتماد به نقش حاصل از آن در عرصه هاى سياسى ـ اجتماعى و امنيتى وارد عمل شديم. رزمندگان شجاع ما با مقاومت درخرمشهر، جنگ تحميلى را به شكست تحميلى براى دشمن تبديل كردند. فتح خرمشهر بيانگر يك دكترين و استراتژى نظامى جديد و آغاز گر روش جديد در مديريت كشور در عرصه دفاعى ـ امنيتى بود كه بايد آن را شناخت و به عنوان يك الگوى موفق، در حل معضلات اساسى كشور مخصوصاً در بحرانها از آن استفاده كرد. به عنوان مثال شهيد حسن باقرى كه جوانى ۲۵ساله بود و فرماندهى عمليات جنوب را برعهده داشت.
از نقش شهيد باقرى در طرح ريزى عمليات فتح خرمشهر بگوييد؟
شهيد حسن باقرى يكى از فرماندهان جوان پرورش يافته در مكتب امام خمينى(ره) بود و شايستگى هاى اخلاقى بى نظير و انديشه دفاعى والايى داشت كه در حيات كوتاه اما پربركتش در دفاع مقدس منشأ تحولات بزرگى در سازمان رزم سپاه و ايجاد و توسعه اطلاعات و عمليات رزمى سپاه بود.
شهيد باقرى يك سال تمام روى زمين و دشمن كار مستمر كرده بود و اساساً بنيانگذار اطلاعات رزمى سپاه بود و زمين و دشمن را به خوبى مى شناخت از اين رو، يكى از بهترين نظريه پردازان و طراحان عملياتها بود. شهيد باقرى از سال دوم جنگ نيز در هريك از سه عمليات قبلى ثامن الائمه، طريق القدس و فتح المبين، شخصاً مسؤوليت فرماندهى در قرارگاههاى مشترك را برعهده داشت. وى در عمليات فتح المبين به عنوان فرمانده قرارگاه نصرازسوى سپاه، بيشترين سهم را در دستيابى به اهداف مهم و استراتژيك در كل منطقه غرب كرخه داشت.
برادر محسن رضايى ـ فرمانده سابق كل سپاه ـ بارها در خاطرات و كلاسهاى درس تجزيه و تحليل جنگ گفته است: «شهيد حسن باقرى را كه يكى از سه نفر عضو اصلى گروه طرح ريزى سپاه بود، به دليل شناخت زمين و دشمن، قبل از عمليات فتح المبين به سراغ منطقه عملياتى بيت المقدس در حاشيه شرق كارون فرستادم و با توجه به مباحث قبلى، به هنگام مقدمات طرح ريزى، به او دستور دادم مسأله عبور از رودخانه كارون را با هدف رسيدن و تصرف جاده اهواز ـ خرمشهر عميقاً بررسى كند و متكى بر اطلاعات شهيد باقرى از زمين و نحوه استقرار دشمن بين رودخانه، اين راهكار را تنظيم كند.» به هر حال شهيد حسن باقرى اقدام به اين كار مى كند و با توجه به اين كه قبلاً در اين زمينه بحثى صورت گرفته بود و شهيد باقرى به همراه اينجانب بررسى هايى انجام داده بود، كاملاً آمادگى تعقيب امر در ابعادوسيع وجود داشت. مسأله قبلى اين بود كه عده اى از فرماندهان سپاه، پيش از عمليات فتح المبين اعتقاد داشتند به منظور اغفال دشمن و انجام يك عمليات فريب در جنوب دارخوين، بايد نيرويى از رودخانه كارون عبور كند و سرپل كوچكى در اين قسمت تصرف شود تا دشمن نگران و سردرگم گردد و عمليات فتح المبين با موفقيت به انجام برسد. بنابراين شهيد باقرى كه بارها به همراه اينجانب و يا برادر رحيم صفوى به منطقه دارخوين و آبادان و نزد فرماندهان آن مناطق رفته بود و دشمن و مناطق شرق و غرب كارون را دقيقاً مى شناخت، مطابق دستور سردار رضايى اقدام به اين كار كرد و بررسى هاى انجام شده توسط شهيد حسن باقرى به منظور عبور از كارون و طرح آن در گروه طرح ريزى سپاه، به ويژه پس از اتمام عمليات فتح المبين، اعتقاد و اعتماد بقيه فرماندهان سپاه را مبنى بر استفاده از اين راهكار، محكم تر كرد.
نظر فرمانده وقت سپاه در تعيين محور عملياتى چه بود؟
سردار رضايى اعتقاد داشت كه زمين جنوب غرب اهواز و غرب كارون كه در اشغال دشمن است، قلبى دارد كه آن قلب منطقه حياتى دشمن است و چنانچه ما به آن قاطعانه دست پيدا كنيم، ابتكار عمل در اختيار ما قرار مى گيرد و دشمن به انفعال و ترديد جدى مى افتد و به ناچار شكست را مى پذيرد.
منطقه اى كه مورد نظر آقا محسن بود، زمينى بود كه جاده اهواز ـ خرمشهر، حد شرقى آن و مرز، حد غربى آن و بين كوشك وايستگاه حسينيه، حد شمالى و جنوبى آن بود. ايشان اصرار داشت اين زمين با تصرف سرپل وسيع و بزرگ قابل دستيابى است و تأكيد مى كرد بلافاصله پس از رسيدن به جاده اهواز ـ خرمشهر بايد خيز دوم ما به سوى مرز باشد.
نظر سپاه درباره ساير راهكارهاى عملياتى چه بود؟
سپاه هيچ وقت نسبت به راهكار ديگرى كه از سوى برخى فرماندهان نظامى پيشنهاد مى شد موافق نبود (راهكار تك از شمال به جنوب از جبهه رودخانه كرخه كور به سمت جفير و ادامه تك به سوى خرمشهر) زيرا آن را يك راهكار شناخته شده كلاسيك مى دانست كه دشمن انتظار آن را داشت و درواقع يك بار نيز در دوران فرماندهى بنى صدر در ۱۵ دى ماه ۱۳۵۹ اين كار عملى شده بود و با عدم موفقيت روبرو شد و لشكر زرهى عمل كننده متحمل تلفات و خسارات سنگين شد.
اولين جرقه عمليات از چه زمانى زده شد؟
تا آنجايى كه اينجانب به خاطر دارم بلافاصله پس از اتمام عمليات فتح المبين در ۶۱‎/۱‎/۱۰ اولين جلسه بررسى راهكارها در قرارگاه مشترك عملياتى سپاه و ارتش تشكيل شد كه سپاه راهكار عبور از رودخانه را پيشنهاد داد و از آن دفاع كرد. به هرحال پس از شناسايى ساير فرماندهان در نشست هاى بعدى اين راهكار به عنوان تلاش اصلى مورد تصويب فرماندهى مشترك قرارگاه كربلا (شهيد صياد و سردار رضايى) قرار گرفت و راهكار حمله از جبهه كرخه كور به عنوان تلاش پشتيبانى يا فرعى به تصويب رسيد و نيروها و لشكرها براى اجراى هر كدام از دو تلاش اصلى وفرعى انتخاب شدند.
فرماندهى رده هاى عمل كننده به چه كسانى سپرده شد؟
شهيد حسن باقرى به عنوان فرمانده نصر و اينجانب به عنوان فرمانده قرارگاه فتح از سوى سپاه انتخاب شديم. همتاى نظامى من، شهيد امير منفرد نياكى بود. به اعتقاد اينجانب عليرغم اين كه قرارگاه فتح در مركز سرپل به سوى جاده و مرز بايستى تك مى كرد اما قرارگاه نصر بعد از رسيدن به جاده در معرض خطر بيشترى قرار مى گرفت.
چون قرار بود قرارگاه نصر در پهلوى چپ سرپل، به سوى خرمشهر و شلمچه تك را ادامه دهد و ورود نيروهاى خودى به خرمشهر و شلمچه در حقيقت پاگذاشتن به منطقه بحرانى بود و دشمن شكست نيروهاى خود را در اين دو منطقه نمى توانست تحمل كند لذا پيش بينى مى شد دشمن با هر آنچه كه در توان دارد به قرارگاه نصر فشار بياورد.
شهيد حسن باقرى با همتاى نظامى خود اميرحسنى سعدى كه در عمليات فتح المبين نيزبا همديگر بر يگان هاى متعددى فرماندهى كرده بودند، مسؤوليت بخشى از تأمين سرپل را (پهلوى چپ) عهده دار شدند. اينجانب شخصاً نسبت به توانايى اين دو برادر در انجام اين مأموريت اطمينان داشتم. البته شناخت من نسبت به شهيد باقرى بيشتر بود و قدرت فرماندهى و هدايت او را در عمليات هاى گذشته ديده بودم.
چه يگان هايى تحت امر قرارگاه نصر در عمليات حضور داشتند؟
يگان هاى سپاهى به فرماندهى شهيد حسن باقرى عبارت بودند از تيپ ۷ وليعصر (عج)، تيپ ۲۷ حضرت رسول (ص)، تيپ ۴۶ فجر و تيپ ۲۲ بدر خرمشهر و يگان هاى ارتش به فرماندهى امير حسنى سعدى عبارت بودند از: لشكر ۲۱ حمزه و تيپ ۲۳ نوهه. در مجموع نيروى زمينى ارتش و سپاه با نيرويى به استعداد ۱۹۵ گردان وارد عمل شدند كه ۶۰ گردان مربوط به نيروى زمينى و ۱۳۵ گردان مربوط به نيروهاى سپاه بود. گردان هاى پياده سپاه استعدادى بين ۳۰۰ تا ۴۰۰ نفر داشتند و گردان هاى ارتش نيز در لحظه ادغام همين تعداد نيروى تكاور براى ادغام با نفرات سپاه داشتند و نيرويى كه از اين گردان ها تفنگ به دست مى گرفت و به طرف دشمن حركت مى كرد، همين تعداد بود و بقيه نفرات پشتيبان بودند.
چه تفاوتى بين يگان رزم سپاه و ارتش وجود داشت؟
بارها از سوى فرماندهان سپاه توضيح داده شده است كه سپاه به اصل تحرك و سرعت عمل بهاى زيادى مى داد. به همين دليل گردان هاى سپاه برخلاف گردان هاى ارتش، سبك و تاكتيكى و قادر به بيشترين تحرك بود و سپاه بخش ادارى را از سازمان گردان حذف كرده بود و تيپ و لشكر به صورت تمركزى از گردان ها پشتيبانى مى كردند. ارتش نيز به دليل ساختار قبل از انقلاب، گردان هايش ادارى ـ تاكتيكى بودند و به دليل وجود بخش ادارى در گردان (اركان يك، دو، سه و مخصوصاً چهار) بايستى كليه پشتيبانى هاى لازم را در سازمان گردان در خود داشته باشد و به همين دليل از نظر فرماندهان سپاه، گردان هاى ارتشى سنگين بودند و تحرك لازم را نداشتند.
در مجموع تعداد نيروهاى عمل كننده سپاه در عمليات چند نفر بود؟
استعداد هر لشكر سپاه بين ۱۲ تا ۱۶ هزار نيرو بود و استعداد تيپ هاى سپاه حداقل ۷ گردان بود و برخى تا ۱۲ گردان نيرو داشتند. سپاه در عمليات بيت المقدس حداقل ۷۰ هزار نفر بسيجى را سازماندهى كرده بود و اين غير از كادر سپاهى بود كه در يگان ها و واحدهاى پشتيبانى و پشتيبانى خدمات رزم سازماندهى شده بودند. غير از نيروهاى مانورى فوق، سپاه در زمينه توپخانه، مهندسى رزمى، پشتيبانى هاى خدمات رزمى، مخصوصاً بهدارى و مخابرات، توان زيادى داشت كه اين مرهون تلاش شهيد حسن باقرى در سازماندهى سازمان رزم سپاه بود.
برآورد شما از استعداد عملياتى و پشتيبانى دشمن چقدر بود؟
دشمن در اين عمليات ۱۰ تيپ زرهى و ۶ تيپ مكانيزه و ۲۰ تيپ پياده و حداقل ۲۵ گردان توپخانه داشت. البته دشمن به لحاظ عددى برحسب گردان، استعداد كمترى نسبت به نيروهاى خودى داشت ولى از سوى ديگر، استعداد زرهى گردان هاى دشمن كامل بود و ما از ۵۰% كمتر برخوردار بوديم و با سهميه گلوله اى كه در اختيار قبضه هاى دشمن قرار مى گرفت فوق العاده بود. مثلاً دشمن براى قبضه توپ ۱۳۰ م.م روزانه تا ۱۲۰ گلوله درنظر گرفته بود، اما توپخانه ما براى هر قبضه حداكثر ۱۰ گلوله در اختيار داشت. بنابراين چنانچه قدرت آتش و تعداد تانك و نفربر و ساير امكانات دشمن درنظر گرفته شود، توان رزمى نسبى ما به دشمن هرگز به لحاظ فيزيكى برترى نداشت، بلكه برترى هاى عمده نيروهاى ما عواملى همچون روحيه، انگيزه، شجاعت، اطلاعات دقيق و استفاده صحيح از اصل غافلگيرى و تاكتيك و قدرت فرماندهى بود.
مرحله اول عمليات كى و چگونه بود؟
عمليات روز ۶۱‎/۲‎/۱۰ ساعت ۳۰ دقيقه بامدادبا رمز «بسم الله الرحمن الرحيم بسم الله القاصم الجبارين ـ يا على بن ابيطالب (ع)» شروع شد و قرارگاه هاى قدس، فتح و نصر عمليات را با غافلگيرى در سكوت و تاريكى شب آغاز كردند. اين تاكتيكى بود كه از آغاز سال دوم بكار گرفته مى شد و برخلاف تاكتيك عمليات هاى بزرگ سال اول كه عمليات در روشنايى صبح و با اجراى آتش تهيه شروع مى شد، موجب شد تا دشمن قادر به مقابله نباشد و تا پايان جنگ نيز هرگز قادر نبود با تاكتيك رزمندگان در شب مقابله كند.
قرارگاه فتح و نصر با عبور از رودخانه كارون پيشروى خود را به طرف جاده اهواز ـ خرمشهر شروع كردند، سرپلى كه بايد تصرف مى شد حدود ۴۰ كيلومتر عرض و ۲۰ الى ۲۵ كيلومتر عمق داشت. سرعت عمل رزمندگان ما در پيشروى و غافلگيرى دشمن و وجود خاكريز بلندى كه عراقى ها در حاشيه شرقى جاده اهواز ـ خرمشهر درست كرده بودند بهترين موضع دفاعى ما در برابر دشمن گرديد. قرارگاه نصر به فرماندهى مشترك شهيد حسن باقرى و امير حسنى سعدى با مشكلات متعددى روبرو شدندولى با سرسختى تمام و با تدبير، عمليات را پيش بردند.
دليل بروز اين مشكلات چه بود؟
به اعتقاد بنده به قرارگاه نصر بيش از اندازه مأموريت واگذار شده بود، زيرا بايستى علاوه بر تأمين سرپل، همزمان تك را در همان مرحله اول عمليات و در همان شب به غرب جاده و به سوى نهر عرايض و شلمچه ادامه مى داد و تيپ ۲۲ خرمشهر از سپاه اقدام به اين كار كرد و از خاكريز سيل بند منطقه خرمشهر در شمال سليمانيه عبور كرد و به طرف نهر عرايض رفت.
حتى تيپ ۲۷ حضرت محمد رسول الله (ص) نيز از خط سرپل فراتر رفت و حدود ساعت ۳‎/۵ الى ۴ صبح به واحدهاى توپخانه دشمن در غرب جاده حمله ور شد و يگان ۷ وليعصر (عج) نيز به همين ترتيب با يك نيروى زرهى در غرب سرپل درگير شد. به هرحال اين پيشروى هاى مافوق سرپل باعث شد كه قرارگاه نصر با پاتك يگان هاى زرهى دشمن روبرو و درگير شود و متحمل تلفات بشود، ولى عليرغم اينكه قرارگاه نصر در پايان روز اول نتوانسته بود سرپل را به طور كامل تصرف كند ولى با فداكارى پاتك هاى دشمن را دفع كرد و حدود ۱۰۰۰ نفر نيز اسير گرفت.
وضعيت ساير قرارگاه ها در روز اول عمليات چطور بود؟
قرارگاه فتح به خوبى خط سرپل را تصرف كرد و در تأمين و تحكيم سرپل كاملاً موفق عمل كرد و ضمن دفع پاتك دشمن ۹۰۰ نفر را به اسارت گرفت. قرارگاه قدس نيز با دشمن درگير بود و قرارگاه نصر در روزهاى بعد به كمك قرارگاه فتح به ترميم شكاف هاى موجود و تأمين خط سرپل اقدام كرد و موفق شد.
مرحله دوم عمليات را تشريح كنيد:
در روز ۶۱‎/۲‎/۱۷ مرحله دوم عمليات آغاز شد و قرارگاه فتح، خيز دوم را برداشت و ساعت ۳‎/۵ بامداد با انهدام دشمن در غرب جاده، خود را به خاكريز مرزى عراق رساند و قرارگاه نصر نيز ساعت ۴‎/۵ بامداد خود را به خط مرزى رساند، ولى اشتباهاً روى خاكريز ايران (دژ ايران) كه در ۲ كيلومترى دژ عراق بود، پدافند كرد كه صبح با پاتك دشمن روبرو شد. قرارگاه فتح نيز پاتك سنگين دشمن كه از ساعت ۵‎/۵ صبح تا ۱۰ صبح طول كشيد را دفع كرد و دشمن شكست سختى را متحمل شد.
مجدداً دشمن ساعت ۹ صبح با نيروهاى جديدى پاتك سنگينى را به جناح چپ قرارگاه نصر شروع كرد و موفق شد در يگان هاى قرارگاه نصر رخنه ايجاد كند و اين قرارگاه تحت فشار مداوم دشمن قرار گرفت، ولى متقابلاً دشمن نيز در اين پاتكها كه بر هر دو قرارگاه نصر و فتح مى كرد، متحمل تلفات سنگينى شده بود و قرارگاه نصر موفق شد جناح جنوبى خود را حفظ كند و لذا مرحله دوم عمليات نيز با موفقيت به نتيجه رسيده بود، ولى باز هم دشمن از ضد حمله به منطقه تصرف شده باز نمى ايستاد. طى اين مدت، شهيد باقرى در كنار نيروهاى بسيجى در خط دفاعى با دشمن ايستادگى كرد. بخصوص در ضد حمله هاى دشمن در روز ۱۷ ارديبهشت و همچنين ضد حمله روز ۱۸ ارديبهشت كه از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر طول كشيد، حسن با شجاعت فرماندهى نيروها را برعهده داشت و ايستادگى كرد.
وضعيت نيروهاى عراقى چگونه بود و اساساً چه تهديداتى از سوى نيروهاى ايرانى متوجه آنها بود؟
دشمن به شدت سردرگم شده بود و ۳ خطر و سؤال مهم را در مقابل خود احساس مى كرد. خطر اول = آيا نيروهاى خود را در جبهه كرخه كور حفظ كند؟ در آن صورت ممكن بود با پيشروى بعدى نيروهاى ايران به سوى نشوه به محاصره درآيند. (خطر اول)
خطر دوم = آيا نيروهاى ايران قصد پيشروى به سوى بصره را دارند؟خطر سوم= آيا نيروهاى ايران قصد تصرف خرمشهر را دارند؟
بنابراين وقتى دشمن ديد قادر به دفاع در سه جبهه نيست، به نيروهاى خود از مقابل كرخه كور دستور عقب نشينى داد تا به زعم خود از شرق بصره دفاع كند و مانع پيشروى نيروهاى ايران به سوى نشوه و بصره شود و همه تلاش خود را معطوف به خرمشهر نمود تا همچنان آنجا را حفظ كند و هم از محاصره احتمالى نيروهايش جلوگيرى كند.
چرا مرحله سوم عمليات بيت المقدس با تأخير انجام شد؟
بعد از عقب نشينى دشمن از مقابل جبهه كرخه كور، فرماندهى قرارگاه كربلا به قرارگاه نصر دستور داد كه براى آزادسازى خرمشهر حمله كند. البته قرارگاه نصر با ۵ تيپ از سوى ارتش و سپاه تقويت شده بود و اين عمليات در روز ۶۱‎/۲‎/۲۰ صورت گرفت، ولى با مقاومت سنگين دشمن روبرو شد و طى ۲ روز نبرد سنگين، دستور توقف عمليات صادر شد و طرح ريزى نهايى براى فتح خرمشهر در دستور كار قرار گرفت. لذا از روز ۶۱‎/۲‎/۲۱ تا ۶۱‎/۳‎/۱ به مدت ۱۰ روز، حمله به دشمن براى آزادسازى خرمشهرمتوقف ماند.
تأخير عمليات چه تأثيرى در افكار عمومى كشور داشت؟
در آن شرايط متأسفانه، ستاد تبليغات جنگ به هيجان افكار عمومى مردم دامن مى زد و همه تصور مى كردند كه خرمشهر آزاد شده است. لذا فشار روانى فوق العاده اى روى فرماندهان بود. در طى اين ۱۰ روز بحثهاى فراوانى صورت گرفت و راهكارهاى متعددى بررسى شد و عمليات شناسايى وسيعى از نيروها و امكانات دشمن توسط شهيد باقرى انجام شد و از آنجايى كه يگانها نيز به بازسازى نياز داشتند و رمق آنها طى دو سه هفته نبرد به شدت تحليل رفته بود، نهايتاً مانورى كه انتخاب و ابلاغ شد، اين بود كه در حدفاصل خط مرز تا جاده اهواز ـ خرمشهر به عرض ۱۷ الى ۲۰ كيلومتر حمله اى به مواضع دشمن صورت بگيرد و قرارگاه نصر خود را به اروند برساند و قرارگاه فجر نيز در جناح چپ قرارگاه نصر و قرارگاه فتح نيز در جناح چپ قرارگاه فجر حمله خود را به دشمن در درون شهر براى آزادسازى خرمشهر آغاز كند.
يگانهايى كه نام برديد، در مرحله آخر عمل كردند؟
قرارگاههاى سه گانه اى كه نام بردم، ديگر استعداد قبلى را نداشتند و كاهش قابل توجهى پيدا كرده بودند. يگانهاى قرارگاه نصر عبارت بودند از: تيپ ۳۱ عاشورا، تيپ ۲۷ حضرت رسول (ص)، تيپهاى ۲ و ۳ از لشگر ۲۱ حمزه و در قرارگاه فتح نيز تيپ ۱۴ امام حسين (ع) و تيپ ۸ نجف و در قرارگاه فجر نيز تيپ ۳۳ المهدى (عج)، تيپ ۳۵ امام سجاد (ع) و تيپ ۳ از لشگر ۷۷ حضور داشتند. در مجموع ۶ تيپ از سپاه و ۳ تيپ از ارتش در آخرين مرحله از عمليات بيت المقدس حمله نهايى را شروع كردند و يگانها موفق شدند كه خرمشهر را در ساعت ۱۰ صبح روز سوم خرداد ۱۳۶۱ آزاد كنند.
آزادى خرمشهر همچنان كه حضرت امام (ره) فرمودند: مصداق نصرت الهى بود كه از آستين همت بلند و عظيم و ايمان خالص رزمندگان و فرماندهان اسلام بيرون آمد تا تأثير اراده و انگيزه و خلاقيت و شجاعت و قيام براى خداوند متعال را به رخ همه انسانها بكشد.
چه عواملى موفقيت عمليات بيت المقدس را تضمين كرد؟
بدون ترديد اگر جانفشانى ها و درايت و صبر و استقامت و جسارت و خستگى ناپذيرى فرماندهان جوان و مخلصى همچون سردار سرلشگر پاسدار حسن باقرى، در همه مراحل شناسايى، طرح ريزى، سازماندهى و اجراى اين عمليات بزرگ نبود، ملت ما نمى توانست پيروزى و آزادسازى خرمشهر را در سوم خرداد سال ۶۱ جشن بگيرد.
منبع: sabokbalan.com



:: موضوعات مرتبط: مناسبتها، خاطرات دفاع مقدس، سوم خرداد وخرمشهر

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه سوم خرداد 1391

 

 

امام خامنه ای و سردار شهید حسین املاکی

سردار شهید حسین املاکی، فرزند رحمت‌الله، در تاریخ 3 بهمن ماه سال 1341 در روستای «کولاک محله»، از توابع شهرستان لنگرود در استان گیلان به دنیا آمد. تقارن تولد وی با ایام عاشورای حسینی سبب شد تا نام «حسین» را برایش برگزینند.

تحصیلات ابتدائی را در دبستان مصباح کومله به اتمام رسانید و تحصیلات دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر معین آغاز و در کنار تحصیل در امور کشاورزی نیز به خانواده کمک می‌کرد.
پدرش در مورد خصوصیات اخلاقی وی در نوجوانی چنین می‌گوید: «پسری آرام بود و آزارش به کسی نمی‌رسید. درعین حال درس خوان و با انضباط بود و برای انجام فرائض یومیه به مسجد می‌رفت.»

حسین در سال‌های آخر دبیرستان با اهداف انقلابی امام(ره) آشنا شد و مبارزات مخفی با رژیم پهلوی را آغاز کرد و در اوایل نهضت فعالانه در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌جست. بعد از پیروزی انقلاب در مبارزه با ضد انقلاب و اشرار داخلی فعالیت چشمگیری داشت. بعد از اخذ دیپلم در20/6/1359 به عضویت سپاه پاسداران انقلاب لنگرود درآمد و مدتی نیز مسئولیت تربیت بدنی سپاه لنگرود را بر عهده داشت.
چند روز پس از آغاز جنگ تحمیلی در شهریور1359 به همراه اولین نیروهای اعزامی استان گیلان به سوی جبهه شتافت و در سرحدات مرزی قصر شیرین و سر پل ذهاب مستقر گردید و از 28 خرداد1360 لغایت 18 شهریور1360 نیز به عنوان مامور رسمی سپاه در تیپ کربلا مشغول خدمت شد.

املاکی ، در مدت حضور در جبهه در عملیات‌های متعدد از جمله ثامن الائمه، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان و محرم شرکت داشت.
او در سال 1361تصمیم به ازدواج گرفت و مراسم عقد و ازدوا ج وی بسیار ساده و مختصر در مسجد محله بر پا شد اما بیش از دوازده روز از ازدواج او نگذشته بودکه عازم جبهه های جنگ گردید.

از 14 تیر 1361 تا 20تیر 1364 در لشکر کربلا حضور داشت و در بدو امر مسئول محور یکم اطلاعات- عملیات و پس از عملیات محرم مسئولیت واحد اطلاعات- عملیات لشکر25 کربلا را عهده دار شد.
در این مدت نیز در واحد اطلاعات در عملیات‌های زنجیره‌ای قدس1 و2 نقش بسزائی داشت. با وجود اینکه مسئول اطلاعات لشکر بود ولی شخصاً در ماموریت‌های شناسایی خطوط دشمن شرکت می‌کرد و شناسایی‌هایش بسیار دقیق و قابل استناد و طرح ریزی بود.

املاکی پس از انجام عملیات کربلای 2 و 4 در عملیات کربلای 5 شرکت داشت و با حفظ سمت، فرماندهی محور عملیاتی را در جزیره بووارین عهده دار بود. او این نقش را به خوبی ایفا کرد تا جایی که نیروهای لشکر وارد شهرک دوئیجی عراق شدند.
املاکی در این عملیات از ناحیه فک به شدت مجروح شد و برای درمان در بیمارستان توتونکاران رشت بستری گردید و با اصرار فراوان از بیمارستان ترخیص و با همان حال به سوی منطقة جنگی رهسپار شد.

وی با توجه به شایستگی‌هایی که از خود نشان داده بود به عنوان فرمانده تیپ یکم لشکر قدس و پس از مدت کوتاهی با حفظ سمت به قائم مقامی فرماندهی لشکر قدس گیلان منصوب گردید.
او ماموریت‌های آفندی را دنبال می‌کرد و مستقیماً به همراه گردان‌های رزمی، فرماندهی عملیات را به عهده داشت.املاکی در عملیّات نصر4 که ارتفاع زازیله و شهر ماووت عراق را آزاد کردند، بر اثر اصابت ترکش از ناحیه دست راست مجروح شد ولی با همان حال در خطوط مقدم باقی ماند و در کسوت فرماندهی لشکر در عملیات بیت المقدس6 شرکت جست و بعد از آن در عملیات والفجر10 در منطقه عمومی سید صادق- شانه دری حضور داشت.

با شکستن مقاومت نیروهای عراقی در 9  فروردین 1367 دشمن بعثی ، برای پیشگیری از تداوم عملیات رزمندگان اسلام ، با انواع سلاح های شیمیایی منطقه را مورد حمله قرار داد که بر اثر آن تعدادی از رزمندگان به شهادت رسیدند.

در این هنگام ، حسین متوجه رزمنده ای شد که ماسک ضدّ شیمیایی نداشت به سرعت ماسک خود را به او داد. اما خود به همراه دیگر یاران ، همچون محمّد اصغری خواه -فرمانده گردان کمیل- دکتر محمّد جیبی پور و سیّد عباس موسوی و ... پس از حدود هفتاد و پنج ماه حضور در جبهه به شهادت رسید. از وی دو دختر و یک پسر به یادگار مانده است.

آزادگانی که در عملیّات «والفجر10» به اسارت رفته بودند ، می گویند: «اکثر فرماندهان عراقی در برخورد اولیه به هنگام بازجویی ، از آخرین وضعیت حسین املاکی سوال می کردند و در پی کسب خبر درباره او بودند.» پیکر شهید املاکی هیچ گاه به زادگاهش انتقال نیافت و در زادگاهش، آرامگاه نمادینی به یاد او بنا نهادند.

همه ساله در 9 فروردین مراسم یادواره این شهید بزرگوار در مسجد جامع شهرستان لنگرود برگزار می گردد.

برای شادی روح این شهید و دیگر شهیدان 8 سال دفاع مقدس ... صلوات


منبع:لباسهای خاکی



:: موضوعات مرتبط: امام (ره)ولایت فقیه ولایت وشهداء، سردار شهید حسین املاکی، جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در جمعه یازدهم فروردین 1391

 

 

خاطرات سردار شهید حسین املاکی

قاطر!


    اينجانب در زمستان سال 64 در عمليات والفجر 9 در ارتفاعات هزار قله سليمانيه كردستان عراق در واحد تعاون لشكر قدس گيلان بودم و مسئوليت سه راس جهت انتقال مجروحين و پيكر هاي مطهر شهدا از خط مقدم به عقبه را داشتم. روزي سردار قهرمان گيلان شهيد حسين املاكي تا با گرفتن يك راس قاط به حاشيه رودخانه شيله كه محل استقرار قبضه هاي خمپاره گردان ادوات بود بروند و لوازم خود را بياوردند كه بنده در پاسخ گفتم : از فرماندمان آقاي مصطفي نوري اجازه بگيريد و بنده بدون اجازه معزورم و ايشان گفتند: اگر آقاي نوري اينجا بود مي گفتم ولي ايشان تشريف ندارند.چون بنده ايشان را نمي شناختم لين كار را نكردم( در اين لحظه پيكر مطهر شهيد رنجبر از بچه هاي اطلاعات عمليات را جابجا مي كردم) بعد ها روزي ايشان را در ساختمان ستاد شهري سپاه لنگرود ديدم كه با خنده و شوخي گفتند:خاطرهايت را چه كردي؟ و كمي با هم خنديدم در حين خداحافظي يكي از برادران كه از راه رسيده بود گفت : سلام آقاي املاكي! بنده با تعجب به فكر فرو رفتم كه آيا اين همان مرد با سابقه جبهه هاست؟ در حالي كه از وي فاصله گرفته بودم، به سرعت خود را به او رساندم و گفتم:آيا شما املاكي هستيد؟ چرا آنروز خودت را معرفي نكردي؟آخه سردار!فرمانده من فرمانبر تو بود.با خنده گفت : اشكال ندارد.بعدها تا زمان شهادتش در هر ديداري آن خاطره را به ياد داشت.
 هادي پيرمسرور

جراحت

    عمليات نصر 4 بود.سال 66،شهيد املاکي از ناحيه آرنج مجروح شده بود .يک شکاف سي،سي و پنج سانتي در ماهيچه آرنجش ايجاد شده بود.چون تقريباً هميشه يک جاي بدنش آسيب مي ديد،نه ما جدي گرفتيم،نه خود او.يک روزبعد از عمليات در ستاد لشکر که بوديم،ديدم حسين در حال وضو گرفتن است.آستينش را که بالا زد،ديدم جراحت آرنجش به اندازه اي است که گوشتش بيرون زده.گفتم:« حسين آقا،اين چيه؟» با حالت عادي گفت: « چيزي نيست.چند وقت پيش مجروح شدم.» گفتم:« خب چرا همينطوري گذاشتيش» جواب داد« خودش خوب مي شه» به زخم هاي اينگونه اهميت نمي داد. آنقدر درگير جبهه و جنگ بود که حاضر نمي شد وقتش را براي درمان جراحت هاي اين چنيني بگذارد.آن روز هرچه به حسين اصرار کردم به بهداري لشکر برود نرفت .ناچار شدم خودم به بهداري بروم و با پزشک متخصص که آنجا بود صحبت کنم به او گفتم:که يکي از فرماندهان لشکر ما از ناحيه دست دچار آسيب شده ولي خودش بدليل مشغله زياد به بهداري مراجعه نمي کند.من سعي مي کنم به نحوي او را نزد شما بياورم.وقتي آمد شما بترسانيدش.بگوئيد اگر درمان را جدي نگيري ممکن است مجبور باشي براي بستري شدن در بيمارستان،به پشت جبهه بروي و... دکتر قبول کرد و من هم نزد شهيد املاکي آمدم و گفتم:آقا حسين ،برويم پيش دکتر گفت:«آخر اين جا که دکتر پيدا نمي شود؟» گفتم:«چرا در بهداري يک پزشک متخصص داريم.»بالاخره با هر ترفندي بود او را به بهداري و نزد پزشک بردم.دکتر هم طوري رفتار کرد که انگار نه ايشان را مي شناسد و نه قبلاً با من صحبت کرده است.نگاهي به جراحت دست حسين کرد و شروع کرد پياز داغش را زياد کردن و آنقدر گفت و گفت تا رسيد به اينکه «اگر به همين شکل ادامه دهي ،ناچاري چند وقتي به پشت جبهه بروي» شهيد املاکي تا اين را شنيد، رنگ و رويش عوض شد.حالا ديگر براي مداواي زخمش علاقه نشان مي داد.براي اينکه نمي خواست حتي ساعتي بخاطر خودش خط مقدم جبهه را ترک کند.او تمام وجودش را از آن انقلاب مي دانست.
آقاي جلايي

توهم که حرف ملا را مي زني!

    غروب بود و نماز مغرب را خوانديم از تاريکي شب استفاده کرده و با دوستان شب استفاده کرده و با دوستان خداحافظي کرديم و رفتيم براي شناسايي , قدم شمار ما هم برادر شهيد زروياني بود و طبق معمول در عقب گروه حرکت مي کرد و قدمها را مي شمرد . حسين آقا دوربين مادون قرمز داشت و در پيشاپيش ما حرکت مي کرد به اولين ميدان مين دشمن که رسيديم آهسته به عقب ستون آمد و خطاب به برادر زروياني گفت : قدم شمار تا اينجا چند قدم شده ؟ او پاسخ داد :
1760 قدم و ادامه داد فرمانده چکار کنم حسين آقا هم به شوخي گفت : همين جا بخواب ! حرکت کرديم او که ميخواست دستورات حسين آقا را مو به مو اجرا کند دل تو دلش نبود همانجا خوابيد اين در حالي بود که حرکت کرده و از اولين ميدان مين دشمن نيز عبور کرده بوديم در ادامه شناسايي به سنگرهاي کمين و خاکريزها و ميادين دوم و سوم دشمن را پشت سر گذاشتيم و از آنها نقشه و شاخص برداري مي کرديم .حسين آقا برگشت تا به قدم شمار بگويد تا اينجا چند قدم شده , به عقب ستون که آمد ديد قدم شمار نيست !! اليته من قبلا شک کرده بودم که سر و صداي خش خش پاهايش بگوشمان نمي رسد ولي باور نداشتم کار ما تمام شد برگشتيم به ميدان مين اوليه ديديم قدم شمار ما در ميدان مين خوابيده و صداي خروپف او بلند است حسن آقا بر بالينش آمد و دستي به سر و صورت او کشيد بيدارش کرد سپس گفت : قدم شمار ! بالاخره تا اينجا چند قدم شده ؟ او که روحيه خود را باخته بود گفت : آقا 1760 قدم حسين آقا به شوخي گفت : تو هم که حرف ملا را مي زني بلند شو و با ما حرکت کن قدم شمار تحمل نداشت از حسين آقا پرسيد کدام ملا ؟ موضوع چيه ؟ حسين آقا گفت : کسي از ملا پرسيده بود چند سال داري گفته بود چهل سال , سالها گذشت بار ديگر از او پرسيدند چند سال داري باز جواب داد چهل سال آن مرد که از شنيدن چنين جوابي متعجب شده بود گفت : چندين سال قبل گفتي چهل سال و الان هم همان را تکرار مي کني چرا ؟ پاسخ داد آخر حرف مرد يکي است.

هوشنگ متقيان



:: موضوعات مرتبط: سردار شهید حسین املاکی، سرداران شهيد، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در پنجشنبه دهم فروردین 1391

 

 

عطر نارنج…

سردار شهید حسین املاکی جانشین لشکر پیاده ۱۶ قدس گیلان

 

حدوداً از اولین باری که عکس شهید املاکی رو روی شیشه اتوبوس سفر به جنوب دیده بودم سه سالی می گذشت  از اون سال تا حالا هر سال آرزو می کردم قسمتی بشه برم سر مزارش اما بعد از سفر سال اولم به جنوب تازه متوجه شده بودم که شهید بزرگوار اهل شهرستان لنگرودن و دوری  لنگرود از انزلی و عدم آشنایی با اون شهر، در سال اول من رو از رفتن به مراسم سالگرد ایشون منصرف کرد . در نیمه اول سال ۸۸ که رسماً‌ افتخار ورود به گروه تفحص شهرستان انزلی رو داشتم با شهید دیگری آشنا شدم که بعدها فهمیدم از دوستان شهید املاکی بوده و اتفاقاً‌ در همون منطقه و عملیاتی شهید شده که شهید املاکی شهید شده بودن. روزهاگذشت تا همین اسفند سال ۸۸ که یکبار دیگر قسمت زیارت مناطق جنگی نصیبم شد از خاطرات این سفر که بخوام بگم بحث خیلی طولانی میشه بنابراین مستقیم میرم سر اصل مطلب :
پس از آشنایی با شهید محمد اصغریخواه که دوست بزرگوار شهید املاکی بودن با خودم می گفتم کاش می تونستم به سر مزار این شهید بزرگوار برم البته آشنایی اول من با شهید اصغریخواه مانند شهید املاکی با تصویر ایشون بود.تا اینکه بهم خبر رسید که قراره همسر بزرگوار شهید اصغریخواه به همراه نویسنده کتاب «دا» برای آموزش به گروه به استان گیلان و به مرکز پژوهش های دفاع مقدس و شهدا(کتابخانه علی اصغر(ع)) تشریف بیارند.بنابراین با جمعی از بچه های گروه به مرکز واقع در بوستان ملت رشت رفتیم در اتوبوس توسط سرپرست گروه کتاب «منتظر یوسف باش» که مؤلفش همسر شهید اصغریخواه بود بین بچه ها توزیع شد . هدیه همسر شهید به گروه تفحص هر شهرستان۲ کتاب بود .بعد از مطالعه اجمالی کتاب متوجه شدم که هر دو شهید بزرگوار مربوط به گردان کمیل بودند همون گردانی که به طور خیلی اتفاقی پیشنهاد یاد کردن از اون در نمایشگاه دفاع مقدس شهرستان را داده بودم! همه چیز خیلی ناباورانه به هم ربط داشت! با دیدن عکس شهید اصغریخواه با خودم  فکر می کردم حدوداً‌ در عکس ۴۰ سال دارد ولی وقتی تو جلسه همسرشون گفتند که محمد اینجا ۲۶ سال داشت خیلی متعجب شدم واقعاً چه چیز باعث شده بود شهید انقدر مسن تر به نظر برسه! کتاب «منتظر یوسف باش» رو خوندم و در انتهای کتاب با خودم تصمیم گرفتم حتما فروردین ماه درمراسم سالگرد شهادت شهید اصغریخواه سر مزار ایشان در لنگرود آماده بشم.من علاقه مندی خودم رو برای رفتن به لنگرود جهت دیدار از مزار شهید املاکی و اصغریخواه اعلام کرده بودم و بنابراین پیشنهاد دیدار از مزار ایشان به  گروه در فروردین ماه ۸۹ داده شد وبا پیگیری  سرپرست گروه ،متوجه شدم که در فروردین سالگرد شهادت شهید حسین املاکی برگزار میشه و وقتی  ایشون ما رو در جریان تاریخ وزمان مراسم سالگرد شهید املاکی گذاشتن همون روز به تمام بچه های گروه پیامک دادم که تمایل خود رو برای رفتن به من اعلام کنند هر چند خیلی دوست داشتم اگر می تونستم تنهایی برم ولی بالاخره رفتن به شهری غریب با یک همراه خیلی بهتر بود خلاصه هر کدوم از بنده های خدا برنامه و مشکلی داشتند و هیچ کس به طور قطع اعلام همراهی نکرد و خدا خدا می کردم حداقل یکی از بچه ها با من همراه بشه. بعداز ظهر همون روز یکی از بچه ها با من تماس گرفت و گفت چیکارا می کنی اگه می خوای بری مراسم من هم میام الان داشتم تبلیغ مراسم سالگرد شهیداملاکی رو تو شبکه استانی می دیدم خیلی خوشحال شدم وقتی گوشی رو قطع کردم بعد از چند ساعت با خودم فکر کردم و گفتم من که شماره این یکی رو نداشتم چطوری تو همون روز که من پیامک دادم اون تمایل خودش رو اعلام کرده؟! کسی که اصلا فکر همراهیش رو با خودم نمی دادم! کلام رو خلاصه کنم بالاخره به خواست خدا ایشون همراه من در سفر به لنگرود شدن و ما تقریباً در ساعت ۴:۳۰ در شروع مراسم در مسحد جامع لنگرود حضور پیدا کردیم.
 من کنار دختر خانمی نشستم و با اندکی صحبت کردن با هم صمیمی شدیم .برنامه های مراسم مثل مراسمهای دیگر با قرائت قرآن و سرود جمهوری اسلامی ایران و سخنرانی شروع شد و قرار بود مداحی هم در انتها داشته باشه. در لحظات حضور در مسجد جامع احساس می کردم اگر مزار شهید املاکی رو نبینم انگار دست خالی برگشته ام بنابراین آدرس مزار هر دو شهید رو از دوست جدیدم پرسیدم وجالب اینجا بودکه بر سر هردو مزار رفته بود و نشانی ها رو دقیق می دونست. ازش راهنمایی خواستم ایشون هم من رو با محبت راهنمایی کردن و بعد برای احتیاط بیشتر شماره تلفن همراه خانم ابراهیم زاده دوست جدید لنگرودیم رو گرفتم که اگر خدای نکرده راه رو گم کردیم از ایشون جویا بشیم .بعد تصمیمم رو با دوستم در میون گذاشتم او هم استقبال کرد تقریباً ۲ ساعتی به غروب خورشید مونده بود دوستم که انگار ناخودآگاه تصمیم به همراهی من گرفته باشه گفت اول خودم رو به خدا می سپرم بعد به تو ! من هم با خنده  گفتم: پس در این صورت باید بهت بگم واقعاً برات متأسفم !
مزار شهید املاکی در روستای کولاک محله از کومله قرار داشت و واقعاًً جای باصفایی بود هر قدمی که در مسیر می گذاشتم احساس رضایتم بیشتر می شد خوشحال بودم که در مراسم نمونده بودم و بالاخره می تونستم مزار شهید املاکی رو زیارت کنم تقریبا در نیمه های راه آدرس مزار رو از چند تا کودک روستای کولاک محله پرسیدیم ۲ تا دختر و ۲ تا پسربچه بودند که غرق بازی کودکانه خودشون بودند با دیدن ما جلو اومدند ، سلام گفتم و بعد پرسیدم: گلزار شهدای شما کجاست؟ یکی از پسر بچه ها که اعتماد بنفس بیشتری داشت گفت: ما اینجا مزار شهدا نداریم فقط یک شهید داریم اون هم شهید حسین املاکیه! گفتم : خوب همون مزار کجاست؟ گفت: خیلی دوره! پرسیدم مثلاً چقدر فاصله اس؟ گفت : ۱۰ کیلومتری میشه ! با تعحب و تبسم  گفتم : ۱۰ کیلومتر! (شاید کل اون روستا ۶ کیلومتر هم نمیشد )می دونی چقدر میشه؟!مشخص بود نمیدونه کیلومتر چقدره ولی بعدها به دوستم گفتم بنده خدا حق داشت گفت:۱۰ کیلومتر چون فاصله مزار شهید  واقعاً دور بود ولی حالا هم با یادآوری طی مسیر احساس خوشایندی دارم. در مسیر راهپیمایی ازباغهای سر سبز مرکبات می گذشتیم و شکوفه های بهاری  و درختانی با میوه های نارنح که مشخص بود  هنوز ازسال پیش بر روی درخت  مانده اند چشم نوازی می کرد  و و جاده پر پیچ وخم روستایی که آرزو می کردم ای کاش اسفالته نبود و ماشینهای مدل بالایی که از جاده روستا چند ثانیه به چند ثانیه عبور می کردن من رو به فکر وا میداشت !
بالاخره بر سر مزار رسیدیم طرف راست مزار، مادر بزرگوار شهید و در سمت چپ آن، پدر ایشان در خاک آرمیده بودند خوش به سعادت این خانواده و خوش به سعادت کسانی که با شهادت به استقبال مرگ می روند!
خداوندا من به آرزوم رسیده یودم و همه اسبابش را تو برایم فراهم کردی چقدر اون لحظه دیدار باشکوه بود…
عطر نارنج می آمد… هنوزعطر نارنج را در مشامم احساس می کنم…
                                                                                                                              ***

           کس چون تو نشان پاکبازی نگرفت             با عشق نشان سرفرازی نگرفت
    زین پیش دلاورا کسی چون تو شگفت           حیثیت مرگ را به بازی نگرفت
           ***
«اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک»

 

التماس دعا
گروه بصائر



:: موضوعات مرتبط: سردار شهید حسین املاکی، جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در شنبه پنجم فروردین 1391

 

 

كارگاه خاطره‌نويسی دفاع مقدس و انقلاب اسلامی در یاسوج برپا می‌شود
دومين كارگاه خاطره‌نويسی دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به‌همت حوزه هنری كهگيلويه و بويراحمد و دفتر مطالعات و ادبيات پايداری امور استان‌ها در ياسوج برپا می‌شود.

ميترا رفيعی، مدير واحد مطالعات و ادبيات پايداری حوزه هنری كهگيلويه و يويراحمد، در گفت‌وگو با خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) شعبه كهگياويه و بويراحمد با بيان اين مطلب گفت: كارگاه خاطره‌نويسی دفاع مقدس و انقلاب اسلامی به‌مدت دو روز و با حضور محمد قاسمی‌پور، كارشناس تاريخ شفاهی و ادبيات مقاومت امور استان‌ها حوزه هنری كشور 13 و 14 بهمن‌ماه در ياسوج برگزار می‌شود.

وی اظهار كرد: حدود 15 نفر از فعالان عرصه خاطره‌نويسی تارخ شفاهی استان در اين كارگاه شركت می‌كنند.

مدير واحد مطالعات و ادبيات پايداری حوزه هنری كهگيلويه و يويراحمد بيان كرد:اين كارگاه با هدف ارتقای سطح دانش خاطره‌نويسان استان برگزار می‌شود و پيش از اين مرحله مقدماتی اين كارگاه در آذرماه گذشته برپا شده بود.

يادآور می‌شود، قاسمی‌پور دارای مدرك كارشناسی ارشد پژوهش هنر و 10 سال مسئول واحد تحقيق و انتشارات مؤسسه روايت فتح بوده است.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390

 

 

حسن با عصبانیت فریاد زد: خجالت نمی کشید؟
نهم بهمن ماه سالروز شهادت سردار سرلشکر غلامحسین افشردی( حسن باقری) است. جوانی مومن و سختکوش و پاسداری شجاع و خوش فکر که توانست با تکیه بر ایمان و اخلاص خود دوست و دشمن را به حیرت واداشت.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، شهيد سردار سرلشکر حسن باقري در 25 اسفندماه 1334 برابر با سوم شعبان در تهران چشم به جهان گشود که نامش را "غلامحسين" نهادند. وي دوره دبستان را در مدرسه "مترجمه الدوله" واقع در خيابان" آيت الله سعيدي" و دوره متوسطه را در دبيرستان "مروي" تهران به پايان رساند و در اين دوران ضمن فعاليتهاي مذهبي از سخنراني هاي شهيد آیت الله بهشتي نيز بهره مند مي شد.

وي در سال 1354 در رشته "دامپروري" دانشگاه اروميه پذيرفته شد و در اين دوران نيز در پي تحقيق و مطالعه پيرامون مسائل ديني بود و سرانجام به دليل فعاليتهاي مذهبي که در سطح دانشگاه داشت، با دخالت نيرويهاي امنيتي رژيم پهلوي از دانشگاه اخراج شد و پس از آن در سال 1356 به سربازي اعزام شد که در آنجا نيز به هدايت فکري سربازان همت گمارد اما پس از چندي وي را از سربازان جدا کرده و به عنوان راننده يک افسر جزء قرار دادند.

به دنبال فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر فرار سربازان از پادگان، غلامحسين سربازي را ترک کرده و به طور جدي همراه با ديگر مردم ايران به مبارزه عليه رژيم شاه ادامه داد و با ورود امام خميني به ايران در کميته استقبال فعاليت کرد.

غلامحسين پس از پيروزي انقلاب اسلامي به عنوان خبرنگار فعاليت خود را آغاز کرد و در سفري 15 روزه به لبنان و اردن گزارش تحليلي جامعي از وضع نابسامان مسلمانان اين مناطق تهيه کرد. وي در سال 1358 پس از گرفتن ديپلم ادبي در رشته "حقوق قضايي" دانشگاه تهران قبول شد و در اوايل سال 59 نيز به عضويت سپاه درآمد و در واحد اطلاعات مشغول خدمت شد و در اين زمان نام مستعار "حسن باقري" براي او انتخاب گرديد.

با شروع جنگ تحميلي در اول مهرماه 59، شهيد باقري همراه تعدادي از پاسداران راهي جبهه هاي جنوب شد و در بدو ورود به اهواز "واحد اطلاعات عمليات رزمي" را براي دستيابي به اطلاعات دقيق مواضع و نيروهاي عراقي راه اندازي کرد. وي در اين زمان هوش و استعداد شگرفي در تحليل اطلاعات دشمن از خود نشان داد به طوريکه در اغلب مواقع تحرکات احتمالي دشمن را پيش بيني مي کرد. اقدامات اساسي او در زمينه اطلاعات به راه اندازي واحد اطلاعات- عمليات در ستاد عمليات جنوب منتهي شد و نيروهاي اين واحد در کمتر از سه ماه در همه محورهاي جنوب با تمام توان مستقر شدند و به عنوان چشم فرماندهي در محورهاي مختلف عمل کردند.

نقش شهيد حسن باقري در اطلاعات رزمي جبهه وسيع جنوب بر هيچکس پوشيده نيست. او توانست فرماندهي گردان تا جانشين فرماندهي نيروي زميني را در طول يک سال و نيم طي کند. اولين فرماندهي خودش را در عمليات فرماندهي کل قوا انجام داد. شهيد باقري به دليل برخورداري از توانمندي فکري و شهامت نظامي در ديماه 59 به عنوان يکي از معاونان ستاد عمليات جنوب انتخاب شد و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهي عمليات" امام مهدي(عج)" را پذيرفت و در فتح ارتفاعات "الله اکبر" و "دهلاويه" نقش ارزنده اي ايفا کرد.
در عمليات فتح المبين، شهيد باقري نشان داد که فرماندهي بزرگ است. وي پس از پيروزي ايران در عمليات "ثامن الائمه" که با هدف شکست حصر آبادان انجام گرفت، در عمليات "طريق القدس" فرماندهي اولين قرارگاه مشترک سپاه و ارتش يعني قرارگاه نصر را بر عهده گرفت و پس از عمليات رمضان از سوي فرماندهي کل سپاه به سمت فرماندهي "قرارگاه کربلا" و "جانشين فرماندهي کل" در قرارگاه جنوب منصوب شد. پس از شکل گيري سازمان رزم سپاه و با توجه به توان و تجربه اي که شهيد باقري داشت به عنوان "جانشين فرماندهي يگان زميني سپاه پاسداران" برگزيده شد و سرانجام پس سالها مجاهدت در ميدان نبرد و هنگام شناسايي مواضع دشمن در روز 9 بهمن سال 1361 در سن 27 سالگي به شهادت رسيد.

شهید حسن باقری در آیینه خاطرات

باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت. یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت « 100% شناسایی، 100% موفقیت.» گفت «حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده  باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.» از شناسایی که می آمد، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش. اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه را نگاه می کرد.
****
اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.
عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یکی از بچه ها تندی رفت، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت. کباب ها را که دید، داد زد « این چیه ؟» زد زیر بشقاب و گفت« هرچی بسیجی ها خورده ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.»
****
اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر. این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»
****
فرمانده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت« این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.»
****
مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.
****
همهمه برخی از فرماندهان در قرارگاه بلند بود که «عملیات متوقف بشه.» حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد «خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.»پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.
****
می رفت تهران. فرمانده هان جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم« بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.» گفت «خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.»
****
فرمانده هان تیپ ها بودند؛ خرازی، زین الدین، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت « شهادت از عسل شیرین تراست» هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده. کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک، تا پتوی سوم خیس شده بود.
****
روزهای آخر بیش تر کتاب « ارشاد » شیخ مفید را می خواند. به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند «تو هم بیا بریم دیدن امام خمینی » گفت « نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی » گلوله ی توپ که خورد زمین، حسن دستی به صورتش کشید. دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.

گزیده ای از وصیت نامه شهید غلامحسین افشردی( حسن باقری)

در این موقعیت زمانی و مکانی، جنگ ما جنگ کفر است و هر لحظه مسامحه و غفلت، خیانت به پیامبر ( ص ) و امام زمان( عج ) و پشت پا زدن به خون شهداست. ملت ما باید خودش را آماده هر گونه فداکاری بکند...
 
در چنین میدان وسیع و این هدف رفیع انسانی و الهی جان دادن و مال دادن و فداکاری امری بسیار ساده و پیش پا افتاده است و خدا کند که ما توفیق شهادت متعالی در راه اسلام و با خلوص نیت پیدا کنیم...
...  در مورد درآمدها چیزی به آن صورت ندارم. همین بضاعت مزجاه را هم خمسش را داده ام و بقیه را هم در راه کمک رساندن به جنگجویان و سربازان اسلام با سپاه کفر خرج کنند...



:: موضوعات مرتبط: راه وهدف شهدا، مناسبتها، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در یکشنبه نهم بهمن 1390

 

 

گناهان یک شهید 13 ساله

برای شروع چند فرازی از توبه نامه ی ایشون رو اینجا ذکر می کنیم؛ فقط قبل از خوندن یادمون باشه که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که ازش سر زده.....

 


شهید علی رضا محمودی

ولادت : 23/4/1348

شهادت : 29/11/1361

 

 وقتی راجع به شهدای نوجوان حرف زده میشه اول از همه یاد شهید فهمیده یا بهنام محمدی تو ذهنمون میاد ولی واقعیت اینه که تو جنگمون صدها بهنام محمدی ها و شهید فهمیده ها داشتیم که متاسفانه یا اصلا چیزی راجع به اونا گفته نشده یا خیلی کم بهشون پرداخته شده. به لطف خدا و مدد خود شهدا قراره ایشالله تو این پست از یکی دیگه از اون بزرگمردهای کوچیک یادی بشه...

شهید علی رضا محمودی

فکر می کنم بارها این عکس رو دیده باشین. این عکس نوجوان 13 ساله ی کرجی شهید علیرضا محمودی پارساست که چند روز قبل از شهادتش گرفته شده که معصومیتی خاص رو تداعی می کنه. وقتی تو زندگی این نوجوان سیر می کنیم می بینیم که چطور جبهه به فرموده حضرت روح الله(ره) دانشگاه بوده و چطور مس وجودها رو طلا می کرده. عشق واقعی به شهادت رو میشه تو گوشه گوشه ی زندگی به ظاهر کوتاه علیرضا و دست نوشته ها و آثار بجا مونده ازش لمس کرد، چیزی که شاید برای خیلی از مسن های این زمان گفتنش هم سخت باشه، ملکه ی ذهن و رفتاری شهید علیرضا محمودیه....

برای شروع چند فرازی از توبه نامه ی ایشون رو اینجا ذکر می کنیم؛ فقط قبل از خوندن یادمون باشه که این توبه نامه کسی است که هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی نگران ترک اولی هایی است که ازش سر زده.....

شهید علی رضا محمودی

فرازهایی از توبه نامه شهید 13 ساله کرجی - شهید محمودی:

بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :

از این که حسد کردم...

از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...

از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....

از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....

از این که مرگ را فراموش کردم....

از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....

از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....

از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....

از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....

از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....

از این که دیگران را به کسی خنداندم، غافل از این که خود خنده دارتر از همه هستم....

از این که لحظه ای به ابدی بودن دنیا و تجملاتش فکر کردم....

از این که در مقابل متکبرها، متکبرترین و در مقابل اشخاص متواضع، متواضع تر نبودم....

از این که شکمم سیر بود و یاد گرسنگان نبودم....

از این که زبانم گفت بفرمایید ولی دلم گفت نفرمایید.

از این که نشان دادم کاره ای هستم، خدا کند که پست و مقام، پستمان نکند....

از این که ایمانم به بنده ات بیشتر از ایمانم به تو بود....

از این که منتظر تعریف و تمجید دیگران بودم، غافل از این که تو بهتر از دیگران می نویسی و با حافظه تری.....

از این که در سخن گفتن و راه رفتن ادای دیگران را درآوردم....

از این که پولی بخشیدم و دلم خواست از من تشکر کنند....

از این که از گفتن مطالب غیر لازم خودداری نکردم و پرحرفی کردم....

از این که کاری را که باید فی سبیل الله می کردم نفع شخصی مصلحت یا رضایت دیگران را نیز در نظر داشتم....

از این که نماز را بی معنی خواندم و حواسم جای دیگری بود، در نتیجه دچار شک در نماز شدم....

از این که بی دلیل خندیدم و کمتر سعی کردم جدی باشم و یا هر کسی را مسخره کردم....

از این که " خدا می بیند " را در همه کارهایم دخالت ندادم....

از این که کسی صدایم زد اما من خودم را از روی ترس و یا جهل، یا حسد و یا ... به نشنیدن زدم....

از ......

و.....

ای مردم بدانید رضا به قرآن خیلی اهمیت می داد. او از همین قرآن بود که به این زودی و به این زیبایی به سوی خدا پر کشید. او همیشه سر پست یک یا چند آیه یا یک سوره از قرآن را حفظ می کرد و مرتب می خواند و صبح برای ما می گفت

و این هم فرازهایی از دلنوشته ی شهید که در مراسم همرزمش رضا جهازی خواند:

ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة

السلام علیک یا اباعبدالله،السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین

با سلام بر هم وطنم، هم دینم، دوستم، هم سفرم، همسنگرم، هم رزمم، آموزگارم، خواننده قرآنم، گوینده حدیثم، رهرو راه حسین، عاشق دین حسین، عاشق رزم حسین، عاشق مرگ حسین، رضای خدایم و رضای دینم، رضا، رضا جهازی.

رضا جان! چگونه نامت را بر زبان آورم؟ رضا جان! چگونه یادت را بر دلم اندازم، آخر من لایق نیستم. من حتی لایق نبودم با تو دوست باشم. رضا جان! اگر می دانستم چنین لیاقتی داری حتی زبانم را به سخن گفتن با تو باز نمی کردم.

شهید علی رضا محمودی

رضا جان! اگر می دانستم چنین لیاقتی داری بیشتر به سخنانت توجه می کردم و بیشتر از منبع سرشار الهی که در وجودت شراره گرفته بود، استفاده می کردم. ولی افسوس، صد افسوس، هزار افسوس که ندانستم و قدر نداشتم. من باید بیشتر در کارهایت دقت می کردم تا می فهمیدم که تو کیستی و سرانجامت چیست؟

خاطراتت در ذهن من هر لحظه می گردد و می چرخد و در هر چرخش جگرم را می سوزاند. رضا جان! می خواهم از کارهایت برای میهمانانت بگویم ولی نمی دانم کدامین را بگویم. از آشناییت در اولین بار بگویم که از روز اول شجاعتت را دیدم یا از علمت در مدرسه. رضا جان! می خواهم بگویم که برای رفتن به جبهه چه گریه ها که نزد خانواده و در سپاه و در پادگان های مختلف نکردی ولی یادم به گریه های دعای کمیل و توسلت افتاد. چه گریه ها که نکردی و چه اشک ها که نریختی. رضا جان! می خواهم بگویم که چقدر به بی حجاب ها تذکر می دادی ولی یادم به تذکرات تو در جلسه های قرآنی که تو در جبهه تشکیل می دادی می افتد و مرا گیج و مبهوت می کند.

و تو چه "اِرجعی" زیبایی داشتی. واقعاً زیبا و حسرت آور بود.

ای مردم بدانید رضا به قرآن خیلی اهمیت می داد. او از همین قرآن بود که به این زودی و به این زیبایی به سوی خدا پر کشید. او همیشه سر پست یک یا چند آیه یا یک سوره از قرآن را حفظ می کرد و مرتب می خواند و صبح برای ما می گفت.

رضا جان! در این خط می خواهم یکی از آن چند باری که خیلی گریه کردی را برای مهمانانت بگویم. ولی این بار مثل هر دفعه نبود. فکر کنم خودت که در این مجلسی حدس زده باشی. و فکر کنم مهمانانت هم حدس زده باشند. آری همان بار، همان شب.

من در آن لحظات خیلی درس گرفتم. چقدر خوب لحظه ای بود. چه عاشقانه و چه عارفانه ! از یک نوجوان 14 ساله چه توقع است؟ او عرفان را از که آموخته بود؟ آخر او در کدام مکتب این عشق را آموخته و به این زیبایی سروده؟ او در شب حمله آنقدر اشک ریخت و امام زمانش را صدا زد تا بالاخره شهادت نامه اش را به امضا رسانید

همان شبی که شب دیگر را به دنبال نداشت و دیگر شب از تو خجالت می کشید که پرده سیاهش را به روی عالم بیندازد. من در آن لحظات خیلی درس گرفتم. چقدر خوب لحظه ای بود. چه عاشقانه و چه عارفانه ! از یک نوجوان 14 ساله چه توقع است؟ او عرفان را از که آموخته بود؟ آخر او در کدام مکتب این عشق را آموخته و به این زیبایی سروده؟ او در شب حمله آنقدر اشک ریخت و امام زمانش را صدا زد تا بالاخره شهادت نامه اش را به امضا رسانید.

رضا جان! من می روم که راهت را ادامه دهم. می روم تا کربلا را بگیرم. بدان ای حسین(ع)! رضا برای رسیدن به تو جلو دوید. رضا برای بوسیدن بارگاه تو بعد از فرمان حمله اولین آتش کننده اسلحه اش بود.

شهید علی رضا محمودی

رضا جان! من می روم که راهت را ادامه دهم و تو نیز در این راه یاریم ده. رضا جان! دلم می خواهد یک بار دیگر چهره ات را ببینم ولی افسوس که تو کجا و من کجا؟ تو شهیدی شهید. ولی من دارای نفسی کثیف و آلوده. ان شاء الله که با عمل کردن به قرآن و گفتار امام و وصیت نامه شهدا به خصوص شهید رضا جهازی خود را در خط دین انداخته و از مکتب و اسلاممان محافظت و آن را صادر نماییم....

و این هم فرازهایی از وصیت نامه شهید:

....اینک که انقلاب پرشکوه اسلامی به اوج خود رسیده است، خوب است که همگی دست در دست یکدیگر نهاده و در پیشبرد انقلاب کوشش کنیم.

آمریکای جهانخوار و هم پیمانانش برای شکست این انقلاب حداکثر تلاش خود را می کنند، اما ما می دانیم ید الله فوق ایدیهم، دست خدا بالاترین دستهاست و این دست خداست که توطئه های دشمنان جهانخوار را در هم می کوبد.

سعی کنید امام را یاری دهید و بیشتر به سوی جبهه ها روانه شوید و بدانید کمک به رزمندگان اسلام، کمک به لشکر امام زمان است.

شهید علی رضا محمودی

ای ملت مسلمان سراسر جهان به پا خیزید و توطئه های ابرنکبتان خونخوار را در هم کوبید. به پا خیزید و آسوده ننشینید که دشمنان اسلام در کمین هستند. اگر آسوده بنشینیم آن ها به پا می خیزند و قیام می کنند. قیام کنید آخر مگر امام خمینی شما را رهنمود ندادند که چرا قیام نمی کنید چرا ساکتید؟ مسئولیت شما در مقابل اسلام و مستضعفان بالاتر از این حرف هاست.

پدر و مادر عزیزم می دانم که برای من سختی های زیادی دیده اید و بی خوابی ها کشیده اید. من شما را خیلی دوست داشته و دارم ولی بدانید که من خدا و اسلامم را از شما بیشتر دوست دارم. خواهش می کنم که در مصیبت من گریه نکنید و اجر خودتان را ضایع نکنید و فقط طول عمر امام عزیز را از خدا بخواهید و در عزای من جشن وصال خدا را برپا کنید. و جشن شادی برپا کنید.

 

 

روحشان شاد و یادشان گرامی

 


منبع : قافله شهدا



:: موضوعات مرتبط: راه وهدف شهدا، معرفي وبلاگهاي دفاع مقدس، سرداران شهيد، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390

 

 

روايت شهيد آويني از "حاج بخشي"
سيد شهيدان اهل قلم سيد مرتضي آويني نيز در يکي از سلسله برنامه هاي روايت فتح، به روحيه جهادي و ايثارگري غيرقابل تصور حاج بخشي اشاره مي کند؛

در آن سوي فاو، در مقر فرماندهي بعثي‌ها، به حاج بخشي بر خورديم؛ چهره آشناي حزب ا... تهران. هر کس سرزندگي و بذله‌گويي و آن چهره شاداب او را مي‌ديد باور نمي‌کرد که دو ساعت پيش فرزندش شهيد شده باشد. اما حقيقت همين بود. هنگامي که ما به حاج بخشي بر خورديم دو ساعتي بيش از شهادت فرزندش نمي‌گذشت. او حاضر نشده بود که به همراه پيکر فرزند شهيدش جبهه نبرد را، ولو براي چند روز، ترک گويد.

 ما آخرين بار که او را ديده بوديم در تهران بود، هنگامي که کاروان نخستين «راهيان کربلا» عازم جبهه نبرد بودند. هر جا که حزب ا... تهران هست او نيز همان جاست و علمداري مي‌کند.حاج بخشي با يک گوني شکلات و دريايي از سرور به سوي خط مي‌رفت تا بين بچه‌ها شادي و شکلات پخش کند. او مرتبا مي‌گفت اينجا خانه خودمان است و همه مي‌دانستند که او نظر به کشورگشايي ندارد، بلکه مي‌خواهد از سر طنز جوابي به صدام داده باشد. و به‌راستي چه کسي مي‌تواند باور کند که در اين لحظات، دو ساعتي بيش از شهادت فرزند او نمي‌گذرد و با اين‌همه، او هنوز هم روحيه طنزآميز خود را حفظ کرده است؟ چگونه مي‌توان اين‌همه را جز با معجزه ايمان تفسير کرد؟
همه بچه‌ها او را همچون پدري مهربان دوست مي‌دارند و شايد او نيز در هر يک از اين جوانان نشاني از فرزند شهيد خود مي‌بيند. و يا نه، اصلا اين حرف‌ها زاييده تخيلات ماست و او آنچنان به حق پيوسته است که شهيدان را مرده نمي‌پندارد...


:: موضوعات مرتبط: راه وهدف شهدا، دفاع مقدس و بسیج، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در یکشنبه هجدهم دی 1390

 

 

اولين جشنواره خاطره‌نويسی دفاع مقدس در قم برگزار شد
اولين جشنواره خاطره‌نويسی دفاع مقدس استان قم شب گذشته، دهم دی ماه در تالار شهيد آوينی اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان قم برگزار شد.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا) شعبه قم، در مراسم برگزاری اولين جشنواره خاطره‌نويسی دفاع مقدس در قم كه با حضور جمع زيادی از رزمندگان و خانواده‌های آنان همچنين نويسندگان و راويان دفاع مقدس استان قم، 10 دی ماه برگزار شد از 40 نفر از برترين خاطره‌نويسان تجليل شد.

بيان خاطرات چند تن از رزمندگان دفاع مقدس و جانبازان از ديگر برنامه‌های اين مراسم بود كه بر موضوعاتی مانند حمايت و پشتيبانی از ولايت فقيه، رعايت حجاب و ... به عنوان محورهای اصلی در وصيت‌نامه‌های شهدا تاكيد كردند.

همچنين در اين مراسم از هشت كتاب جديد در عرصه دفاع مقدس با نام‌های روزهای مقاومت، آخرين حلقه رزم، قمقمه‌های عطشان؛ خاطرات يكی از جانبازان شيميايی، مديريت و فرهنگ‌سازی با نگرش به ديدگاه‌های مديريتی شهيد مهدی زين‌الدين، شليك يك گلوله، و اما جنگ، پژوهش دفاع مقدس و امدادهای غيبی رونمايی شد.

يكی از خاطره‌نويسان برتر اين جشنواره پس از دريافت جايزه خود آن را به خانواده شهيد موسوی‌نژاد از شهدای اخير سپاه در درگيری با گروهك پژاك تقديم و اهدا كرد.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در یکشنبه یازدهم دی 1390

 

 

در نامه های پرشور دختر دانش‌آموز به جبهه ها: سلام گرم مرا از فرسنگها راه دور بپذیرید

 

حماسه هشت سال دفاع مقدس، جلوه مهر و مهربانی و وحدت و یکدلی بود و از سنگرها و جبهه‌ها تا شهرها و روستاها این اخوت و همراهی جلوه‌گر بود و در این میان، ارتباط دانش‌آموزان ـ جلوه‌های بیشتر و فروزانتری داشت و نامه‌های برخاسته از معصومیت با دنیایی از شور و شوق نوجوانی آنان، در تاریخ دفاع مقدس به یادگار ماندند؛ نامه‌هایی که دانش‌آموزان به همراه هدایای خود برای رزمندگان اسلام می‌فرستادند، نمونه‌هایی از این شوق و شور آمیخته با شعور بودند و دو نامه زیر، نمونه‌هایی از این مکاتباتی هستند که در تاریخ به جاودانگی خواهند رسید.

نامه نخست را دانش‌آموزی در بهمن ماه 1361 نوشته که به جبهه‌ها فرستاده شده است. این نامه را رزمنده‌ای پاسخ داد؛ آن دختر دانش‌آموز بار دیگر نامه‌ای را در فروردین سال 62 نوشته و فرستاده و اتفاقا نامه دوم به دست همان رزمنده رسیده بود. این برادر بسیجی «مصطفی آهوزاده» است که این دو نامه را برای سرویس دفاع مقدس فرستاده که هم‌اکنون تقدیمتان می‌شود.

... اما ای کاش، پاسخ رزمنده به آن دانش آموز را هم داشتیم تا در کنار این دو نامه منتشر کنیم. شاید فرصتی دیگر بشود با نویسنده نامه‌ها، خانم «سهیلا چمن» از مازندران به گفت‌وگو نشست؛ به امید آن روز و آن نامه و آن گفت‌وگو.

نامه نخست:

بسم رب الشهدا والصدیقین
سلام
سلام به برادر رزمنده‌ام که در جبهه‌های حق علیه باطل می‌جنگد. امیدوارم که حال شما خوب باشد و برای شما آرزوی پیروزی می‌کنم. می‌دانم که در ماه بهمن چه اتفاق‌هایی افتاد؛ از یک طرف منافقین به آمل حمله کردند و از طرف دیگر، امام در 12 بهمن ماه به ایران تشریف آوردند. در 22 بهمن ملت ایران به آرزوی خود رسیدند. پیروزی همان پیروزی که انقلاب اسلامی ما انتظار آن را داشت.

خدایا! رزمندگان ما را پیروزشان بگردان. خدایا! به وسیله جان برکفان اسلام و پاسداران رزمنده نیروهای دشمن را درهم شکن، در بین آنها و سلاحشان جدایی بینداز، آرامش خاطر را از آنان بگیر، دستشان را از توشه و زادشان قطع کن، به حیرت و سرگردانی مبتلایشان کن و از پشتیبان و مددکار محرومشان گردان، پیوسته از تعدادشان بکاه و دلشان را از بیم و هراس پر کن. الهی! دست دشمنان اسلام را از تعدی و توسعه طلبی بازدار و زبانشان را از سخن ناروا گفتن کوتاه کن تا دیگر جرأت نکنند که به مرزهای ما حمله آورند (در اصل نامه «آوردند» نوشته شده است ) و بر کشور اسلام تعدی و تجاوز نمایند. پروردگارا سربازان و پاسدارانی که برای عظمت اسلام و پیروزی مسلمانان می‌جنگند تأیید کن، دشواری‌های نبرد را برایشان آسان گردان و کارشان را سروسامان بده و پیروزی را نصیبشان گردان.

خدایا! بهترین همرزمان را برایشان برگزین و پشتشان را نیرومند و قوی گردان و نعمت‌هایت را بر آنان زیاده ساز.

خدایا! اسباب دلگرمی و نشاطشان را فراهم ساز، شوق دیدار بستگان را در دل‌هاشان فرو نشان. غم و وحشت تنهایی را از دل‌هاشان بزدای.

خدایا! خاطر پاسداران را از غم فراق همسر و فرزند بپرداز و از حسن نیت و عافیت و سلامت به آنان عطا کن. ترس از دشمنان را از دلشان خارج کن و شهادت به آنان عطا فرما. الهی! در پیکار با دشمن شدت مقاومت به آنها عطا کن و تأییدشان فرما.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

سهیلا چمن / امضا
کلاس اول راهنمایی از بابل از محله مقیم آباد، مدرسه حکیمی

















نامه دوم:

بسم الله الرحمن الرحیم

با درود و سلام به رهبر کبیر انقلاب و پیر نستوه جماران «امام خمینی» با درود به رزمندگان نیرومند و باایمان حق علیه باطل و با درود به شهدای صدر اسلام تا به شهیدان گلگون کفن ایران زمین.
با عرض سلام امیدوارم که سلام مرا از فرسنگها راه دور که از اعماق وجودم سر چشمه می‌گیرد، بپذیری و امیدوارم که شما و همه برادرانی که در خدمت اسلام انجام وظیفه می‌کنید، در درگاه خداوند متعال مورد قبول قرار گیرد. برادرم نامه محبت آمیز شما که گواهی وجود پاکی بود به دست من رسید و من واقعا از اینکه محبت کردید و جواب نامه ام را نوشتید، خیلی خوشحال شدم و امیدوارم که در سایه پروردگار بزرگ و به فرماندهی  «مهدی (عج )» و به رهبری «امام خمینی» به پیروزی نهایی که آرزوی همه ما است، برسید و به سلامت به سر زندگی خودتان برگردید. برادرم بعد از اینکه توانستیم این حزب بعث و امثال این را از روی زمین برداریم، اگر مقدور است سری به ما بزنید و سلام مرا به دیگر برادران رزمنده برسانید «به امید زیارت کربلا».

خدایا! تمام جوانان ما را در جبهه‌ها حفظ نگه دار و این منافقین را که از گوشه و کنار مملکت ما دست به جنایت می‌زنند، نابود بگردان. خدایا! هر چه زودتر حزب بعث را نابود بفرما و پرچم اسلام را بر کاخ سفید ریگان مستقر بگردان. خدایا! قدس عزیز ما را از صهیونیسم جهانی نجات بده.
 خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی (عج) «خمینی» را نگه دار.

ضمنا این عید را که با خون شهیدان ما شکوفا شده، به شما و به تمام برادران رزمجو تبریک و تهنیت می‌گویم.
«با آرزوی موفقیت»
مرگ بر آمریکا
مرگ بر شوروی
مرگ بر اسراییل

مازندران: بابل ـ صد دستگاه ـ خیابان امیر کبیرـ کوی شهید مخبریان ـ کوچه طالبیان پلاک 23 منزل چمن
نویسنده: سهیلا چمن / سال اول راهنمایی 
 



:: موضوعات مرتبط: دفاع مقدس و بسیج، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه دوم آذر 1390

 

 

مردی که ۷۰۰ شهید را غسل و کفن کرد
پدر شهیدی که ۷۰۰ تن از شهدای دفاع مقدس را غسل و کفن کرده بود با اشاره به اینکه شهدا به ایران هویت دینی و اسلامی دادند، گفت: با پیروی از ولایت فقیه از دستاوردهای دفاع مقدس نگهداری شود.

به گزارش فارس از بابلسر، قاسمعلی بندری پدر شهید محمدرضا بندری از یادگاران دوران هشت سال دفاع مقدس است که علاوه بر غسل و کفن فرزندش بیش از ۷۰۰ تن از شهدای دفاع مقدس را غسل و کفن و گاهی دفن کرده است.
این پیرمرد ۷۵ ساله بابلسری رفاه و آسایش زندگی امروز خود را مدیون خون پاک و مطهر شهدایی می‌داند که در راه دفاع از آرمان‌های انقلاب اسلامی از جان خود گذشتند.
قاسمعلی بندری در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در بابلسر اظهار داشت: کار خود را با فعالیت در سپاه آغاز کرده و در غسل دادن شهدا کمک می‌کردم تا اینکه به پیشنهاد برادر یکی از شهدا در بنیاد شهید بابلسر مشغول فعالیت شدم.
وی افزود: مدت ۱۶ سال در بنیاد شهید فعالیت کرده و اکنون بازنشسته بنیاد شهید هستم و در هشت سال دفاع مقدس نیز به صورت شبانه‌روزی در بنیاد شهید خدمت کردم.

* خود را نه پدر یک شهید بلکه پدر ۷۰۰ شهید می‌دانم
بندری بیان داشت: تنها فرزند پسرم را تقدیم انقلاب کرده اما خود را نه پدر یک شهید بلکه پدر ۷۰۰ شهید می‌دانم.
وی تصریح کرد: در این مدت حدود ۴۰۰ شهید را غسل و کفن کرده و بقیه به علت اینکه غیر قابل شستشو بودند با عطر و گلاب برای دفن آماده کرده و به خانواده آنها اطلاع می‌دادم ضمن اینکه خود نیز در تشییع آنها شرکت کرده و آنها را به خاک می‌سپردم.
بندری افزود: بعد از جنگ تحمیلی راننده و مددکار شدم و کار حمل و نقل بیماران به تهران را با آمبولانس به عهده گرفتم، شب به همراه مددکار مریض را به تهران برده و بعد از ویزیت بیمار را به بابلسر برگردانده و شب و روز در خدمت خانواده شهدا بودیم.

* عروس ۱۶ ساله‌ام در کفن و دفن شهدا به من کمک می‌کرد
وی با اشاره به اینکه ۳۲ سال خدمتگزار نماز جمعه بابلسر هستم، بیان داشت: عروس من با وجود اینکه ۱۶ ساله بوده در کفن و دفن شهدا به من کمک کرده و جسد پسرم بعد از گذشت ۱۱ سال در یک گور دسته‌جمعی به همراه ۱۲ رزمنده ایرانی که پس از شکنجه زنده به گور شده بودند، پیدا شد.
بندری عنوان کرد: گاهی اوقات با دیدن شهدا و یادوآری نحوه شهادت آنها دچار تب و لرز شدید می‌شدم ولی به خاطر عشق به خدا این کار را ادامه دادم.
وی درباره غسل و کفن نخستین شهید دفاع مقدس بیان داشت: نخستین شهید در نظرم نیست، اما می‌دانم شهید جنگ نبوده بلکه جزو شهدای غائله کردستان بوده که غسل و کفن کرده و به خاک سپردم.
بندری بیان داشت: معمولا شهدا را از روی کارت‌هایی که به همراه داشتند شناسایی کرده و گاهی پیکر شهیدی می‌آوردند که سوخته و اصلا قابل شناسایی نبود و یا شهدایی که بر اثر شیمیایی بوی بد می‌دادند برای اینکه سبب رنجش خاطر پدر و مادر و خانواده‌اش نشود آنها را با عطر و گلاب خوشبو کرده تا مانند درونشان خوشبو و معطر شوند.

* زمانی که شهدای شیمیایی را غسل می‌دادم تا سه روز تمام سر و صورت من دچار سوزش می‌شد
وی تصریح کرد: شهیدی آوردند که مثل زغال سیاه شده بود و مطمئن بودم پدر و مادرش نمی‌توانند او را ببینند بنابراین او را داخل پنبه بسته‌بندی و معطر کرده و زمانی که می‌خواستم پیکر این شهید را داخل قبر بگذارند به پدر و مادرش گفتم با وی وداع کنند.
پدر شهید محمدرضا بندری خاطرنشان کرد: زمانی که شهدای شیمیایی را غسل می‌دادم تا سه روز تمام سر و صورت من دچار سوزش شده و بر روی بدن من اثر گذاشت و الان بعد از چند سال با یادآوری شهدا زمانی که می‌خوابم پاهایم را محکم روی زمین کوبیده چون اعصابم خیلی ناراحت شده است.
بندری تصریح کرد: آنچه که بعد از این همه سال درد ودل من مانده، لطف و محبت شهدا است همه این شهدا را مثل بچه‌های خود دانسته حتی بعد از جنگ به خانواده‌هایشان سرکشی کرده، فرزندانشان را به اردو می‌بردم ارتباط خاصی با آنها داشته تاخدای ناکرده لحظه‌ای احساس بی‌پدری نکنند.
وی خطاب به نوجوانان و جوانان ایرانی افزود: اگر می‌خواهید هویت، انسانیت، معرفت دینی و شرف خود را ازدست ندهید باید پیرو راه شهدا باشید و پیروی از راه شهدا در خداپرستی، ناموس‌پرستی و دفاع از کیان نظام اسلامی است.



:: موضوعات مرتبط: سرداران شهيد، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در سه شنبه دهم آبان 1390

 

 

واکنش امام خمینی به نامه مادر شهید


مادر شهیدی از کاشان دستبند طلایی را که برای آینده فرزندان خود کنار گذاشته بود در سال 67 به امام خمینی هدیه می‌کند تا هزینه جبهه‌های جنگ نماید.

مادر شهید سید علی اصغر کیا در نامه خود به حضرت امام نوشته است


واکنش امام خمینی به نامه مادر شهید

مادر شهید سید علی اصغر کیا در نامه خود به حضرت امام نوشته است:

بسم اللّه الرحمن الرحیم

محضر مقدس رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی حضرت آیت اللّه العظمی امام خمینی -روحی فداه - سلام علیکم از آنجا که مایل نیستم در این شرایط حساس وقت شریف را تصدیع نمایم بدون مقدمه سخنانم را آغاز می‌کنم.

من مادر یک شهید به نام سید علی اصغر کیا از خیل عظیم شهیدان اسلام عزیز هستم.

خود در اوایل زندگی بر اثر حادثه‌ای همسر عزیز خود را که از سادات بود از دست دادم و با چهار فرزند به یادگار از آن مرحوم مانده زندگی را ادامه دادم و یکی از آن‌ها را در جنگ تحمیلی تقدیم اسلام و آن حضرت نمودم و اکنون نیز آماده انجام تکلیف می‌باشم.

اماما، پیام پر از درد و محنت شما در پذیرش قطع‌نامه 598 آسایش را از روح و جسم ملت ایران و مستضعفان جهان به ویژه خانواده شهیدان گرفت و مطمئن باشید که آن‌ها هم همان‌گونه که فرمودید آن را مانند جرعه زهری نوشیدند ولی تحمل هر چیزی برای رضای خدا و مصلحت اسلام عزیز گواراست.

دشمنان قسم خورده اسلام عزم خود را جزم نموده‌اند که دین مقدس اسلام را منهدم و نابود نمایند و این را از اجداد و پیشینیان پلید خود به ارث برده‌اند. اما زهی خیال باطل.

خدایا تو شاهد باش که ما هم با تاسی به پیشوایان بزرگمان همچون ابراهیم و محمد و علی و زهرا و فرزندان معصومشان - صلوات الله علیهم اجمعین - و با تقلید از مرجع و ملجا عظیم الشان انقلاب عزم خود را جزم نموده‌ایم که تا آخرین نفر و آخرین نفس با اهداف نامبارک آن‌ها مبارزه کنیم.

اماما، راهپیمایی روز عید غدیر ثابت کرد که مردم شریف ایران مرگ را تحمل می‌کنند ولی ننگ خواری و ذلت در مقابل دشمنان اسلام را نه .

آن‌ها با این حضور نشان دادند که همواره گوش به فرمان رهبر الهی خود هستند و این اطاعت را به حکم آیه شریفه (اطیعوا اللّه و اطیعوا الرسول) تکلیف شرعی خود می‌دانند.

ما به شما اطمینان می‌دهیم که با اشک چشمانمان دامان و دلتان را شستشو و با خونمان نهری و با اجسادمان سدی در مقابل دشمنان اسلام ایجاد خواهیم کرد که در آن غرق و زمین‌گیر شوند

اماما، مبادا که شرایط روز دامان کبریایی شما را غبارآلود و دل مبارکتان را رنجور نموده باشد.

ما به شما اطمینان می‌دهیم که با اشک چشمانمان دامان و دلتان را شستشو و با خونمان نهری و با اجسادمان سدی در مقابل دشمنان اسلام ایجاد خواهیم کرد که در آن غرق و زمین‌گیر شوند.

اماما، اینجانبه هدیه‌ای ناقابل را که ذخیره نموده و ده‌ها فکر و خیال برای مصرف آن جهت رفاه خود و فرزندانم داشتم به منظور رفع نیاز جبهه‌های جنگ تقدیم می‌نمایم و همچنین نذر نموده‌ام که حقوق شش ماه خود را تقدیم نمایم.

لذا اکنون هدیه مذکور (یک قطعه دستبند طلا) را به همراه مبلغ سی هزار ریال (حقوق یک ماه ) تقدیم و بقیه را نیز تحویل خواهم داد.

انشاءاللّه.

در خاتمه آرزوی دعای خیر و تقاضای عاجزانه دارم که با دستخط مبارک (ولو کوتاه ) جواب نامه را مرقوم فرمایید.

از خداوند تبارک و تعالی به همراه همه مستضعفان و مسلمین و شیعیان طول عمر آن حضرت را با سلامت کامل خواهانم.

حاجیه شمسی نورانی، از طلاب علوم دینیه و از خدمتگزاران امداد امام خمینی کاشان، والده شهید سید علی اصغر کیا.

والسلام علیکم و رحمه‌الله.

اماما، اینجانبه هدیه‌ای ناقابل را که ذخیره نموده و ده‌ها فکر و خیال برای مصرف آن جهت رفاه خود و فرزندانم داشتم به منظور رفع نیاز جبهه‌های جنگ تقدیم می‌نمایم و همچنین نذر نموده‌ام که حقوق شش ماه خود را تقدیم نمایم.

لذا اکنون هدیه مذکور (یک قطعه دستبند طلا) را به همراه مبلغ سی هزار ریال (حقوق یک ماه ) تقدیم و بقیه را نیز تحویل خواهم داد

بسمه تعالی

فرزند عزیزم، خانم حاجیه شمسی نورانی نامه پر احساس شما را خواندم.

از شما و افرادی مانند شما نمی‌دانم چگونه باید قدردانی کرد.

من که در مقابل این همه محبت و صفا غیر از تشکر و دعا کاری نمی‌توانم انجام دهم.

دستبندت را برایت می‌فرستم تا از جانب من هدیه‌ای باشد برای تو، و معادل آن را با نذر حقوق شش‌ماهه ات را من خود به جبهه می‌فرستم.

از قول من به فرزندان عزیزت، این عزیزان ملت شریف ایران، سلام گرمم را برسان.

خدا یار و نگهدارت باد.

23 / 5 / 67



منبع : مشرق نیوز



:: موضوعات مرتبط: امام (ره)ولایت فقیه ولایت وشهداء، راه وهدف شهدا، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390

 

 

شبی در فاو


عملیات فاو نزدیک به هفت ماه کار شدید عملیاتی را می طلبید. بعد از این که تمام موقعیت ها آماده شد ما جمعی لشگر 27محمدرسول الله(ص) بودیم. بعد از این که به لشکر اطلاع دادند که عملیات در پیش داریم، نیروها را آماده کردند، ما از منطقه کرخه به اندیمشک به صورت کاملاً استتارشده و در پوشش اتوبوس هایی که روی آنها با پلاکاردهایی بزرگ نوشته شده بود: «بازدید دانش آموزان دبیرستان...


شبی در فاو

درسال 1363 ایران بعد از عملیات بدر، طرح عملیات وسیعی را برای منطقه فاو داشت. این منطقه، منطقه مسکونی بود مردم آبادان در این منطقه زندگی می کردند. عملیات باید در داخل منطقه و در یک فضای بسته انجام می شد. با توجه به این که مردم بومی منطقه آبادان و خرمشهر در منطقه بودند و تعدادی از نیروهای ستون پنجم دشمن نیز درمیان آنها بود و آنان اطلاعات را برای نیروهای عراقی گزارش می کردند، بنابراین شروع عملیات با مشکلات خاصی روبرو بود. پنج قرارگاه همزمان با هم باید برای عملیات آماده سازی می شد. عملیات فاو نزدیک به هفت ماه کار شدید عملیاتی را می طلبید.

بعد از این که تمام موقعیت ها آماده شد ما جمعی لشگر 27محمدرسول الله(ص) بودیم. بعد از این که به لشکر اطلاع دادند که عملیات در پیش داریم، نیروها را آماده کردند، ما از منطقه کرخه به اندیمشک به صورت کاملاً استتارشده و در پوشش اتوبوس هایی که روی آنها با پلاکاردهایی بزرگ نوشته شده بود: «بازدید دانش آموزان دبیرستان... از مناطق جنگی» در صورتی که این اتوبوس ها، مملو از نیروهای رزمنده ای بودند که آماده عملیات بودند. به این ترتیب ما را به منطقه دارخوین انتقال دادند. ما به مدت 15 روز در منطقه دارخوین بودیم و در آنجا دوباره ساماندهی شدیم. کار باید به حدی سری و مخفیانه انجام می شد که دشمن از آن هیچ اطلاعی پیدا نمی کرد. در غروب آفتاب شب بیستم بهمن ماه سال 1363 بود که به منطقه رسیدیم. نیروهای ما باید از سه رودخانه بهمنشیر، رودخانه کارون و اروند که در ورودی شهر قرارداشت عبور کنیم. در شب نوزدهم و بیستم بهمن بود که نیروهای گردان مالک و عمار به سمت رودخانه اروند حرکت کردند. اروند که عرض آن از 500متر تا بیش از دو کیلومتر می رسید، این کار بچه ها را بسیار سخت می کرد و ما مستقیم در دید نیروهای عراقی بودیم. قبل از ورود ما، یک گروه غواص خودشان را با طناب به داخل رودخانه متصل کرده بودند و به اصطلاح در اول خط بودند که بتوانند دشمن را شناسایی کنند و به اصطلاح راه را برای ورود نیروهای پیاده امن نمایند. گردان عمار به همراه نیروهای غواص از خط رد شدند و خط جنوبی شهر فاو شکسته شد.

ما از منطقه کرخه به اندیمشک به صورت کاملاً استتارشده و در پوشش اتوبوس هایی که روی آنها با پلاکاردهایی بزرگ نوشته شده بود: «بازدید دانش آموزان دبیرستان... از مناطق جنگی» در صورتی که این اتوبوس ها، مملو از نیروهای رزمنده ای بودند که آماده عملیات بودند

 گردان مالک که گردان ما بود، قرار بود در شب دوم عملیات وارد خط شود. هدف عملیات ما سایت موشکی ام القصر بود. حدود ساعت 12 یا یک نیمه شب بود که ما از رودخانه رد شدیم، با حرکات کاملا آهسته و سکوت مطلق، در اسکله فاو پیاده شدیم. روزانه 200-300 کیلومتر حرکت می کردیم و مجروحانی را که در حین عبور زخمی شده بودند نیز با برانکارد حرکت می دادیم. فرمانده گردان روی یکی صندلی ایستاده بود و بچه ها را از زیر قرآن عبور می داد و مدام می گفت ذکر خدا را فراموش نکنید. ما در ساختمان هایی که در آن نزدیکی بود پناه گرفتیم. موقع عبور یکی از نیروهای خودی گفت مواظب باشید پایتان را روی جنازه نگذارید. با وجودی که چندین عملیات شرکت کرده بودیم و مقداری آمادگی داشتیم کمی که جلوتر آمدیم دیدیم یکی از نیروهای دژبان عراقی که کلاه کاسکت سفید رنگی روی سرش بود، وقتی از وجود نیروهای عملیاتی خبردار شده بود نزدیک ساختمان شده بود و بچه ها او را با گلوله زده بودند و روی پیاده رو افتاده بود.

ما در داخل ساختمان پناه گرفتیم. نزدیکی های طلوع آفتاب و قبل از نماز، هواپیماهای عراقی آمدند و به صورت بسیار وسیعی شروع به بمباران منطقه کردند. این منطقه بیشتر با هواپیما و موشک بمباران می شد. این بود که نیروی هوایی ضدهوایی های زیادی را دراین منطقه مستقر کرده بود. برای اولین بار بود که توانستیم در یک روز حدود 75 تا از هواپیما را سرنگون کنیم. بمباران در منطقه به حدی بود که تمام آسمان تا نزدیکی های کویت را دود فراگرفته بود. ازساختمان ها بیرون آمدیم و پشت خاکریزها سنگر گرفتیم. دیدیم چند کامیون بزرگ پر از مهمات آورده بودند و نیروهای عراقی درحال تخلیه مهمات بودند که درگیری ها شروع شد. نزدیک 30-20 نفر از نیروهای عراقی در زیر کامیون پناه گرفته بودند و تیر خورده و کشته شدند.

شبی در فاو

 ما مقداری از مهمات که شامل توپ های صنعتی، تانک و غیره بود در آنجا بلااستفاده مانده بود به غنیمت گرفتیم و چون نیروهای آموزش دیده بودیم، مقداری از کاربردهای آن را می دانستیم این بود که از توپ های عراقی علیه خودشان استفاده می کردیم. در شب دوم عملیات سایت موشکی ام القصر بود که باید حذف می شد. نیروها سوار بر کامیون به طرف خط حرکت کردند. در نزدیکی های خط نیروها پیاده شدند تا مقداری استراحت کنند. به خاطر نزدیکی به رود اروند، روز منطقه بسیار گرم بود به حدی که از شدت گرما پوستمان می سوخت و شبها به قدری سرد بود که تمام استخوانهای بدنمان درد می کرد و سرما تا عمق جانمان نفوذ می کرد. ساعت 5:10 قرار بود که عملیات شروع شود. ساعت یک پشت خط اروند رسیدیم.

فاصله ما با نیروهای عراقی حدود 500 متر بود. در سمت راست ما جاده ام القصر قرارداشت که میدان مین بود و در سمت چپ کوت عبدالله قرارداشت. عراقی ها تمام نیروهایشان را در منطقه دیگری جمع کرده بودند و فکر می کردند که عملیات از جای دیگری آغاز می شود بنابراین نیروی کمی در منطقه گذاشته بودند. وقتی ما به پشت خط رسیدیم دو تانک در جاده ایستاده بودند و شدید تیراندازی می کردند. به طوری که راه ما را سد کرده بودند. هرچقدر گلوله به تانک می زدیم به تانکها نمی خورد. ساعت 20:10 دقیقه بود که به ما گفتند هرطوری شده باید عملیات شروع شود. در آخرین لحظه دیدیم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. این بود که یک گروه ویژه برای عبوردادن ما آمدند. وقتی نیروها آمدند به ما گفتند: این میدان مین تخریب نشده است. ما به شرطی شما را از این منطقه عبور می دهیم که شما پایتان را فقط جای پای ما بگذارید نه کمی راست و نه کمی چپ. هر اتفاقی افتاد پای خودتان است. ما پشت سر این نیروها به ستون و آرام و با احتیاط حرکت می کردیم. میدان مین را بدون تلفات رد کردیم و به کمین عراقی ها رسیدیم.

من هم برگشتم که این جمله را به پشت سری خود بگویم احساس کردم گلوله ای به کمرم خورد. تکان آنقدر شدید بود که ضربه ای به صورتم خورد و هفت -هشت متری به بالا پرتاب شدم و مجدد به زمین برخوردکردم. احساس شهادت داشتم و نگاهم سوی آسمان بود. احساس می کردم بدنم از من فاصله گرفته، پاهایم را می دیدم ولی قدرت بلندشدن نداشتم

چند تا سنگر خالی بود که به هر سنگری که می رسیدیم نارنجگی پرتاب می کردیم تا مطمئن شویم کمینی نیست. همین طور که قدم به قدم پشت سر هم حرکت می کردیم نفر جلویی به من گفت بنشین. من هم برگشتم که این جمله را به پشت سری خود بگویم احساس کردم گلوله ای به کمرم خورد. تکان آنقدر شدید بود که ضربه ای به صورتم خورد و هفت -هشت متری به بالا پرتاب شدم و مجدد به زمین برخوردکردم. احساس شهادت داشتم و نگاهم سوی آسمان بود. احساس می کردم بدنم از من فاصله گرفته، پاهایم را می دیدم ولی قدرت بلندشدن نداشتم. کم کم صداها برایم نامفهوم شد. گاهگاهی به هوش می آمدم و دوباره از هوش می رفتم تا این که ما را به فرودگاه و از آنجا به بیمارستانی در تهران اعزام کردند و...

 به قول امام راحل مان شهدا ره صدساله را یک شبه پیمودند، هرچند ما از قافله آنها بازماندیم امیدواریم که بتوانیم راهشان را ادامه دهیم.

به نقل از کیهان



:: موضوعات مرتبط: خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390

 

 

دومين جشنواره خصوصي “داستان كوتاه پايداري” تا 20 شهريور اعلام شد

مهلت ارسال اثار به؛

دومين جشنواره خصوصي “داستان كوتاه پايداري” تا 20 شهريور اعلام شد

علاقه مندان به شركت در دومين جشنواره خصوصي “داستان كوتاه پايداري” كه به همت انتشارات هزاره ققنوس و همكاري خانه كتاب و انتشارات سفير اردهال برگزار مي شود تا 20 شهريور ماه فرصت دارند كه آثار خود را به دبير خانه جشنواره ارسال كنند.

به گزارش خبرنگار نويد شاهد،موضوع كلي اين جشنواره “هشت سال پايداري ملت ايران در مقابل تجاوز بيگانه” است . تمامي موضوعات پيرامون جنگ عراق عليه ايران و نيز تاثيرات پس از آن ، ايثارگران ، پشت جبهه و … در اين محدوده قرار مي گيرند.

آثار مي بايست در قالب داستانك يا داستان كوتاه كوتاه ( Flash Fiction)، داستان كوتاه (short story ) و داستان ميني مال باشد. به عبارت ديگر حجم و تعداد سطور داستان از يك صفحه بيشتر نباشد. بديهي است داستان هاي بلند به مرحله نهايي داوري راه داده نخواهند شد.
آثار ارسالي نبايد در جشنواره هاي ديگر حائز رتبه شده باشد و تعداد داستان هاي ارسالي از سوي يك نويسنده براي شركت در جشنواره محدوديتي ندارد.

نويسندگان براي ارسال اثار خود مي توانند از يكي از اين روشها بهره ببرندارسال فايل داستان به ايميل nashr_1000@yahoo.com،ارسال لينك يا متن داستان خود را در بخش نظرات وبلاگ و سايت جشنواره،ارسال داستان به آدرس تهران صندوق پستي ۱۳۸-۱۵۷۱۵،ارسال داستان از طريق پيامك به شماره ۰۹۱۲۵۱۱۰۷۲۸، تحويل داستان به دبير خانه جشنواره.


مجموعه آثار برگزيده اين جشنواره توسط انتشارات هزاره ققنوس در قالب يك كتاب منتشر خواهد شد.

در بخش جنبي جشنواره علاقمندان مي توانند مقالات خود را درمحور هاي داستان هاي فلش فيكشن چرايي و چگونگي شكل گيري،نقش و جايگاه داستان هاي فلش فيكشن در فرهنگ شرق و ايران،ادبيات پايداري و داستان هاي فلش فيكشن،ظرفيت هاي داستان هاي فلش فيكشن براي انتقال فرهنگ به دبير خانه ارسال نمايند . گفتني است،مقالات برگزيده در كتاب جشنواره منتشر و در مراسم اختتاميه قرائت خواهد شد.

لازم به ذكر است،سال گذشته اولين دوره اين جشنواره برگزار شد در مراسم اختتاميه به برگزيده گان سكه بهار آزادي و جوايز نفيس ديگر اهدا شد. همچنين آثار منتخب در سه كتاب تحت عنوان « كتاب پايداري ۸۹» منتشر شد كه رونمايي از اين كتاب در روزهاي پاياني سال ۱۳۸۹ برگزار شد.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، کتب ومجلات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس، داستان و قطعه ادبی دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در سه شنبه یازدهم مرداد 1390

 

 

انتشار فراخوان دومين جشنواره "روزهاي آفتابي"

انتشار فراخوان دومين جشنواره "روزهاي آفتابي"

فراخوان دومين جشنواره خاطره نويسي دفاع مقدس استان البرز با عنوان "روزهاي آفتابي" منتشر شد.

 به نقل از خبرگزاري كتاب ايران (ايبنا)، سرهنگ پاسدار غلامرضا رنجكش، معاون ادبيات و انتشارات اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان البرز اظهار داشت: اين فراخوان مانند سال گذشته، در دو بخش خاطرات خودنوشت و ديگرنوشت منتشر شده است.

وي با تاكيد بر لزوم ايجاد انگيزه در رزمندگان سال هاي دفاع مقدس براي بازگويي خاطرات آن دوران، ادامه داد: موضوع هاي قابل طرح درباره جنگ را تقسيم بندي و در بخش هايي مانند "زندگي در جبهه"، "لبخند در جنگ"، "نقش روحانيون در دفاع مقدس" و "اطلاعات و شناسايي در جنگ" اعلام كرده ايم.

معاون ادبيات و انتشارات اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان البرز خاطرنشان كرد: نخستين جشنواره خاطره نويسي دفاع مقدس استان البرز با داوري 97 اثر برگزار شد. امسال با گسترش تبليغات در استان، اميدواريم كه خاطرات بيشتري به دبيرخانه جشنواره خاطره نويسي "روزهاي آفتابي" ارسال شوند.

فرصت ارسال آثار تا پانزدهم مرداد ماه 90 به نشاني "كرج، 45 متري گلشهر، بلوار هوشيار، نبش خيابان شهيد فرهاد جهاني، اداره كل حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس استان البرز" اعلام شده است.



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در یکشنبه دوم مرداد 1390

 

 

سخنان آتشین سعید قاسمی در مراسم شیرمرد شیرکوه در شهرستان تفت یزدما
حاج سعید قاسمی سال‌هاست که در سالگرد اسارت فرمانده اسطوره‌ای خود حاج احمد متوسلیان به دست مزدوران اسرائیل، از او و بزرگی و هیبت انقلابی‌اش می‌گوید.

سینه حاج سعید قاسمی پر است از ناگفته‌های پیرامون احمد متوسلیان که در سالیان همراهی این دو در جبهه‌های کردستان، جنوب، سوریه و لبنان به وجود آمده و ماندگار شده است. امسال نیز در سالگرد اسارت احمد متوسلیان، فرمانده بلند آوازه لشکر 27 محمد رسول الله(ص)، حاج سعید قاسمی به شهر تفت یزد، زادگاه آن سردار اسیر در دستان اسرائیل رفته تا از احمد و دلاوری‌هایش بگوید. در ادامه متن کامل این سخنرانی شنیدنی را می‌خوانید:

 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا روح الله؛ و السلام علیک بجمیع شهدائک؛ الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه السلام؛ طبتم و طابت الارض التی فیها دفنتم؛ فیالیتنی کنا معکم فافوز فوزا عظیما

سلام و درود بیکران خدا به حضرت روح الله و شهدای خوبش که ما را از گمراهی و ظلالت نجات دادند و پیوسته تا عمر داریم مدیون خونشان هستیم،احمد جان ای کاش با شما بودیم، مقطع و زمان شما را درک می‌کردیم . بر ما مقدر می‌شد شاگردی شما را کنیم اگر چه بر من مقدر شد ، اما به دلیل اینکه شاگردی خوبی نکردم این روزها مجبورم که از این شهر به آن شهر و از این دیار به آن دیار به خاطر او باشیم.

اما جالب است بعد از29سال در چنین شبی که فردا صبح واقعه اسارت تو اتفاق می‌افتد هم ولایتی هایت تصمیم گرفتند برای تو سالگرد بگیرند.

خیلی دیر است، نه؟ بیست و نه سال است. انتساب به یزدی ها و تفتی ها و از طرفی هم به تهرانی‌ها و ما بچه‌های دانشگاه علم و صنعت، اما هر کدام به نوعی ذاتی دارند که تاریخ خود و علمداران خود را فراموش می‌کنند.

قبل از آنکه وارد خط‌های قرمز بشویم می‌گوییم تفتی‌های عزیز و یزدی‌های شهید پرور دست شما درد نکند. اگر چه بعد از 29سال، اما باز هم از همین جا که اراده کردید این مدل را دوباره احیا کنید و بشنوید از اینکه این شیرمرد برای شما چه نام آوری‌هایی را کرد  و چه جاهایی را برای شما فتح کرده. چه چیزهایی را آموزش داده ؟ اگر چه از الکَن زبانی مثل من و رفوزه شده ای در جبهه احمد متوسلیان، باورکردن و گوش کردن مقداری سخت است. من احساسات شما را نسبت به خود قبول می‌کنم. اما “آب دریا را اگر نتوان چشید هم به قدر تشنگی باید چشید” اگر چه که این روزها هم که تنور لبنان و فلسطین و خاورمیانه داغ است.

گفت احمد جان برای امسال تو که دغدغه آن جا را داشته اید ،”بی تو سخت است که  سودای نخستین پی آزادی لبنان و فلسطین گیرند” ،خیلی ها از میان آنها این حرف سر زبانشان است اما برای این حرف ها نیستند.

احمد یک بخش زندگی ای دارد که  در یزد و تفت و زادگاه مادرش “سانیج” پرورش پیدا کرده که به هر حال باید دید که این شیرمرد باید ویژگی‌هایی داشته باشد که در این قد وقواره آدم بپروراند.

بخش دیگر از زندگی احمد برای مقطع طلایی است که هنوز جنگ شروع نشده، 22بهمن 57انقلاب اسلامی‌پیروز شد و تا شروع  جنگ تحمیلی، نزدیک به دوسال است که در این دو سال اتفاقات زیادی افتاده است که به تعبیرسید شهیدان اهل قلم، سید شهید مرتضی آوینی اگر از انقلاب اسلامی‌هیچ نماند جز همین به عنوان دست آورد، اگر چه می‌گوید از این کلمه بدم می‌آید، اما اگر از دست آورد انقلاب هیچ نماند که پرده‌هایی کنار زده شود و چهره‌هایی مثل ایشان که در ذخایری مانند یک گنج تبلور پیدا کردند و خودشان را بروز دادند. تا تو نگویی مثل امیرالمومنین(ع) و مالک دیگر نمی‌آید. اما آمدند که به تعبیر امام (ره) بگویند که می‌شود.

می‌شود که آدمی‌بیاید در ذخایر عالم بشریت در مقطع انفجار نور با همان الگوها ابالفضل العباسی بجنگد و شجاع و جسور باشد.”اشداء علی الکفار روحماء بینهم” این دو وجه را باهم داشته باشید، عده ای از ما یک وجه آن را داریم. یا می‌گویند خیلی آدم تندخویی است یا از طرفی می‌گویند خیلی آدم نرمی ‌است و از او کاری بر نمی‌آید. هر دوی این را باهم پرورش دادن.اینکه چگونه پرورش داده باید دید مادر و پدر او در چه مکتبی پرورش پیدا کردند.

حرفی را که برای آخر قصه گذاشته ام  همین ابتدا می‌گویم، مرحوم پدر ایشان حاج غلامحسین،  سه سالی هست که مرحوم شدند.

در مراسم ختم پدر ایشان خیلی‌ها بودند، رییس‌جمهور محترم و جمعیت کثیری از مردم حضور داشتند. گفتم  این جنازه را بگذارید زمین، رفتنم بالای چهارپایه گفتم با کمال بی‌ادبی دو کلمه می‌خواهم صحبت کنم . گفتم حاج غلامحسین در طول حیاتتان خیلی پابوس شما آمدیم، پیوسته می‌خواستم این جسارت را کنم واین سوال را از شما بپرسم  اما میسر نشد. حالا با اینکه می‌دانم  حاضر هستید و اگر هیچ کار نکرده باشید یک فرزند خلف وصالح به این جامع بشری عرضه کرده باشی، شما و هفت پشت تو را کفایت می‌کند.

حاج غلامحسین این مملکت به انرژی هسته‌ای هم دسترسی پیدا کرد، موشک ساخت و هزاران کیلومتر بالا برد .

حاجی همیشه آرزو داشتم این سوال را از تو بپرسم که فرمول تولید بچه شیر چه هست؟ همین کلمه هم رفت روی سایت‌ها و رسانه‌ها آن روز این جمله را از من زدند و خیلی از دوستان به شوخی برای من پیامک زدند که حاجی اگر فرمول تولید بچه شیر را پیدا کردی نامردی نکن و برای ما هم بفرست، مهم است!

مانند شوروی انرژی هسته ای داشته باشی، اگر قرار باشد که مخالف فطرت الهی و مخالف موازین الهی عمل کنی از درون نابود می‌شوی. روزی که استکبار شرق از بین رفت یک پایش در کره مریخ بود و پای دیگرش در کره ماه، اما از درون نابود شد و تبدیل به بیش از ده کشور مستقل شد. پس نباید خیلی هم خوشحال باشیم که به این موفیقیت ها رسیدیم.

کشورهای دیگر برای چه میلیاردی خرج می‌کنند که زورو، اسپایدرمن و سوپرمن می‌سازند، چهره‌های خیالی و دروغی که در ظاهرعدالت محورهستند اما دروغ است و در آرزوی تولید یکی از این شخصیت ها به سر می‌برند.

راز ماندگاری ما و تاریخ هر جامعه ای داشتن شخصیت‌هایی که به برکت انقلاب اسلامی ‌مانند محمد بروجردی، ابراهیم همت و حسین خرازی ومصطفی چمران و صیاد شیرازی که نامی‌های آن هستند است.

این همان چیزی است که می‌گوید ای جماعت ما از این بابت باید اعلام  انزجار و شکایت به اساتید و نظام  آموزش و پرورش و صدا و سیما داشته باشم و شما به عنوان هم ولایتی او باید این مطالبه را داشته باشید اگرچه که دیر اقدام کردید .

مقطع کردستان خودش یک داستانی است که باید حداقل دوساعت وقت گذاشت که از این شیرمرد و مدلی که جنگید صحبت کنم.

میخواهم درباره این دوسالی که هیچ نمی‌دانیم  ومدلی که این ها جنگیدن را به ما یاد دادند و این پیروزی که نگذاشتند فتنه ای را که برای ما نسخه اش را پیچپیده بودند که جدایی طلب ها در استان‌های شما طرح تجزیه طلبی را اجرا کنند صحبت کنم.

به نظر شما چگونه این طرح امریکایی که ریشه آن در کنفرانس  طائف صعودی ها نسخه اش پیچیده شد نگرفت؟

آیا به‌خاطر مدل جنگ آوری احمدها و بچه ها نبود،  ندای این را داشتند “خود مختاری بو کردستان، دموکراسی بو ایران”. می‌گفتند که می‌خواهیم آزاد باشیم و حکومت مرکزی کاری با کار ما نداشته باشد. قبول می‌کنیم که ایرانی هستیم اما  در کردستان خودمختاری می‌خواهیم.

نماینده حکومت مرکزی با افرادی به آنجا رفتند در منطقه ای که معلوم نیست چگونه با بالگرد  به آنجا می‌رود و آنها را که پیاده می‌کند خودش جرأت نمی‌کند بنشیند، از در و دیوار خمپاره می‌بارد، این فضا خودش یک فیلمی‌است که آرنولد و رمبو و امثال این ها باید جلوی آن لنگ بیاندازند.

این مسأله طبیعی است اما هنرمندان و نویسندگان ما دوست ندارند سمت این ها بروند و اگرهم بخواهند به مدل خودشان جلو می‌روند.

سال گذشته شخصی برای فیلمسازی در این زمینه ها آمد و گفت که من نویسنده هستم و می‌خواهم داستان احمد را شروع کنم . حاجی شنیده اید که احمد نامزد داشته است؟! گفتم شروع شد آقا؟ باز می‌خواهید فیلم بسازید و حتما باید یک طرف آن دختر زیبای چشم رنگی باشد؟ اگر بخواهیم با این ذائقه ای که در سینما درست کردیم فیلمی‌بسازیم چیزی از آن در نمی‌آید. باید حتما پای دختر زیبایی وسط باشد چون مدل ذائقه ای است که درست کردیم، در اخراجی ها و… اگر نباشد فیلم جذابیت ندارد.

می‌گویند، مگرمی‌شود همه اش عشق الهی و حکومت جهانی و … باشد این ها چیزهایی بوده که امام(ره) نیز در فکرش کارهای اتیوپی‌هایی بوده. حالا هم30 سال از آن حرف ها گذشته که می‌خواسته قدس و کربلا را بگیرد.

خط مرزها را آمد سخنرانی کرد و گفت این خط چین‌هایی که بین ممالک و دول اسلامی‌قرار داده شده این طرح  انگلیسی صهیونیستی است. مادام که یک گوینده لااله الا الله  در هر جای دنیا وجود داشت باشد ما برای آن باید بجنگیم این تفکر حالا تمام شده است و دیگر ما اینگونه تفکرات را نمی‌بینیم و مسخره می‌کنند می‌گویند پول این مملکت را می‌دهید به سید حسن نصرالله، به فلسطینی ها و افغانی ها در صورتی که خودمان نداریم.

بعد از 29 سال  خیلی بزرگواری کردید نبش قبر کردید و بنر زدید، اگرچه که بنرهایتان هنوز که هنوز است نه تنها شهر را پر نکرده است بلکه در مقابل صدها بنرهای 200 الی 300 متری در ورودی شهر چیزی نیست و هنوز که هنوز است علمدارهایت را باور نداری.

دغدغه شان این نیست احمد جان، دغدغه شان شیلنگ خوب است که من شیلنگ و کاشی خوب تولید می‌کنم و در ورودی شهر بنرهایش را می‌زنم.

اینگونه دوستان جنگیدن را در کردستان یاد دادند چیزی که امروز در کشورهای همسایه می‌بینیم که کارشان گره خورده و وقتی که بحران می‌شود نمی‌توانند کار را جمع کنند باید توپ و تانک را بگذارند و به آنها شلیک کنند.

احمد به عنوان استاد به ما یاد داد که پسرم کور شلیک نکن، درست است که ناراحت و عصبانی هستی و رفقای تو کنارت شهید شدند و می‌دانی از این خانه شلیک شد اما مردم در این روستا زندگی می‌کنند اگر کور شلیک کنی اینجا تلفات بگیریم هیچ کس و هیچ دادگاهی وجود ندارد. از این روستا حمایت شد و به ما کمین زدند و قطعا ضد انقلابی میان آنان است، پس بنابراین با توپ 106 و107 خاک  روستا را به توپ ببند کسی نمی‌آید به بگوید، صدها نفر را بکُش. در هر نظام و رژیمی‌ممدوح است. امروز سوریه در خیابان می‌ریزند وچون طرح امریکایی است اما چون خوف دارد  و سیستم بعثی است که در یک روز تعداد زیادی کشته می‌شوند. وقتی خون ریخته می‌شود دیگر نمی‌شود خون را جمع کرد.

باید تاریخ و کتاب ها درباره اش بنویسند که چگونه مدل جنگ آوری را که در جنگ گریلا و جنگ کوهستان و جنگ شهری پیچیده ترین نوع جنگ است که اساتید آن اسراییل و انگلیسی ها است و این ها از کجا آورده بودند که حواسشان اینقدر جمع بود و آنقدر افق دید و بصیرت داشتند که کور نباید شلیک کنند در اینجا خون دادن است که راه را باز می‌کند و نه خون گرفتن از مظلوم و محروم، من همین را فقط در یک پرانتز می‌گویم برای اینکه می‌خواهم خاطرات دیگری را از احمد برایتان تعریف کنم.

مدلی که در یکی دوسال در کردستان که همه تبلیغ می‌کنند که این ها با این لباس، جاسوس‌های خمینی اند در چنین شرایطی چگونه باید کار بکند که به مردم کُرد ثابت کند که برای خدمت آمده است.

چهارسال قبل  مراسمی‌با عنوان هزار شهید مریوان گرفتیم، خیلی ها باور نمی‌کردد که در کرستان شهدای بومی‌مریوان هزار نفر باشد، مراسم که گرفته شد متاسفانه مرام احمد متوسلیان درمراسم حاکم نبود، خود ما مراسم را گرفتیم اما وقتی مراسم می‌گیریم توجه نمی‌کنیم.

ردیف اول و دوم نماینده ولی فقیه و فلان سردار است و هرچه کُرد و بومی‌و همه همرزم ها را گفتند برو آن انتها بنشین، همان اول جلسه که دیدم آقایان با بالگرد آمدند و توجیه نیستند بیرون آمدم و تا آخر جلسه را خواندم که این جلسه برای آن‌هایی است که از تهران آمدند و زیر باد خنک نشسته اند و اصلا نمی‌دانند برای چه کسی و با چه هدفی مراسم برگزار شده است. همینطور که ناراحت بودم و در مغازه ها سرمی‌زدیم دوربین را برداشتم و از افراد مختلف و بچه ها می‌پرسیدم احمد متوسلیان می‌شناسی؟

وارد مغازه ای شدم چایی وارداتی عراق بخریم آن روزها برکت بانه و مریوان احمد متوسلیان بود  کسی از احمد یاد نمی‌کند میگویی ال سی دی و ال ای دی می‌خواهید برو بانه دریغ از ورودی شهر و یادی از او کنند و یک برشوری که بگویند که برادر جان خوش آمدی که برکت و صدقه سری محمد بروجردی و احمدها است.

گفت شما برای این گنگره هزار شهید مریوان آمدید؟ گفتیم بله. گفت خاطره دارم می‌خواهید از احمد برایتان بگویم؟ در مغازه را بستیم  و دوربین را کاشتیم.

گفت روزی که اینها وارد شدند اتفاقی پیش آمد و درگیری بین مردم و مغازه کناری ما پیش آمد که یکی از پاسدارهای احمد سیلی بر گوش او زد. خیلی ناراحت شدیم گفتم فردا می‌روم از فرمانده آن شکایت می‌کنم و همه به من خندیدند گفتند توبروی از فرمانده شان شکایت کنی؟

اصرار داشتم که بروم، فردای آن روز رفتم جلوی در پادگان و برخورد کردم با این شخصیت، گفتم می‌خواهم فرمانده شما را ببینم جریان را تعریف کردم، میزی تشکیل داد و پاسدار را صدا کرد، آن پاسدار از60 نفری بود که وصیت نامه نوشتند و آمدند باهاش بجنگند و کشته شوند، کردستانی که رعب و وحشت در دل هر کسی می‌انداخت، احمد آدمی‌نبود که هرکسی را به عنوان نیرو قبول کند، تک تک انتخاب می‌کند و جگر و جنم آنها را می‌بیند و اگر این کاره بودند می‌برد. کسی را می‌برد آنجا که در صحنه عمل خط برایش بشکند.

آن پاسدار را صدا کرد و آقای کُرد هم نشسته بود، قرآنی روی میز بود و آن را برداشت و گفت این ما و شما و این قرآن حکَم، دست را روی آن بگذار و داستان را تعریف کن، متوجه شد که پاسدار روی خشم و بیهوده در گوش شخص زده است و گفت عزیزم نباید می‌زدی،  دژبان آقا را به زندان ببرید، رفیق ما وقتی این صحنه را دید گفت خیلی فیلم بازی می‌کنند، مگر می‌شود چنین چیزی که نیروی خودش را زندانی کند، بیرون آمدم و فکر کردم این ماجرا دروغی است و از بومی‌ها پیگیری کردم دیدم پاسدار را در سلول کنار سلولی  که برای کوموله و دموکرات است زندانی کردند،عزیزی هست که این اتفاق برایش پیش آمده، عزیزی که 48ساعت به خاطر کاری که کرد در زندان ماند، این خبر در محله ما پیچید و ایمان آوردم آن چیزهایی که می‌گویند روح مسیحایی و روح رسول اللهی این ها هستند. قوای واقعی محمد(ص)هستند.

دوستان از این دست قصه ها زیاد است، داستان‌هایی که از آقا امیر المومنین (ع) شنیده اید، آقا از جنگ خارج می‌شد و به مولا می‌گفتند مرگ برتو که شوهر و برادر ما را کشتی.

در خیابان می‌دید سوال میکرد، بچه جان اینجا چیکار می‌کنی؟ می‌گفت پدرم را پاسدارها کشتند آدرس منزلشان را می‌گرفت که آب و غذای آنان را تأمین کند.

این است که وقتی به او مأموریت داده می‌شود برای اینکه نبرد بزرگی در فتح المبین کند مردم کرُدی که تا دیروز همه با جماعت پاسدارها مشکل دارند بیایند و گوسفند بکشند و تظاهرات کنند که نباید بگذاریم او برود و برای شما فتح المبین بیاورد .

اینکه چگونه می‌شود قلب‌های پاسداران کُرد را تسخیر می‌کند در این جلسه نمی‌گنجد و زبان الکن من هم یاری نمی‌کند.

احمد در فتح المبین غوغا کرد. خودش می‌رود شناسایی، مثل بعضی ها نیست که این روزها به نیروهایش می‌گوید شما بروید، اوجلو خط حرکت می‌کرد و به نیروها می‌گفت بیایید.

تا زمین را نشناسد و توجیه نشود حاضر نیست درآن زمین عملیات انجام دهد و بچه ها را کور داخل عملیات بفرستد. برای همین در فتح المبین یکی از بچه هاش شد محسن وزوایی ، فرمانده عملیات تسخیر لانه جاسوسی یکی از فرمانده‌های گردان احمد متوسلیان است.

در فتح المبین با 25کیلومتر عقبه دشمن را می‌زند و توپ خانه دشمن را می‌گیرد و نیروهای توپ خانه وقتی دارند به صدام گزارش می‌دهند که ما درگیر شدیم قرارگاه سپاه کارون فحش می‌دهند به توپ خانه چی ها که چرا، خط مقدم که اعلام درگیری نکرده  تو که توپ خانه هستی و 25کیلومتر عقب هستی اعلام درگیری می‌کنید. این ها که با هم درگیر هستند صدای گلوله‌های بروبچه‌های این ها که در سنگرها می‌زنند متوجه می‌شوند که بچه‌های احمد توپ خانه را گرفتند.

وفیق السامرایی وزیر اطلاعات وقت صدام می‌گوید اگر کمتر ازچهارساعت در مرحله دوم عملیات فتح المبین غفلت کرده بودیم، نیروهای احمد متوسلیان می‌توانستند قرارگاه سپاه چهارم را که صدام حسین درآن بود و فرماندهی می‌کرد که کل خط را از دست ندهند خود صدام را می‌گرفتند.

حضرت آقا در پادگان امام حسین(ع) فرمودند: که یاد احمد متوسلیان و جای سردار جاوید الاثر بسیار سبز در این نقطه است که اگر نبود  فتح خرمشهر به راحتی امکان پذیر نبود.

احمد در بیت المقدس چند هزاراسیر گرفت ؟ هیچ کس نمی‌داند. چون برایشان مهم نیست که یَل و بچه محله شان فاتح چه داستانی است، به همان اندازه که داستان دروغ پتروس فداکارهلندی را می‌شناسد احمدش را نمی‌شناسد حسین فهمیده را نمی‌شناسد. وقتی کرد ضد انقلاب در زمان آقای هاشمی‌رفسنجانی و آقای خاتمی‌باز بر سر کار برگشت و شد مسئول آموزش و پرورش استان، مگر اجازه می‌دهد فرزندانشان احمد متوسلیان را بشناسند ،وقتی خودتان گنجی را که دارید تبلیغ نمی‌کنید چرا انتظار دارید کردستان  و تاریخ برای احمد این کار را کند.

هنوز دشمن در بخشی از زمین‌های ما حضور دارد تصمیم بر این گرفته شد اسراییلی ها برای اینکه فتح بزرگ خرمشهر را خفیف کنند آن عملیات را انجام دادند و آمدند تا 1982میلادی و همزمان یک ماه بعد از فتح خرمشهر، ازجنوب لبنان تا بیروت را نزدیک به 120کیلومتر را پیشروی کردند.

همه می‌دانند که شما نسبت به جبل عاملی ها و لبنانی ها و شیعیان مظلوم آنجا حساسیت دارید، لذا با دستور مؤکد حضرت امام(ره) و جانشینی وقت فرماندهی کل قوا دستور داده می‌شود که دو یگان از نظام ما برای آزادی لبنان بروند، یک یگان تیپ سرافراز وخط شکن محمد رسول الله (ص) و یگان تیپ 57 ذوالفقار که از ارتش نزدیک به هزار نفر در فاز اول بروند و به سرعت خود را برای نبرد با اسراییلی ها آماده کنند .داستانی که در تاریخ شما مفقود است و کمتر کسی از آن مطلع است .

در این بیست روزی که در لبنان با هم هستیم ، خیلی تلاش می‌کند که شرایطی که اسراییلی ها دارند شرایط عالی هست برای اینکه ما چند تا ضرب شصت اساسی به آنها بزنیم اما سوری ها حاضر نیستند که با ما همکاری کنند و حاضر نیستند که تامین تجهیزات ما بقی بچه ها که با تجهیزات انفرادی آمدند صلاح سنگین یا حتی آمبولانس، برانکارد در اختیارشان قرار دهند.

در چند جلسه در سوریه حضور داشتیم که یکی از جلسات با رفعت اسد برادر مرحوم حافظ  اسد با سنگ‌اندازی‌هایی که کردند نگذاشتند یگان ما آماده بشود برای اینکه عملیاتی انجام دهیم.

یک اکیپ مرکب از صیاد شیرازی و حسن باقری وضعیت را در آنجا بازرسی کردند و دیدن ما نهایت تلاش خود را کنیم، می‌توانیم یک عملیات انجام دهیم اما عملیات که بدون کشته و اسیر نمی‌شود و بعد نیز یک  جبهه جدیدی باز می‌شود که هیچ راه زمینی به سمت سوریه نداریم و اگر این مسیر قطع شود چگونه پشتیبانی کنیم و جنازه هایمان را برگردانیم و تبادل نیرو کنیم.

این را می‌گویم برای اینکه از رادیو و تلویزیون به دروغ گفته شد که امام(ره) در جریان نبود که این دو یگان و این فرمانده شیرمرد برای جنگیدن رفته است. در تلویزیون توسط فرمانده‌هانی از مجموعه یگان‌های نظامی‌که به دلیل آلزایمر گرفتن تاریخ را هم عوض کردند، چگونه می‌شود که آقای فرمانده محترم زمان جنگ، دو یگان رفته باشند آنجا امام(ره) خبر نداشته باشد یا به او دروغ گفته باشند.

چگونه است که این خاطره را نمی‌خوانی که حضرت آقا نقل می‌کنند و می‌گویند وقتی محسن رضایی به احمد ابلاغ کرد که آماده باش، باید یگان خود را به  لبنان ببری و بجنگی، گفت فرمانده من هستی و بسیار برایم محترم هستی اما برای این مأموریت باید شخصی بالاتر از تو به من ابلاغ کند، احمد آدمی‌بود با ویژگی‌های خاص خودش.

محسن رضایی گفت، ملاقاتی را هماهنگ کردم برای متوسلیان و حضرت آقا. آقا از این به بعد را نقل می‌کند، مقام معظم رهبری به احمد گفتند که در طول تاریخ بشریت کمتر اتفاق می‌افتد چنین مأموریتی برای نبرد با اشقی الاشقیا، یهودی‌های جانی و بچه کش مأموریت بگیرند، آقای متوسلیان امروز این توفیق نصیب شما شده .

حضرت آقا می‌گوید وقتی احمد با من روبوسی کرد دیگر در پوست خودش نبود و وقتی بر روی  پله‌های وزارت دفاع راه می‌رفت مثل اینکه در آسمان قدم برمی‌داشت ، در شور و شعف است برای اینکه می‌خواهد برود و بجنگد. حرف و سخن زیاد است که به بچه ها گفته است من می‌دانم سرنوشت من در نبرد اشقی الاشقیا مشخص می‌شود در چنین شبی بازهم همان کار فتح المبین و بیت المقدس را کرد .

دوباره وسایل خود را جمع کرد و گفت اسراییلی ها کنار ساحل بیروت آمدند و می‌خواهند سفارت ما را بگیرند مدارک و اسنادی  آنجا است که نباید دست دشمن بیفتد.من عازم هستم. او به همراه کاظم رستگار، مقدم، موسوی ، کاردار و کاظم اخوان فرمانده ستاد جنگ‌های نامنظم و خبرنگار راهی شدند.

نیروهای دست پرورده اسراییلی ها و آمریکایی ها احمد را می‌گیرند و از اینجا به بعد روایت‌های زیادی گفته شده است. اما اطلاعات ما حاکی از این است که احمد با دوستان او سر از اسراییل در آوردند.

اما کسی حق ندارد این پرونده را با لفظ شهید احمد متوسلیان ببندد، اگرهرمقام و مسئولی اطلاعات نهایی دارد رو کند، پرونده را می‌بندیم برای آنکه خیلی ها راحت شوند.

برکت دولت نهم و دهم  یک کار کارشناسی قوی تری انجام شد و برادر و خانواده موسوی کمیته پیگیری نیم بند اتفاق افتاد، چون از همان جنسی که در کشور شما هست همان جنس هایتان وزیر امور خارجه و سفیرتان در لبنان است. که وقتی به او می‌گویی که تو نان این آدم را می‌خوری و احمد بلند شد رفت لبنان که حافظ منافع و اسناد تو باشه والان آن آدم خودش و ده نفر که بعد از او سفیر عوض شده حاضر نیستند عکس تورا در سفارت خانه بزنند، نه عکس تو بلکه عکس چمران را هم حاضر نیست که بزند، چرا؟ برای اینکه کمی‌سیاسی می‌شود، سفارت ما که سیاسی نیست ،نامردی که حقوق ماهی هفت هزار یورو می‌گیری اینو بدون صدقه سر احمد در آنجا نان میخورید و شما مال انقلاب نیستید. مراسم گرفتن برای سالگرد پیروزی انقلاب در ترکیه که انقلاب را برای دیگر سفرای کشورها معرفی کنند و در شرایطی که کل منطقه شلوغ شده سفیر ما پنج دقیقه  ازانقلاب صحبت می‌کند و می‌گوید از هر چه بگذریم فرش ایرانی چیز دیگری است .

در شرایطی که مقام معظم رهبری فریاد میزند این اتفاقی که در منطقه افتاده و تا دیروز آرزو داشتیم یک کشور بر علیه سیاستهای استبداد آمریکایی و طاغوت بر هم بریزد و حالا در بیش از ده کشور زنگ بیداری در آنها زده شده است چرا بدنبال اتفاقات داخلی هستید و جریانات انحرافی را در کشور پدید می‌آورید.

کسی حق ندارد پرونده احمد متوسلیان را تا اطلاعات کامل واصل نشده با نام شهید ببندد ، خیلی ها دوست دارند پرونده احمد متوسلیان را ببندند حتی بعضی از هم لباسی‌های او، برای اینکه او آدمی‌بود که حرف هر کسی را قبول نمی‌کرد برای همین نباید همچین مدلی پرورش پیدا کند احمد مانند بعضی ها منم نداشت ، امام(ره) بعد از فتح  خرمشهر دقیقأ نقطه ضعف ما را می‌دانست ، گفت خرمشهر را خدا آزاد کرد. شما استیصال کامل داشتید و آمدید پیش من امام گفتید ما دیگر نمی‌توانیم و در مرحله آخر تمام شده ایم گفتم بروید تا توکلتان چقدر باشد.

یادتان است که بریده بودید، چه شد 19هزار اسیر را گرفتید؟ این قصه را حضرت امام(ره) ماوراء الطبیعی دانستند. در رمضان آقایانی بودند که هر کدام می‌گفتند از یک کانال وارد شوید، خدا هم گفت شماها من که هیچ، نیم من هم نیستید، برای اولین بار فقط پنج گردان از اصفهانی ها و چند گردان از بچه‌های یزد و .. اسیر شدند و خیلی هایشان 10سال در اردوگاه‌های ابوغریب و… پوست انداختند به‌خاطر خود بزرگ بینی هایتان. دلیل آن را از من بپرسی میگویم که در رمضان احمد نداشتیم و اگرنه پیروز می‌شدیم.

درسوریه مهمان سوری ها بودیم، خواستیم با نیروهای احمد وارد حرم حضرت زینب(س) شویم. سوری ها رینگی را دور حرم ایجاد کردند و به مردم می‌گفتند ممنوع. دخول مردم با نیروهای احمد متوسلیان که به‌خاطر روحیه انقلابی دور نیروهای احمد جمع می‌شدند و در شب اول این اتفاق را دیده بودند می‌گفتند که ممنوع است. یک اتفاقی افتاد ده سال بعد از آن اتفاق،من با یک دوستی داشتیم وارد حرم حضرت زینب (س) می‌شدیم خانمی‌جلوی در حرم حضرت زینب(س) رفیق ما را دید گفت من تورا می‌شناسم، گفتم حاج خانم از کجا رفیق ما را می‌شناسید؟ گفت یادتان است شما ده سال پیش اینجا آمدید در حلقه ای که فرمانده سوری نگذاشت ما با شما وارد حرم شویم، تو اینجا بودی یادت است فرمانده تان سیلی زد در گوش آن فرمانده سوری؟

من همینطوری بُهت زده بودم که خدایا این از کجا پیدایش شد و بعد از ده سال ما را می‌شناسد.
آن زن اشاره به این خاطره داشت که فرمانده سوری گفت دستور دارد که مردم با شما داخل حرم نشوند. احمد گفت مسیر را باز کن. در سوریه ای که درآن یک سرباز خدایی می‌کند احمد چنان سیلی به گوش فرمانده سوری گذاشت، مردم همه باهم تکبیر گفتند. سیلی این تا ده سال وده ها سال بعد در ذاکره مردم محروم و مظلوم ماندگار شد.

احمد جان اگر تو بودی قطعآ کار ما در 598 اینگونه گره نمی‌خورد که آن امامی‌که تو دوست داشتی در خرمشهردر مرحله دوم تمام گردان ها کشته و زخمی‌داده بودند و تو گفتی بچه ها ما قول دادیم به امام که خرمشهر را آزاد کنیم.  تا خون در بدن داریم می‌جنگیم تا فقط یک لبخند بر روی لب‌های امام  باز شود.

احمد یادت است که بنی صدر می‌خواست به عنوان فرمانده کل قوا بیاید مریوان بازدید کند، به نماینده بنی صدر گفت پای رییس جمهور وقت و فرمانده کل قوا و اگر هلیکوپتر تو بالای مریوان آمد اولین کسی که آن هلیکوپتر را ساقط کند من هستم ، نماینده بنی صدر به احمد گفت به تو نمی‌خورد از این حرف ها بزنی. گفت همینی که گفتم.

بنی صدرشکایت احمد را به امام کرد که عده ای منافق و اراذل در مریوان فرمانده سپاه شدند و او نگذاشت که من به بازدید بروم، اگر چه که آقای شمخانی در تلویزیون اشاره کرد که باز هم بنی صدر به آنجا رفت که به دلیل آلزایمر ایشان است و اگر تاریخ را برای او دوباره مرور کنند می‌داند که بنی صدر تا زمانی که احمد آنجا بود جرات نکرد به آنجا پا بگذارد، می‌دانست که نمی‌شود پا روی دم شیر بگذارد.

بعد از ملاقاتی که احمد به تهران و جماران خدمت حضرت امام رفته بود احمد دیگر سر از پا نمی‌شناخت. آقای محسن رضایی آنها را به امام معرفی کرد و گفت ایشان احمد متوسلیان فرمانده است. احمد گفت به محض اینکه آقای محسن رضایی من را معرفی کرد دیدم امام از زیر ابروهای کمانی خود یک نگاه تیزبینانه ای به من کردند، جا خوردم و احساس کردم چیزی از من به امام گفته شده و امام از دست من دلخوراست و نگاه آن پر از مفهوم بود، تا زمانی که وقت آن رسید یکی یکی برویم دست بوس امام، لحظه ای که خواستم دست ایشان را ببوسم حضرت امام گفتند احمد متوسلیان که می‌گویند شما هستید؟ گفتم  آقاجان من سرباز کوچک شما هستم.

در گوشم امام گفت “پسرم استوار باش و کار خودت را بکن” احمد همان جا جریان را گرفته بود که در مسیر است.

آن زمان که احمد در برابر بازدید بنی صدر ایستاد عده ای گفتند که احمد اشتباه می‌کند، بنی صدر رییس جمهور و فرمانده کل قوا است مگر می‌شود در مقابل او ایستاد اما احمد متوسلیان گفت “کسی که عدالت ندارد بر ما ولایت ندارد” ما کجا و احمد متوسلیان کجا، بصیرتی که حضرت آقا سفارش می‌کند همین است. انتهای کار را ببینی.
پرورش یافتگان مکتب تو که یک دانه اش شد عماد مغنیه، اگر امروز بودی چه می‌شد، بچه ها برنگشتند و همان جا ایستادند و آموزشگاه در سکنه امام علی(ع) زدند و برای این روزها شاگرد تربیت کردند.

چهارهزارنیرو برای حزب الله لبنان دنیا را بهم ریخته، از خود سید حسن نصرالله که شاگردی اش را کرده در سکنه امام علی تا سید عباس موسوی، این ویژگی علمدارتان است تفتی ها بشناسید. در شهرتان برای اوتندیس ساخته اید آقای فرماندار؟ چهارتا خیابان در شهر، میدان اصلی یزد را به نام او زدید؟ مهم نیست، شما وقت این کارها را ندارید. صادرات تولید کاشی برای شما سالیانه به مراتب بهتر است. اگر تو بودی قطعا نمی‌گذاشتی فرمان حضرت امام درباره تشکیل ارتش بیست میلیونی تا کنون زمین بماند. اگر بودی نمی‌گذاشتی فرمان حضرت امام(ره) برای تشکل هسته‌های مقاومت در سرتاسر جبهه برای بسیجیان جهان اسلام روی زمین بماند واگر بودی امروز کنار حضرت آقا به عنوان یک مالک شمشیر زن که کل دنیا بهم ریخته اینجا نمی‌ایستادی در مجلس و ریاست و جمهوری و سیستم قضایی در سر و کله هم بزنید و چهار تا زمین خوار را می‌خواهند بگیرند جرأت نمی‌کنند.

اگر تو بودی امروز جرأت نمی‌کردند بعد از گذشت دو دهه ضربه به انقلاب مانند حسن روحانی که همین امروز در یزد بر روی منبر دوباره همان حرفهای سابق را بگویند آدم‌هایی که امروزه لشگرکشی می‌کنند، آدم‌هایی که اطلاعات نظام را فروختند، آدم‌هایی که در مقابل غربی ها کرنش کردن و جلسه با جرج سورس ها گذاشتند ، و باز خاتمی‌ها بیاید اینجا نه برای اینکه به یاد این فقید باشند بلکه بوی پول ،مقام و زمین بر مشامشان رسیده که اینگونه صف کشیده اند .

تو بودی مگر می



:: موضوعات مرتبط: جشنواره ها يادواره ها ومسابقات دفاع مقدس، مناسبتها، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در شنبه هجدهم تیر 1390

 

 

صاحب این تصویر مشهور الان کجاست؟
او نفس می کشد. دستگاه با هر نفس مرطوب او صدایی دارد که دل را فرو می ریزد. تاپ تاپی غریب که صدای دلهره دارد، و پرده های گل دار بر روی پنجره، اتاق ساده و کوچک او را شبیه اتاق سرد بیمارستانی می کند. با صدای دستگاه هایی که تلاش می کنند بیماری را زنده نگه دارند.
سعید ثعلبی همان رزمنده شجاعی است که این روزها به دلیل ضایعه شیمیایی و خس خس گلویش، به ناچار از کپسول اکسیژن استفاده می کند. او صاحب همان عکس معروف دفاع مقدس است. رزمنده ای که ایستاده و تفنگ به دست گرفته و پیشانی بند «یا مهدی ادرکنی(عج)» بر پیشانی اش بسته است.

سال 59 در بستان زندگی می کردیم که بعد از شروع جنگ، عراق آنجا را محاصره کرد. به حمیدیه رفتیم. تصمیم گرفتم به جبهه بروم اما به دلیل سن کمم، در بسیج ثبت نامم نکردند. آنقدر سماجت کردم که در بسیج حمیدیه قبولم کردند. در کرخه نور، مسئول ادوات بودم و با اینکه 16 سال داشتم، بعد از مدتی مسئول گردان 40 نفره شدم.
کرخه نور در شمال جفیر قرار دارد. سال 61 نزدیک های عملیات بیت المقدس بود که برای شروع، باید آنجا را پاک سازی می کردیم.

عراقی ها، کرخه نور را مین گذاری کرده بودند. بچه ها همه داوطلب بودند که از معبر مین رد بشوند و راه را باز کنند. آخرش قرعه کشی کردیم. دو بار قرعه زدیم و هر بار اسم بچه های خوزستانی درآمد. صدای اعتراض شمالی ها بالا رفت. می گفتند: ما مهمانیم، شما در خانه خودتان هستید، بگذارید ما برویم. ما چاره ای نداشتیم، گذاشتیم دوباره قرعه بیندازند، گفتیم مهمانند، باید احترام بگذاریم. بالاخره آنها رفتند. ساعت یک بعد از ظهر بود که آزادسازی کرخه نور را شروع کردیم.

آن روز 50 نفر از بچه ها از روی مین ها رد شدند. مین ها ضدنفر بودند و می کشتند؛ برگشتی در کار نبود. مسیر 40 متری را بچه ها یکی یکی رفتند و باز کردند.

من حساب می کنم که در هر متر، حداقل یکی شان به شهادت رسید. اولی در قدم اول، دومی بعد از او، سومی... و هر کدام که پیش می رفت، پا جای پای کسی می گذاشت که لحظه ای پیش از او، جلوی چشمش در غبار انفجار مین ضدنفر گم شده بود.

فکرش را بکن! صف کشیده بودند و پشت سر هم می رفتند. یکی یکی. یکی می رفت و وقتی صدای انفجار بلند می شد  او که رفته بود در غباری که از زمین به آسمان می رفت گم می شد، بعدی پشت سر او می دوید که به نوبتش برسد که در غبار انفجار بپیچد و به آسمان برود.

نه، چاره نبود، بچه ها می رفتند و راه را باز می کردند. معبر مین از خاکریز مقدم خودمان بود به خاکریز دشمن. بچه ها همه خوشحال بودند. عزم داشتند. الله اکبر و یاحسین (ع) می گفتند و می رفتند و از روی مین رد می شدند و راه را باز می کردند.
این عکس را یک عکاس در هورالعظیم انداخت

سال 61 در عملیات والفجر یک در هور العظیم بودیم که عکاسی آمد و عکسم را گرفت و رفت. آن موقع مسئول دسته بودم.

 دیگر او را ندیدم، ولی عکس را داشتم. از کنگره ها و جشنواره های زیادی سراغ این عکس را می گرفتند و دنبالش می گشتند، من هم به آنها می دادم.بعضی ها به اشتباه تصور می کنند که این صاحب این عکس در جبهه به شهادت رسیده است اما این گونه نیست. من زنده ام و حالا با مشکلات شیمیایی ام دست و پنجه نرم می کنم.

در عملیات خیبر شیمیایی شدم

قبل از مجروحیت شیمیایی ام، در عملیات بیت المقدس برای آزادی خرمشهر، یک بار از ناحیه دست چپ زخمی شدم  و یک بار دیگر دچار موج انفجار شده بودم، با این همه دوباره به جبهه برگشتم. سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شدم.

آن روز چند نفر زخمی شدند. من با قایق، زخمی ها را از شط از جاده بصره به سمت ساحل خودمان می بردم که شط را بمباران شیمیایی کردند. ما هم خبر نداشتیم که اصلا شیمیایی چی هست. ساعت 10 و نیم صبح بود. روی آب بودیم و آن جا هوای شیمیایی را تنفس کردیم. بمب شیمیایی را توی آب انداختند. نیزارها همه سوختند. دودش سفید و غلیظ بود و در هوا می چرخید.

وقتی به ساحل رسیدیم، یکی از بچه ها آتش گرفته و روی زمین افتاده بود. رفتم و با پتو خاموشش کردم. خودم هم بدنم می سوخت. ما را به بیمارستان بردند. بین مجروح هایی که با قایق به ساحل رساندم، اسرای عراقی هم بودند. آن موقع استادیوم ورزشی اهواز تبدیل به نقاهت گاه مجروحین شیمیایی شده بود. ما را به آنجا بردند و شست و شو دادند و بعد هم به بیمارستان نجمیه تهران منتقلمان کردند. دوران بستری ام سه ماه طول کشید. بدنم تاول زده بود، احساس خفگی داشتم، خون استفراغ می کردم. هنوز هم همینطور.

بله، سال 65 در شلمچه دچار مجروحیت شیمیایی عامل گاز اعصاب شدم. عراقی ها بعد از این که فاو  را گرفتند، می خواستند شلمچه را هم بگیرند که ما آنجا بودیم. برای همین هواپیماها آمدند و ده تا ده تا بمب های گاز اعصاب ریختند. ما توی سنگرمان بودیم، رفتیم ماسک زدیم ولی دیگر فایده نداشت. سه نفر بودیم. تشنج کردیم. یکی از بچه ها، بچه تبریز بود، 12 ـ 13 ساله. سرش را محکم می زد به دیوار. خون از سر و صورتش سرازیر شده بود ولی هیچ چیز را احساس نمی کرد. فقط سرش را محکم می زد توی دیوار.

از شلمچه ما را آوردند اهواز و از آن جا بردند تهران. بیمارستان نجمیه، بیمارستان بقیه الله، بیمارستان مصطفی خمینی و بیمارستان جماران. برای مجروحتیم با گاز اعصاب نزدیک شش ماه بستری بودم.

در جبهه، وقتی رزمنده ها سر پست نگهبانی می رفتند، نفر بعدی را که نوبتش می شد، بیدار نمی کردند و خودشان جای بعدی هم بیدار می ماندند و نگهبانی می دادند. بچه ها با هم مثل برادر بودند. پوتین های همدیگر را واکس می زدند، لباس های همدیگر را می شستند، کسی نمی گفت این لباس کی است و آن لباس کی است. همه را با هم می شستند.

حال و هوای آن موقع خیلی خوب بود، پر از افتخار و عشق بود. شب عملیات همه حاضر بودند. همه می خواستند بروند جلو. همه عشق خط مقدم را داشتند. خط مقدم خیلی سخت بود. بچه ها توی جنگ دیده اند، خط مقدم شوخی نیست.همه این ها، مرا به جذب جبهه می کرد.

سال 62 ازدواج کردم. یک هفته بعدش یک شب آمدند درِ خانه دنبالم و گفتند بیا برویم عملیات، من هم رفتم! عملیات خیبر بود، همان جا شیمیایی شدم. خانمم هم چیزی نمی گفت. می گفت: آزادی، برو.

شبها بیدار هستم

حالا هم خیلی سخت است. باید دارو بخورم تا اعصابم آرام بگیرد. عصبانی می شوم، خوابم نمی برد، شب ها بیدار هستم. گاز اعصاب مغز را داغان می کند، انگار یک چیزی توی سر آدم را می خورد. حالا شب و روز قرص می خورم، داروهایم هم همه خارجی هستند. هر شب باید از کپسول اکسیژن استفاده کنم و ...

خودمان راهمان را انتخاب کردیم. خودمان خواستیم و رفتیم و مجروح شدیم. من هم حالا با همین دردها تا آخر عمر ادامه می دهم. باید مردم بدانند، باید بچه ها بدانند. هرچه باشد باید بگویند که جانبازها ذخیره هشت سال دفاع مقدس هستند. باید بگویند که آنها که رفتند، خودشان را برای دین و ناموس و کشورشان فدا کردند.

حالا بچه ها مثل بچه های زمان جنگ نیستند. این بچه ها پرورش و هدایت می خواهند، باید کسی باشد که راه آنها که به جبهه ها رفتند را ادامه بدهد. این بچه ها باید از یک جایی شروع کنند، باید به کشورشان وفادار باشند. ایثار و فداکاری باید زنده بماند.

ما در زمان جنگ در حال دفاع بودیم. ما فقط از خاک خودمان دفاع می کردیم. فقط به فکر کشور خودمان بودیم، می خواستیم مرز خودمان را نگه داریم. خدا را شاهد می گیرم که باید مرزهایمان را با قدرت نگه داریم. همین حالا هم برای دفاع از وطنم، خودم حاضرم از روی مین رد بشوم و فدایی بشوم.
 
 منبع: وبلاگ جانبازان شيميايي ايران
 



:: موضوعات مرتبط: خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در شنبه هجدهم تیر 1390

 

 

خاطرات شهید متوسلیان

نبوغ فرماندهی



در ارتش خدمت کرده بود . قبل از انقلاب هم در زندان فلک الافلاک زندانی بود ه است .از فکر نظامی بسیار خوبی برخوردار بود . مهندس مکانیک دانشگاه علم و صنعت ، طراح و از بچه های با فکر و با استعداد و عاشق امام(ره) بود . وقتی اولین بار دنبال بچه های تهران در سال 58 رفت بانه ، به عنوان یک نیروی عادی از گردان دو سپاه خدمت می کرد . بعد مشخص شد که او نبوغ ذهنی و فکری اش « فرماندهی » است .



آمریکا و حمله به ایران



وقتی خبرنگار در ارتباط با احتمال حمله ی آمریکا به ایران از حاجی سوال کرد ، حاجی گفت :« خیلی بعید است ، چرا که حمله ای که از طریق عراق به ایران کردند ، طعم تلخ آن را چشیدند و این امر طبیعی است که خود آمریکا هرگز به صورت عیان وارد کار نمی شود و نخواهد شد . کشورهای منطقه نیز قدرت این را ندارند . اسرائیل هم اگر فقط از طریق هوایی بخواهد کاری کند ، او هم قادر نیست که به صورت موثر کاری انجام دهد . »



جنایات اسرائیل



« اسرائیل شدیدترین و شقی ترین جنایتها را در اینجا انجام می دهد و فقط یک قسمت از این جنایتها را من در یک کودکستان به نام امام موسی صدر در اطراف شهر صیدا مشاهده کرده ام که بیش از 300 کودک یکجا کشته شدند ، تعداد زیادی دخترو زن هتک ناموس شدند و آمار تلفات مردم بالای 15 تا 20 هزار نفر بود . »



:: موضوعات مرتبط: 4 دیپلمات-حاج احمد متوسلیان، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه هشتم تیر 1390

 

 

گريه حاج احمد متوسليان بر جنازه حسين قجه‌اي

حاجي (احمد متوسليان) با ناراحتي گفت: "نيروها رو فرستاده‌ام نيم پهلو بشن و تانك‌‌هاشون رو بزنن. دست راستتون هر چي تانك مي‌خوره،‌ بدونيد ما زده‌ايم. ما بيكار نيستيم. يك مشت آرپي جي زن روانه كرده‌ايم." حاجي دلش مي‌خواست نيرو وارد زمين بكند،‌ اما در آن وضع و حلقه‌ي محاصره، دستش بسته بود، اگر هزار تا نيرو هم مي‌آمد، فايده نداشت. جنگ گوشت و آهن به جايي نمي‌رسيد. صداي حاجي، دلم را گرم كرد. حاجي هميشه پاي كار بود. نيرو را خوب درك مي‌كرد.

بعدازظهر، تو دل آتش و خون، حسين رفت توك خاكريز. يك گلوله‌ي آرپي جي گذاشت روي قبضه و نشانه رفت طرف تانك‌ها، اما هنوز شليك نكرده بود كه يك گلوله‌ي مستقيم تانك خورد بغل دستش و حسين مزدش را گرفت. افتاد روي خاكريز، غلت خورد و آمد توي سينه‌ي خاكريز و شهيد شد. چند متري با او فاصله داشتم. بلند شدم و دويدم طرفش، كه يكدفعه پشت ساق دستم سوخت.

نشستم. آستينم را بالا زدم و ديدم يك تركش نشسته تو دستم و ازش خون مي‌آيد. روي زخم را محكم با دستمال بستم تا خونش بند بيايد. حدود يك ساعت همان جا نشستم تا اين كه نمي‌دانم بچه‌ها چطور حلقه‌ي محاصره را شكستند و آمدند تو دل محاصره. اول، امدادگرها آمدند و بعد،‌ حاج احمد آمد. من روي شانه‌ي خاكريز نشسته بودم، خسته و خاك‌آلود. ناي بلند شدن نداشتم. حاج احمد رفت بالاي سر حسين نشست و گريه كرد. حمل مجروح‌ها، زخمي‌ها را بردند. جنازه‌ي بچه‌ها اما مانده بود آن طرف خاكريز. هوا كه روبه تاريكي رفت، آتش عراق هم خوابيد. مدلش اين طور بود،‌ روزها آتش مي‌ريخت و شب‌ها ساكت بود. شب‌ها نوبت ما بود كه خودنمايي كنيم. گردان حمزه و ابوذر آمدند و از كنارمان گذشتند.

در تاريك و روشن هوا، من هم بلند شدم و لاجون و بي‌رمق به عقب رفتم. در بيمارستان صحرايي، زخمم راسرپايي پانسمان كردند. بعد با يك ماشين آمدم مقر انرژي اتمي. نيمه‌شب به آن جا رسيدم. فردا صبح، حاج احمد را با آمبولانس آوردند. حاجي هم پاش تير خورده بود. زخمش را با باند سفيدي بسته بود و با عصا راه مي‌رفت. رفتم جلو و بغلش كردم. تا بعدازظهر پيش حاجي ماندم. حاجي با همه رفيق مي‌شد و گرم مي‌گرفت. آن روز از حسين پرسيد و محاصره‌ي عراقي‌ها. من هر چه ديده و شنيده بودم، براش گفتم. حاجي گفت: "حسين،‌مرد بود. مردونگي كرد، اما مي‌تونست بياد عقب. چقدر بهش اصرار كردم؟ آخه سمت چپ شما، ميثم بود كه كار او هم بيخ پيدا كرده بود. محسن (وزوايي) را فرستادم پي‌گير كارشون باشه و جمع و جورشون كنه كه يك گلوله‌ي توپ مي‌خوره و محسن در جا شهيد مي‌شه." از خبر شهادت محسن يكه خوردم. گفتم: "ا... محسن شهيد شد؟" گفت: "آره. ديگه كار خرمشهر يكسره‌ست.

ريشه‌ي عراق رو كنده‌ايم." نشستم يك خرده گريه كردم براي محسن و براي حسين. هر دو واقعا تك خال بودند و لياقتشان شهادت بود. غروب، از حاج احمد خداحافظي كردم و شب را در مقر انرژي اتمي ماندم. صبح، وقتي بيدار شدم، حاجي رفته بود. كلي به خودم بد و بيراه گفتم كه چرا نتوانستم صبح زود بيدار بشوم و حاجي را ببينم! آن روز از يك عده كه تازه از خط برگشته بودند، پرسيدم: "شما كجا بوديد؟ چه كار كرديد؟" گفتند: "ما محور چپ بوديم. لشكر امام حسين، الان نزديك خرمشهره." همان موقع سوار ماشين شدم و رفتم پيش بچه‌هاي اطلاعات عمليات.

عباس كريمي و ميثم بهرامي، مسئول اطلاعات عمليات بودند. گفتند: "امشب مي‌زنيم به خط." عصر، ‌در چهار تيم چهارنفره قرار گرفتيم و رفتيم طرف خط مقدم. من و اسماعيل‌خاني، قاسم الله‌وردي و مجتبي حسيني، از يك خاكريز گذشتيم و دوربين كشيديم. تانك‌ها، آن طرف پل خرمشهر قطار شده بودند. قاسم الله‌وردي كه بچه سال بود،‌شمار تانك‌ها و جاهايشان را روي كاغذ نوشت. قرار بود شب كار را بكشانند به خيابان‌هاي خرمشهر و يكسره‌اش كنند. شب، رفتم گردان حمزه و در ستون رضا چراغي قرار گرفتم. اين مرحله‌ي چهارم عمليات بيت‌المقدس بود. عباس كريمي نيروها را توجيه مي‌كرد و مي‌گفت: "دو گردان حمزه و حبيب بايد جلوتر بروند و عمل كنند. دو گردان هم از فلان منطقه..." من و اسماعيل خاني، به عنوان نيروي اطلاعات عمليات با گردان حمزه راهي خط مقدم شديم. من تا حدي آن منطقه را مي‌شناختم. يك ساعت و نيم راه رفتيم. در جايي توقف كرديم. رضا چراغي، نيروها را پخش كرد و گفت: "نزديك دشمن و نقطه رهايي هستيم." تو تاريكي مطلق، روبوسي و حلاليت طلبيدن‌ها انجام شد. دوروبر ساعت 12 شب، دستور حمله آمد. در قانون اطلاعات عمليات، همان موقع كه نيروها رسيدند پاي كار، مي‌بايست برمي‌گشتم عقب، اما نگاهي روي زمين انداختم و يك سلاح پيدا كردم. چند دقيقه كه از شروع عمليات گذشت، بچه‌ها ريختند جلو و پيشروي كردند. سلاح كسي اگر مي‌افتاد، رفيقش برمي‌داشت. من بيشتر عشق شكار تانك داشتم.

مي‌خواستم گل كنم تو شكار تانك. آن شب دو تا تانك زديم و تا دم دماي صبح درگير بوديم. يكي از بچه‌ها گفت: "ماشاءالله، ماشاءالله... دروازه‌ي خرمشهر تو دستمونه." هم زمان با ما،‌ لشكر امام حسين(ع) روي پل خرمشهر درگير بود و كارش خوشگل نشست. ما پشت سر آن‌ها رفتيم تا كار آن‌ها را تكميل كنيم. تيپ نجف اشرف و تيپ امام حسين ريختند تو كوچه‌هاي شهر و اين باعث شد درگيري طولاني‌تر بشود و كار بكشد به جنگ تن به تن و خانه به خانه.

من كوچه‌ها و خيابان‌هاي خرمشهر را زياد نمي‌شناختم. پاك‌سازي شهري، بلدي مي‌خواست. گروهي از بچه‌ها كه مال لشكر ولي‌عصر بودند و نيمچه عربي بلد بودند، رسيدند و كار جنگ خياباني را ادامه دادند. دورو بر ظهر، تو خرابه‌هاي خرمشهر، از پشت اين ديوار به پشت آن ديوار خيز برمي‌داشتيم كه يكهو يك نفر فرياد زد: - خرمشهر آزاد شد... خرمشهر آزاد شد... خدا شاهد است همان جا خشكم زد. فكر كردم خيالات برم داشته، ‌اما چند نفر ديگر هم فرياد مي‌زدند و همين را مي‌گفتند. نمي‌توانم بگويم در آن لحظه چه حالي داشتم، حالتي بين گريه و خنده. خيلي از بچه‌ها هنوز مشغول درگيري بودند و عراق شهر را مي‌كوبيد. خبر آزادي خرمشهر را كه شنيدم، با چند تا از بچه‌ها رفتم دم مسجد جامع خرمشهر. خيلي شلوغ بود. مردم عادي و رزمنده‌ها جمع شده بودند و اشك شوق مي‌ريختند. كار خوشگل نشست و همه از اين پيروزي خوشحال بودند.


- برگرفته از كتاب كوچه نقاش‌ها - خاطرات سيدابوالفضل كاظمي - تدوين راحله صبوري - انتشارات سوره مهر (وابسته به حوزه هنري)



:: موضوعات مرتبط: 4 دیپلمات-حاج احمد متوسلیان، کتب ومجلات دفاع مقدس، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

 

 

عکس/ شوخی شوخی ، جدی شد
از سر مزاح ، روی کاغذی نوشتند: «شهید اسلام ، طلبه مجاهد، مهرداد خواجوی» و کاغذ را گذاشتند روی سینه ی او و عکسی به یادگار گرفتند. هیچ کس تصور هم نمی کرد که این مزاح ِ دوستانه ، مدتی بعد به حقیقتی جدی بدل شود

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق ، مهرداد خواجوی گَوَنی به سال 1348 در تهران متولد شد. پدرش «احمد» از اهالی گلباف (شهری از توابع کرمان) بود. وی در سال  در سال 1359، به کرمان مراجعت کرد. مهرداد به سال 1362، راهی حوزة علمیة کرمان شد. مهرداد در اواخر همان سال با وجود تمام مخالفت ها عازم جبهه شد و در آغاز ورود، به واحد اطلاعات عملیات لشکر «ثارالله(ع)»،پیوست. مهرداد، دیگر جبهه ها را رها نکرد تا سرانجام  در خرداد سال 1367، در منطقة شلمچه بر اثر ترکش خمپارة  به سرش، به شدّت زخمی شده و چند روز بعد، در بیمارستانی در اهواز، بال در بال ملائک گشود.

عکس زیر ، شهید خواجوی را در خوابی عمیق نشان می دهد. رفقای مهرداد ، از سر مزاح ، روی کاغذی نوشتند: «شهید اسلام ، طلبه مجاهد، مهرداد خواجوی» و کاغذ را گذاشتند روی سینه ی او و عکسی به یادگار گرفتند. هیچ کس تصور هم نمی کرد که این مزاح ِ دوستانه ، مدتی بعد به حقیقتی جدی بدل شود و پیکر پاکِ مهرداد خواجوی ، پیچیده در کفن ، با چنین نوشته ای بر روی سینه اش ، به تهران منتقل شده و در بهشت زهرا(س) آرام بگیرد.

مرقد پاک مهرداد در بهشت زهرا (س) ، قطعه : 26، ردیف : 577 ، شماره :42 قرار دارد.

روحمان با یادش شاد

 

«شهید اسلام ، طلبه مجاهد، مهرداد خواجوی» (نفر اول از چپ)



:: موضوعات مرتبط: سرداران شهيد، خاطرات دفاع مقدس

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در پنجشنبه پنجم خرداد 1390

 

 

پاسخ حضرت آیت الله خامنه ای در سال65 به این پرسش: دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر چه بود؟
  پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای ‌به مناسبت سالگرد آزاد سازی خرمشهر به بازخوانی سخنان ایشان به عنوان رییس جمهوری و رئیس شورای عالی دفاع در آن زمان پرداخت.

به گزارش خبرآنلاین، این بیانات که دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر را مطرح می‌کند، در گفتگو با خبرنگار صداوسیما ‌در تاریخ 1365/6/29 ایراد شده است.

متن این پرسش و پاسخ به شرح زیر است: پاسخ حضرت آیت الله خامنه ای در سال65 به این پرسش: دلایل ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر  چه بود؟

سؤال: آقاى خامنه‌اى سؤالى که مى‌شود مطرح کرد مسأله‌ى دفاعى بودن جنگ است. ما از ابتداى جنگ و شروع تجاوز عراق اعلام کردیم که در حال دفاع هستیم و بعد از این‌که وارد خاک عراق هم شدیم این مسأله را عنوان مى‌کنیم که باز جنگ ما یک جنگ دفاعى است. شما این مسأله را چگونه تعبیر مى‌کنید؟

بسم‌اللَّه‌الرّحمن‌الرّحیم
جنگ ما از آغاز به صورت دفاع شروع شد و تا این ساعت هم ما در حال دفاع هستیم. علت هم این است که حتى ورود ما به خاک عراق، در ادامه‌ى دفاع مقدس ماست. البته دشمن طبعاً مایل است که هنگامى که مى‌تواند و احساس قدرت مى‌کند، وارد مرزهاى ما بشود، تا هر وقتى که مى‌تواند در آن‌جا بماند، ویرانگرى بکند، تخریب بکند، افراد نظامى و غیرنظامى را به قتل برساند، زندگى را ناامن بکند، هر وقت هم که تاب نیاورد و نتوانست بماند، برگردد و داخل مرزهاى خودش بشود و ما هم با فداکارى و با توانائى مردم، وقتى که توانستیم او را از مرزها بیرون برانیم، لب مرز بایستیم که نبادا وارد خاک دشمن بشویم و به حریم دشمن نبادا که قدم بگذاریم، این میل دشمن است.

اما عقل و منطق انسانى، همچنین احکام اسلامى به ما اجازه‌ى این را نمى‌دهند. ما دشمن را باید ببینیم که چگونه دشمنى است. یک وقت دشمنى است که آمده براى گرفتن یک تپه، تصرف یک رودخانه، یک موذى‌گرى مرزى، بعد هم سرکوب مى‌شود برمى‌گردد سرجایش و قضیه تمام مى‌شود. این‌جا البته بعد از آنى که دشمن را ما راندیم مسأله تمام شده است. لکن یک وقت دشمن بناى بر قلدرى و زورگوئى دارد. مسأله‌ى او با بیرون رفتن از مرزها، آن هم با قدرت‌نمائى نیروهاى اسلامى و فداکاریهاى فراوان حل شده و تمام شده نیست. دشمن خیلى این را مغتنم مى‌شمارد که وقتى قصد تجاوز دارد و وارد خاک مى‌شود، تا جایى که مى‌تواند بماند، بعد هم که رفت بیرون، ما لب مرزها بایستیم او تجدید قواى خودش بکند و هنگامى که باز لازم دانست و مصلحت دانست برگردد، تجاوز خودش را آغاز کند.

من یک وقتى یک مثالى زدم، گفتم که دزدى، متجاوزى، وارد خانه‌ى شما مى‌شود، وارد مزرعه‌ى شما مى‌شود و ویران مى‌کند، نابود مى‌کند، مى‌دزدد، مى‌کشد. اگر تحمل کردید که مى‌ماند، اگر تحمل نکردید و با فشار و زور و قدرت‌نمائى او را بیرون کردید، هیچکس به شما نمى‌گوید که شما از خانه‌ات دیگر پا بیرون نگذار، پا توى مزرعه‌ى او یا خانه‌ى او نگذار که این تجاوز به حریم اوست. نه، عقل به شما حکم مى‌کند که بروید گریبان این دشمن را بگیرید، گلوى او را بفشارید و اولاً: از او بپرسید چرا این کار را کرده و مجازاتش کنید به این کار و ثانیاً: حقتان را بگیرید، آنچه که تضییع شده از او باز پس بگیرید. این یک حکم عقلى است. این چیزى نیست که این را ما ابداع کرده باشیم. همه‌ى انسانها و همه‌ى فطرتهاى سالم همین جور فکر مى‌کنند.

اصولاً وارد شدن به حریم خاک دیگران دو نوع است: یک نوع این است که از روى تجاوز، به قصد تصرف و براى زورگوئى است؛ این تهاجم است، این تجاوز است. همان‌طور که عراق وارد خاک ما شد. دلیلى براى این کار نداشت. یک بهانه‌هایى همان اوّل ذکر کردند، اما حتى خودشان هم کاملاً واقف بودند و مى‌دانستند که اینها بهانه است. دنیا هم این را فهمید. لذا بود که همه‌ى کسانى که توى مسأله جنگ وارد شدند، تا امروز هم بما مى‌گویند، از اوائل هم به ما گفتند که ما مى‌دانیم متجاوز کى است، این تجاوز است. یکجور وارد شدن به خاک دشمن هست که براى استنقاض حق است، براى گوشمال دادن به متجاوز است، براى حفظ امنیت است. براى تأمین مرزها از حوادث مشابه بعدى از سوى همین دشمن هست، این را نمى‌شود گفت تجاوز.

بنابراین ما، تا وقتى که در پشت مرزهاى خودمان مى‌جنگیدیم که روشن بود داشتیم دفاع مى‌کردیم از خاک خودمان. آن وقتى هم که وارد خاک عراق شدیم، باز به دنباله‌ى همین مسأله است. ما مجازات متجاوز و گوشمال دادن به متجاوز را یکى از هدفهاى ادامه‌ى جنگ ذکر کردیم و همین هم هست. البته این را هم باید بگویم که هنوز در مرزهاى ما، همه‌ى مناطق از دشمن پاکسازى نشده است. ما هنوز مناطقى را داریم که از جمله نفت‌شهر و بخشى از مراکز دیگر مرزىِ ما که هنوز در اختیار دشمن هست و ما ادامه‌ى جنگمان ولو براى پس گرفتن اینها هم که باشد، یک عمل دفاعى است. اما وقتى اینها را هم پس بگیریم، ما دنبال کردن دشمن و رفتن داخل اعماق خاک او براى گوشمال دادن او، این را همه، دفاع از خود و مجازات متجاوز مى‌شناسند. بنابراین دفاعى بودن این جنگ یک چیز واضحى است.

البته ما این را گفتیم بارها و همه هم این را قبول کردند از ما که ما قصد ماندن در این مناطق تصرف شده‌ى از عراق را نداریم. نه فاو، نه جزیره و نه هیچ نقطه‌ى دیگر، نقاطى نیست که ما اینها را براى خودمان و جزء خاک خودمان دانسته باشیم. نه اینها مال عراق است، مال مردم عراق است، مال هر رژیم صالحى است که بعدها بر سر کار بیاید در عراق. فعلاً حرکت ما، حرکتى است که در دفاع از امنیت ما و در دفاع از آرامش و صلحى است که براى زندگى دو همسایه که ما و عراق باشیم، ضرورى و لازم است.



:: موضوعات مرتبط: امام (ره)ولایت فقیه ولایت وشهداء، خاطرات دفاع مقدس، سوم خرداد وخرمشهر

http://akharinmonji.persiangig.com/document/pootin.gif

نوشته شده توسط سید جعفر فاطمی نوش آبادی در سه شنبه سوم خرداد 1390

 

مطالب گذشته

:: عکس/ بوسه رییس جمهور بر چادر مادر شهید
:: اعلام فراخوان همايش ملی «نقش سبك زندگی در اقتصاد مقاومتی» در خراسان شمالی
:: نتایج مسابقه وبلاگ نویسی «زیر نور جبهه» اعلام شد
:: برنامه های عمومی هفته بسیج دانش آموزی
:: كتاب «پايه‌های فكری جنگ نرم» منتشر شد
:: فراخوان مسابقه وبلاگ نویسی لاله های سرخ
:: انتشار نشريه «حصر سايبری»
:: وبلاگ‌های شهدای هنرمند زنجان راه‌اندازی می‌شود
:: مجوز ساخت بازی رايانه‌ای «نبرد فانتزی» صادر شد
:: برگزيدگان مسابقه وبلاگ‌نويسی «خاطرات جبهه»
:: توليد نرم‌افزار «مُلك آسمان» نخستين سفر مجازی سه بعدی به راهيان نور
:: 3 اسفند؛ برگزاری جشنواره «ره‌آورد سرزمين نور» در خوزستان
:: ۲۰ جمله كليدی رهبر معظم انقلاب درباره «دفاع مقدس»
:: جشنواره عکس و خاطره دفاع مقدس
:: پرتال جامع دفاع مقدس اردبيل رونمايی شد

.............. مطالب قدیمی‌تر >>

درباره




مقام معظم رهبري:

بسيج در واقع آن پوششى است، آن قالبى است كه بهترين جوانان اين كشور براى رسيدن به آرمانهاى بلند اين ملت بزرگ، ميتوانند در زير اين پوشش گرد هم بيايند و جمع بشوند. بسيج، پير و جوان و زن و مرد و اين قشر و آن قشر نميشناسد. هر كدام از ما آن روزى كه به معناى حقيقى كلمه بتوانيم خود را بسيجى بدانيم، بايد افتخار كنيم؛ و افتخار ميكنيم.

بسیجی پاک از هرنقص و عیب است
بسیجی صاف از هر شک و ریب است
بسیجی را توقع نیست در کار
بسیجی نه تشریفات می خواهد نه دستار
بسیجی بنده شایسته اوست
بسیجی سر به سر وابسته اوست
بسیجی دل به این عالم ندارد
دلش را بر خدای خود سپارد
بسیجی سنگرش سجاده اوست
وصالش در شراب باده اوست
بسیجی مخلص دین مبین است
بسیجی پیرو مولای دین است
بسیجی فانی اندر انقلاب است
بسیجی حامی اسلام ناب است
بسیجی نی به فکر ملک ومال است
نه اندر غصه اهل وعیال است
بسیجی شعله ائی از نار عشق است
بسیجی سنبل گلزار عشق است
نه دل بسته به این دنیای فانی
نه غمناک است از بهر زندگانی
خدایا حق پیغمبر وآلش
بسیجی را نگهدار از زوالش
بسیجی آرزوی مومنین است
بسیجی نور چشمان امین است



همسنگران

:: :: منجی در ادیان
:: خبرگزاری قرآنی ايران(ايكنا)
:: کنگره شهدای فردوس
:: ندای قلم
:: مسابقه وبلاگ‌نويسی سنگرهای مجازی
:: مسابقه با شقایق ها
:: جشنواره وبلاگ نویسی حماسه و مقاومت
:: مسابقه وب نویسی با موضوع: بصیرت،جوانان و انقلاب " 9 دی، 19دی و22 بهمن
:: مسابقه وبلاگ نویسی در امتداد بیداری
:: پایگاه شهید چمران بفروئیه
:: رهپویان1404
:: بهشت همت
:: جشنواره وبلاگ نویسی هفته بسیج
:: 15 حمزه سیدالشهدا
:: رزمایش بزرگ سایبری با عنوان بسیج امتداد عاشورا
:: کانون بصيرت بسيج دانشجويي استان بوشهر
:: مسابقه وبلاگ نویسی با عنوان عرصه حضور
:: سازمان بسیج مهندسین تهران
:: ستارگان کویر - آران وبیدگل
:: چهارمین جشنواره هنری مقاومت (پایتخت پنجره ها)
:: نخستین جشنواره و نظرسنجی مردمی سینمای دفاع مقدس
:: سومين سالانه جشنواره سرا‌‌سري كاريكاتور با موضوع: جنگ نرم
:: لاله ها
:: سازمان بسیج مهندسین استان سمنان
:: ستاد بزرگداشت حماسه سوم خرداد شهرستان ساری
:: تصویر سه بعدی آرامگاه سردار شهید حسین املاکی
:: مسابقه بزرگ فرهنگی از غدیر تا عاشورا
:: جشنواره ملی وبلاگ نویسی مبارزان سایبری
:: مرکز فرهنگی شهید برونسی
:: نهمین جشنواره فرهنگی هنری ره آورد سرزمین نور
:: پایگاه اطلاع رسانی برهان
:: وب سايتهای استانی راهیان نور
:: سپاه نیوز
:: گرداب
:: خبرگزاری بسیج
:: امتداد
:: پایگاه تخصصی ادبیات دفاع مقدس
:: پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
:: مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید-
:: صبح قریب
:: جشنواره وبلاگ نویسی افسران جنگ نرم
:: نحوه شرکت در مسابقه وبلاگ نویسی فتح جاوید
:: مسابقه بزرگ وبلاگ نویسی فرصت
:: مسابقه وبلاگ نويسي شيرمرد شيرکوه
:: مسابقه وبلاگ نویسی همسنگر
:: انجمن صنفی رسانه های مجازی استان مازندران
:: پایگاه اطلاع رسانی چهار دیپلمات ربوده شده ایرانی در لبنان
:: به رنگ حماسه
:: شهيد جواد كريمي
:: مردان خدا (شهدای دارالمومنین کاشان)
:: پايگاه كانون فرهنگی ورزشی جوانان بسيج دزفول
:: مسابقه وبلاگ نويسي «فتح جاوید» در کاشان
:: خبرنگاران افتخاری خبرگزاری قرآنی
:: #بيسيمچي# شهدا
:: اولین جشنواره وبلاگ های بسیجی
:: خاكريز
:: جشنواره مجازی دفاع مقدس
:: دومين جشنواره اينترنتي داستان کوتاه دفاع مقدس
:: مسابقه وبلاگ نويسي دفاع مقدس
:: وبلاگ لاله هاي آسماني
:: گنجينه ها-بانك جامع اطلاعات دفاع مقدس استان كرمان
:: طنين ايثار
:: وبلاگ تخصصی معلم شهید همت
:: كتابهاي رايگان دفاع مقدس
:: دانلود كتابهاي دفاع مقدس
:: طرح 10000وبلاگ فرهنگي بسيج
:: سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان گیلان
:: معرفي استان گیلان
:: مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی مطبوعاتی دفاع مقدس استان گیلان
:: اولین جشنواره وبلاگ نویسی دفاع مقدس استان گیلان
:: شهدا در آئينه آمار
:: پایگاه اطلاع رسانی فرهنگی شاهد
:: كانون فرهنگی رهپویان وصال
:: امتداد
:: سبكبالان
:: طوبا گرافیك
:: مركز رسیدگی به مصدومین شیمیایی
:: انجمن دفاع از قربانیان سلاحهای شیمیایی
:: هابیلیان
:: چهار دیپلمات
:: نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاهها (لینك شاهدان دانشگاه)
:: آوینی (سایت جهانی سید شهیدان اهل قلم، سید مرتضی آوینی)
:: ذره بین (بهترین مرجع آشنایی با منافقین )
:: كانون فرهنگی شهید سلطانی
:: لاله گون
:: پلاك بهشت
:: مجلات شاهد
:: مردان خورشيد
:: سيب معطر(كربلا عاشورا امام حسين عليه السلام
:: فجر آفتاب
:: نوارغزه
:: هبوط
:: وبلاگ دفاع مقدس
:: یاد لاله ها
:: هنرمردان خدا
:: کانون فرهنگی هنری امام زمان شهرستان آران و بیدگل
:: بسيج دزفول
:: آستان مقدس حضرت محمد هلال بن علی عليه السلام
:: امور بانوان آ-پ شهرستان آران وبیدگل
:: سردار سپاه اسلام شهید جواد عنایتی
:: کانون فرهنگی و تربیتی شهید قاسم عربیان
:: پایگاه بسیج صاحب الزمان بیدگل
:: پايگاه اطلاع رساني طاووس بهشت
:: کانون دخترانه شهید ربانی زاده شهر نوش آباد
:: کانون فرهنگی تربیتی شهید بنی طباءآران وبيدگل
:: پایگاه خبری تخصصی مسابقات اینترنتی
:: وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران
:: صبح قریب
:: وبلاگ "پایگاه فرهنگی واطلاع رسانی بسیج1391"
:: شمس توس

     تقویم روز

 

عضویت در خبرنامه

 





Powered by WebGozar

 

جشنواره های وبلاگ

بسیج مهندسین استان سمنان

نهمین جشنواره ره آورد سرزمین نور


     تصاویر شهدای شهرنوش آباد
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 2
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 3
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 4
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 5
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 6
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 7
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 8
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 9
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱0
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱1
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱2
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد-3 ۱
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد-14
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- ۱5
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 16
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 17
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 18
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 19
تصاویر شهدای شهر من نوش آباد- 20

لوگوی وبلاگ

حماسه سازان-وبلاگ تخصصی ایثار وشهادت وراهیان نور و بسیج


بایگانی

:: آبان 1392
:: مهر 1392
:: شهریور 1392
:: مرداد 1392
:: تیر 1392
:: اسفند 1391
:: بهمن 1391
:: دی 1391
:: آذر 1391
:: آبان 1391
:: مهر 1391
:: شهریور 1391
:: ادامه ی آرشیو ماهانه

آبر برچسب ها

جشنواره , ره آورد سرزمين نور ,

دفاع مقدس

حماسه ماندگار
معرفی شهدای بنی هاشم
فیلم هایی از شهدای انقلاب
فیلم های ماندگار دفاع مقدس
شعر خوانی و خاطره گویی
هنر مردان خدا
هنر مردان خدا
هنر مردان خدا
هنر مردان خدا
سپهر آسمان
هنر مردان خدا
هنر مردان خدا
هنر مردان خدا
تاریخچه دفاع مقدس
هنر مردان خدا
عروس شهرهای جنوب

owered By blogfa.com Copyright © 2009 by hamasehsazan